۱۱
دکتور زمان ستانیزی
تناقض در استدلال آقای سیستانی
مقدمه
خواهر محترمم خانم زهره یوسف داود مرا به برنامهٔ مورخ اول سنبلهٔ ۱۳۹۳ شان دعوت کردند تا به مناسبت تجلیل ۹۵ ساگرد آزادئ افغانستان همرای شان مصاحبهٔ داشته باشم. من تحلیل را بر تجلیل ترجیح دادم که عدهٔ زیادی از هموطنان از طریق ده ها ایمیل و تیلفون نظریاتم را تائید کردند. بعداً چند اعتراضی در یکی از ویبسایتها به نشر رسید که با نوشتهٔ آقای کاندید اکادمیسین محمد اعظم سیستانی همنوایی خود را نشان داده بودند.
بدیهی است که ظرفیت ها متفاوت اند و هر کس «خود صفت خویش ادا میکند»، ولی آنهایی که از صلاحیت علمی و شهرت و اعتبار بیشتر برخوردار اند با درک مسؤولیت اجتماعی خویش با تدبیر و سنجش و با درک عواقب احتمالی نوشته و گفتار شان باید محتاطانه بگویند و مسؤولانه بنویسند، چون عدهٔ از هموطنان به احترام فهم و دانش و نام شان هرگفته آنها را شبهٔ آیت قران دانسته در تقلید تأیید میکنند. چون گرایش به جبهه گیریها از نقاط ضعف بسیاری از وطنداران ماست، معمولاً «کی گفت» را بر «چه گفت» ترجیح میدهند. یعنی آب را از روی کاسه مینوشند و بیشتر متوجهٔ کاسه اند تا محتوای آن. بدان لحاظ به ناموران ما لازم است تا با درک این واقعیت تا حد امکان از سرایت نوشته های خشمگین و غضبناک جلوگیری کنند و تحمل شنیدن نظرات متفاوت و مخالف را بر خود روا دارند تا خود باعث تفرقه نشوند.
این نوشته نه جوابیه است و نه دفاعیه. جوابیه به سبب آن نیست که جواب مطابق به اعتراضات ایشان ایجاب میکند به سطحی پائین بروم که اخلاقم اجازه نمیدهد، خاصتاً در برابر هم مسلکان و اشخاصی که نامهای شان را مترادف با اوصاف عالمانه شنیده بودم. من بر این اعتقاد هستم که هر آنکه خود شخصیت دارد، بر شخصیت دیگران نمی تازد. نوشته ام دفاعیه هم نیست چون جز یک یا دو مورد که آقای سیستانی عوض ناسزاگویی به موضوع بحث پیچیده اند، ناخود آگاه از موقف من دفاع کرده اند. من همچنان به قلم خود احترام دارم و نمی خواهم به آن ناسزا بنویسم چون علاوه بر حفظ عفت کلام، قلم زیب اولین آیهٔ کلام خداست، پس نشاید آنچه را که خداوند شایستهٔ ذکر قران گردانیده وسیله بیان انگیزه های زهراگین نفسانی سازیم.
نوشته های آقای سیستانی را خواندم و بی نهایت مایه تأسفم گردید، نه به سبب آن که نام من مطرح بود، بلکه به سبب آنکه شهرت و اعتبار علمئ آقای سیستانی مطرح بود. و آن به دلایل ذیل:
۱- تحلیل آقای سیستانی در رابطه با مسألهٔ آزادی افغنستان با اصول تحقیق و روشهای علمی مغایرت دارد.
۲- در تشخیص و تعین افتخارات تاریخئ افغانستان معیار شناخت آقای سیستانی از تعصبات شخصی متاً ثر بوده، ادعا و اتهام خیانت ملئ که وی بر دیگران وارد میکند از سطح صلاحیت فردی او خارج است.
۳- آقای سیستانی آفغانستان را از افتخار همیشه آزاد بودنش محروم میسازد و این افتخار را به انگلیسها می بخشد تا در قید اسارت شمردن آنها ادعای استرداد استقلال افغانستان را بر کرسی بنشاند.
۴- آقای سیستانی به منظور دفاع از موضعگیری آیدیولژیک خود تعریف و برداشت ناقص را بر معاهدات افغان و انگلیس تحمیل میکند.
۵- قوهٔ تحلیل آقای سیستانی در انجماد مقاطع تاریخ اسیر است، برداشتهای او نه با وسعت نظر و جهانبینی امروز سازگار است و نه جوابگوی مقتضیات آن است.
۶- دیدگاه آقای سیستانی با پیشفرضهای تبلیغات رسمئ نظام تعلیمی سربسته افغانستان معتاد است و با تازه نگریها حساسیت نشان میدهد.
۷- به گواهی نوشته های شان، آقای سیستانی تفاوت میان مشاجرهٔ سیاسی و اصول مناظره علمی، و تعاملات و تشریفات نوشت و خواند رسالات اکادمیک و اداب مقابلهٔ تفکر و اندیشه را یا نمی داند یا نمی خواهد بداند.
چون مباحثه روی موضوعات فوق ایجاب شرح و تفصیل بیشتر را میکند، ناگزیریم آنرا را در بخشهای جداگانه مطرح کنیم.
بخش اول
آزادی افغانستان
تحلیل آقای سیستانی از مسأله آزادئ افغانستان ناقص است. نه اصول تحقیق را مراعات کرده، نه کلمات کلیدئ تحلیل خود را تعریف کرده، و نه از نگاه روشهای علوم سیاسی استدلالش در کاربرد کلمهٔ افغانستان به جاست.
زمانی که سؤوال مطرح میشود که آیا افغانستان آزاد است یا نه، لازم است تا دو کلمهٔ کلیدی افغانستان و آزادی را تعریف کنیم. زیرا جواب درست به این سؤوال مستلزم دانستن شرایط زمان و مکان آن است که آیا سؤوال در دور یک میز مذاکرات دیپلوماتیک مطرح شده، یا در یک جلسهٔ کابینهٔ حکومت، آیا این سؤوال موضوع بحث یک سیمینار علمی است، یا هم احیاناً صحبت سر کوچه و بازار. این مطلب هم میتواند لفاظی دیپلوماسی باشد وهم شعار سیاسی، یا هم در متن یک فرضیهٔ علمی مطرح شده باشد. در هرکدام از این شرایط و موارد خاص جوابهای مختلف برای این سؤوال میتواند به جا و درست باشد، ولی همه باهم متفق نباشند، چون قرینهٔ کلام تابع معنی است ولی هیچ عبارت معنی کامل را به درست ادا کرده نمیتواند. به قول حضرت سنایی:
وا گرفتم هرچه گفتم زانکه نیست در سخن معنی و در معنی سخن
مشکل آقای سیستانی در این است که در تحلیل خود افغانستان را فقط و فقط منحیث یک حکومت می شناسد، درحالیکه افغانستان مثل هر کشور دیگر دنیا تنها یک حکومت نه، بلکه یک دولت است. هر دولت مشتمل بر سه رکن است یعنی مردم(ملت)، نظام ادری (حکومت)، و خطهٔ جغرافیایئ مربوط به آن (خاک). به همین لحاظ قانون اساسئ افغانستان، مثل قانون اساسئ هر کشور دیگر، مرجع مشروعیت مردم، حاکمیت و صلاحیت حکومت، و تمامیت ارضی مملکت را تعریف و تعین میکند.
پس با درنظر داشت این اصل که افغانستان صرف یک حکومت نه، بلکه یک دولت است سؤوالی که آیا افغانستان آزاد است یا نه، یا اینکه «افغانستان در سال ۱۹۱۹ از انگلستان آزادی داخلی و خارجی خود را به دست آورد،» خود ادعای سؤوال برانگیز است. آیا حکومت افغانستان آزادی گرفت، مردم آن آزاد شدند، یا خاک (از دست رفتهٔ) شان آزاد شد؟ آگر سؤوالات را در قالب قیاس مطرح کنیم به روشنی مطلب می افزاید.
۱- آیا انگلستان مردم افغانستان را مثل مردم امروز فلسطین از راه استثمار اقتصادی، وضع قیودات استعماری، و تحریم آزادیهای فردی و مدنی محروم ساخته بودند؟ و یا مثل مردمان قارهٔ افریقا
به اسارت و بردگی گرفته بودند؟
۲- آیا برای تحکیم قبضه بر خاک افغانستان، کشور را اشغال کرده بودند تا منابع طبعی چون حاصلات مزارع، منابع آب، جنگلات، معادن و غیره را مثل مستعمرات انگلیس در امریکای شمالی یا مستعمرات روسیه در آسیای میانه غارت و چپاول کنند؟
۳- آیا حکومت انگلستان ادارهٔ حکومت افغانستان را مثل هند در قبضهٔ قشون نظامی اش گرفته بود و توسط وایسرای انگلیس آنرا اداره میکرد؟ آیا مثل هند برتانیوی نام آنرا افغانستان برتانیوی ساخته بودند؟
هریک از سه سؤوال فوق در رابطه به آزادئ سه رکن دولت افغانستان مطرح گردید. و چون جواب به هرکدام آن منفی است، پس افغانستان یک دولت آزاد بوده و هست زیرا نه مردمش به اسارت و بردگی گرفته شده بودند، نه خاکش مثل هند، فریقا، امریکا، و آسیای میانه جز قلمرو امپراتوریهای اروپای گردیده بود، و نه ادارهٔ حکومت آن از لندن مقرر می گردید. تعامل متداول سیاسئ جهان همین معیارها را در مورد اسارت یا آزادی کشورها به کار می برند.
ولی آقای سیستانی معیار آزادئ افغانستان را صرفاً در رابطه به یک رکن دولت یعنی حکومت آن نسبت میدهد و آنرا فقط و فقط در چهار چوب معاهدات افغان و انگلیس توجیه میکنند. در این هیچ شک نیست که حکومتهای افغانستان از معاهدات و قرارداها و توامیتها و احیانا هم از راه تهدید مستقیم نظامئ کشورهای استعماری همجوار متأثر و متضرر شده است وحتی قسمت های از خاک خود را از دست داده، و در محیط قلمرو شناخته شده اش موقتاً اشغال شده، ولی طبق تعامل سیاسئ جهان این رویدادها دال بر عدم آزادی و اسارت تمام دولت افغانستان نیست. آزادی یا اسارت یک دولت در تحریم و غیبت ارادهٔ عمل در انسجام امور ارکان سه گانهٔ آن ارزیابی میشود. در این رابطه تفاوت بین تجاوز یا اشغال و مستعمره این است که در اولی حکومت ها مشروعیت خویش را از دست میدهند و در دومی ملت ها آزادی خود را می بازند. سرزمین یک کشور میتواند هم از استثمار اقتصادی و هم از استعمار سیاسی متضرر شود. افغانستان مورد تجاوز قرار گرفته، اشغال شده، ولی مستعمره نشده.
اگر معیار آزادئ آقای سیستانی را محک قضاوت قرار دهیم، کمتر کشور دنیا را آزاد گفته میتوانیم. مثلاً جاپان که به اثر فرمان جنرال مکارتر تحریماتی در مادهٔ هفتم قانون اساسئ آن کشور درج گردیده که به سبب آن جاپان از داشتن قوای مسلح نظامی مثل کشورهای دیگر محروم گردانیده شده، آزاد نیست. یا روابط چین و انگلستان در رابطه با هانگ کانگ که در آن تنها بعد از سال ۱۹۹۷ تغیرات نسبی دوارد شد، مستقل نیست. این استدلال را میتوان در تاریخ خود افغانستان دنبال کرد.
آقای سیستانی صفحات بیشماری از نوشتهٔ خود را از تاریخ وقایع دو قرن اخیر مملو ساخته تا نشان دهد که حکومتهای افغانستان با چنان فشار سیاسی و نظامئ استعمارئ روسیه و انگلیس روبرو بودند که نمیتوان آنها را آزاد شمرد. چون حکومتها آزادئ کامل نداشتند، افغانستان را در کلیت آزاد شمرده نمی توانیم. برای اثبات این ادعا آقای سیستانی سلسلهٔ وقایع را از عصر زمان شاه سدوزایی آغاز میکند و تا آن مقطع تاریخ دنبال میکند که ادعای اور را ثابت بسازد، و آن دورهٔ امانیه است.
در این روش آقای سیستانی دو خلا موجود است که یک آن از ضعف قوهٔ تحلیلی او سرچشمه می گیرد، و دومی آن از پابندی به ایدیولوژئ خاص اش متأثر است.
در مورد اول آقای سیستانی فراموش میکند که بازیهای استعمارئ قرن هژده و نزده از دو محور لندن و ماسکو عیار و رهنمونی میگردند، نه از کابل. کابل از روی تصادف تاریخ و جغرافیه بین دو طوفان گردباد تباهکن قرار گرفته بود که هرکدام آن میخواست افغانستان را در مدار شتاب گردش خود بچرخاند. در این بازئ استیلأ و توسعه طلبی حتی انقلاب کمونیستی شوروی هم تغیری وارد کرده نتوانست زیرا کمونستها مستعمرات تزاری را از روی تظاهر جمهوریت نام نهادند ولی استثمار سیاسی و اقتصادی مردمان آسیای میانه همچنان ادامه داشت.
بناً چون افغانستان محور وقایع نه بود، بلکه در مدار آنها قرار داشت، نمیتوانست سرنوشت جز این داشته باشد، ولو با تدبیرترین پادشاه ادارهٔ آنرا به عهده میداشت. بناً نقش یک پادشاه، ولو ترقیخوا و مردم دوست هم باشد، در محدودیت قدرت سیاسی و نظامی او تعریف میشود. بناً به قدرت رسیدن آمان الله خان و اعلان آزادی او در معادله بازیهای آسیای میانه تغییر بنیادی آورده نمیتوانست چنانچه دیده شد که هر دو قدرت اروپایی با بی اعتنایی کامل به بازیهای استعماری خود ادامه دادند.
در مورد دوم، که از اول متجزا نیست، آقای سیستانی سلسلهٔ وقایع فشارهای خارجی دو قدرت استعماری را عمداً و قصداً تا زمان امیر حبیب الله خان تعقیب میکند، اما تا دورهٔ امانی ادامه نمیدهد تا مگر در چشم پوشئ آن از شهادت واقعیتهای تاریخ بر ضد استدلالش جلوگیری کند. حقیقت امر این است که فشارهای انگلیس و روس حتی بعد از اعلان و استرداد استقلال آزادئ افغانستان بالای امیر امان الله خان، با تفاوت نسبی، تحمیل گردید.
مثلاً امیر امان الله خان به اثر فشار انگلیسها اقوام مسعودی و وزیری را مجبور به تخلیهٔ قلعهٔ وانه کردند و رهبر آنها را به کابل احضار کرد. امیر امان الله خان به اثر همین فشارهای انگلیسها رهبران سرشناس قومی را به بهانهٔ تفویض ماموریت از مناطق جوار خط دیورند به قسمت های دیگر در شمال افغانستان فرستاد و در واقع تبعید داخلی کردند.
در این مورد تفاوتی زیاد میان روش امیر حبیب الله خان و امیر امان الله خان نبود. مثلاً امیر حبیب الله خان مبارز برزگ افغانستان حاجی عبدالرزاق را به خاطر فعالیت ضد انگلیس به کندن ریشش محکوم ساخت و امیر امان الله خان او را تبعید داخلی کرد و هردو این کار را در برابر فشار های سیاسئ انگلیسها کردند. ولی امیران در آن شرایط خاص سیاست را بر جهاد مصلحت می دیدند، در حالیکه مبارزات علیه انگلیس در آنسوی خط دیورند دوام داشت.
امیر امان الله خان همچنان به اثر فشار روسیهٔ شوروی از حمایهٔ آزادیخواهان آسیای مرکزی دست کشید. و این یک حمایت سطحی نبود. او در سال اول سلطنتش دو فیل و چهار توپ و یک عده نظامیان افغان را به حمایت از امیر سید عالم شاه به بخارا فرستاد. ولی به اثر فشار روسیهٔ شوروی از این کار دست برداشت. بار دیگر در سال ۱۹۲۲ زمانیکه امیر امان آلله خان برای همکاری با آزادیخواهان فرغانه به رهبری انور پاشا قشون افغانی را به شمال کشور سوق داد. بار دیگر با فشار و تهدید روسیه شوری مواجه شد و مأیوسانه از مزار به کابل برگشت.
آقای سیستانی پادشاهان پیشین افغانستان را محکوم به فشار قدرتهای استعمارئ انگلیس و روس قلمداد میکنند، ولی از موجودیت چنین فشار بالای امیر امان الله ماهرانه کناره گیری میکند تا مبادا ضعف و سازش امیر امان الله خان به شرایط زمان و با سیاست های انگلیس و روس بر ملأ گردد.
آقای سیستانی و بعضی از همفکران شان به «سلطهٔ انگلیس» بر افغانستان اشاره میکنند. استعمال کلمهٔ سلطه در این مورد، گرچه عام است، ولی غلط عام است و نباید در نوشتهٔ های علمی آنرا به کار برد.
۱- از نگاه لغوی کلمهٔ سلطهٔ که اصطلاحات سلطان و سلطنت از مشتقات آن اند خود میرساند که افغانستان که نظام سلطنتی بود و از خود سلطانی (امیری) داشت باید آزاد بوده باشد.
۲- در علوم سیاسی و حقوق بین الدول اصطلاح سلطهٔ هم به معنی حاکمیت به کار میرود و هم به معنی مشروعیت. انگلستان به مفهوم حاکمیت آن بالای هند سلطه داشت که منحیث مستعمرهٔ انگلیس از طرف وایسرای انگلیس، که از لندن مقرر میگردید، اداره میشد و به خاطر مستعمره بودنش نام رسمی آن هند برتانیوی بود. بر حسب همین حاکمیت انگلیس بالای هند در تشریفات رسمی و القاب پادشاهان انگلستان کلمهٔ (متعلقات) هند علاوه میشد. ولی افغانستان هیچ وقت «افغانستان برتانیوی» نبود و وایسرای نداشت، بلکه یک دولت مستقل بود که پادشاهان آن وقتاً فوقتاً از اثرات همجوارئ دو همسایهٔ تجاوزگر استعماری متأثر می شدند.
۳- سلطه به مفهوم مشروعیت سیاسئ آن به طور مثال سلطهٔ امیر امان الله خان بالای اتباع کشور است که به او مشروعیت می بخشید. ولی ادعای سلطهٔ انگلیس بالای دولت افغانستان درست نیست چون به مستعمره بودن افغانستان دلالت میکند و هیچ سند و مدرک و معاهدهٔ در تاریخ جهان نیست که افغانستان را مستعمرهٔ انگلستان قلمداد کرده باشد. علما و تاریخدانان مسؤول نباید این گونه عبارات و اصطلاحات عامیانه را در نوشته ها و بیانات خود غیرمسؤولانه به کار ببرند.
پس از روی تحلیل و بررسئ دقیق به مسأله می بینیم که مردم افغانستان همیشه آزاد بودند، خاک افغانستان (اقلاً قلمرو شناخته شده آن) آزاد بود و هست، و سران حکومت افغانستان از راه مشروعیت سیاسی رعایای شان بالای مردم حکومت می کردند. اینجاست وقتیکه سؤوال را بار سوم مطرح می کنیم که آیا افغانستان آزادی دارد یا نه، می بینم که دو کلمهٔ افغانستان و آزادی در پهلوی هم مفاهیم پر معنی تری را ایفا میکنند و این بار سؤوال را محض با یک شعار سیاسی جواب داده نمی توانیم.
صرفنظر از مسأله احساسات، تاریخ به شجاعت افغانی میبالد که مردم افغانستان در برابر استعماری ترین ابر قدرت های اروپایی وقت، یعنی روسیه تزاری و هند برتانیوی در درازای دو قرن پنجه نرم کردند، و پای تجاوز آنها را به زانو در آورد تا لقب اضمحلالگاه امپراتوری های جهان را کسب کرد. پس بدون هیچ شک و شبهه این آزادمنشی به سطح جهانی از بزرگترین افتخارات افغانستان است که منحیث یک کشور ممتاز کمتر کشورهای جهان ادعای چنین امتیاز و افتخار تاریخی را کرده میتوانند.
پس چرا این افتخار بی مثال مبارزات مداوم دو قرن را به پای یک ادعای سیاسئ یک امیر افغانستان در یک مقطع خاص تاریخ که گویا او اعلان آزادی افغانستان را کرده، نادیده بگریم و افغانستان را آزاد ندانیم؟ این کار نتنها معیارهای مروج جهانی را در باردهٔ آزادی کشورها نقض میکند، بلکه بر اسارت و مستعمره بودن افغانستان دلالت میکند، که این کار نه از نگاه علم درست است و نه از نگاه سیاست.
آقای سیستانی انتقاد بر کاربرد عبارت «استرداد استقلال» را توهین به افتخارات افغانستان میداند، در حالیکه اصرار بالای استعمال این عبارت افغانستان را از افتخار بزرگتر اش که همیشه آزاد بودن آن است محروم قمداد میکند. در عبارت «آزادئ افغانستان» یا افتخارات افغانستان، و غیره کلمهٔ افغانستان نقش محوری، مرکزی و اصلی دارد و اوصاف گوناگونی میتوانند بر دور آن بچرخند. پس اگر سؤوال افتخارات افغانستان مطرح باشد، نباید بزرگترین افتخار کشور را که همیشه آزاد بودن تاریخی آن است نادیده گرفت و نباید سربازئ آزادمناشانهٔ آزادگان افغانستان را تسلیم به قبضهٔ اسارت انگلیس قملداد کرد.
این استدلال را نباید به معنی اهانت به امیر امان الله خان تلقی کرد. ما آنچنان که به مردم افغانستان سر احترام خم می کنیم به خدمات سرشار شجاعت اعلیحضرت امیر آمان الله خان هم سر احترام و تعظیم پائین می آوریم. با درک شرایط زمان میدانیم که او به دفاع ضرورت ندارد، ولی این را هم میدانیم که مثل هر انسان دیگر خوبی ها و نارسائیها داشت. بناً اگر در آئینهٔ عبرت تاریخ اشتباهاتش را به انتقاد نگیریم از انسان بودنش انکار میکنیم، و اگر حس مردم پروریش را نادیده بگریم از استعداد خداجویی اش منکر می شویم.
آقای سیستانی برای آنکه اعلان آزادئ افغانستان از طرف اعلیحضرت امیر آمان الله خان را به حیث یک حقیقت و امر مسلم ثابت کند، مجبور است افغانستان را از صفت همیشه آزاد بودنش محروم قلمداد کند. او سر را مطابق کلاه می سازد، عوض آن که کلاه را به اندازهٔ سر بسازد. غافل از اینکه از ژرفنگری و درایت کار بگیرد و بداند که سیاسیون جهان گاه گاهی از روی ملحوظات سیاسی و برای دلداری، فریب، و یا تغیر اذهان مردم ادعاهای می کنند که با واقعیت سازگار نمیباشند، ولی مصلحت سیاسی ایجاب میکند. مثلاً افسران نظامی کودتاهای شان را به نام جمهوریت اعلان میکنند و خود را در رأس آن تا زنده اند به نام رئیس جمهور میمانند. در کشورهای اکثریت مسلمان کلمهٔ اسلامی را هم به آن می افزایند، ولی نه اسلامی اند، و نه جمهوری. در دوران کمونیستی هر کشور کمونستی باید رسماً خود را دموکراتیک مینامید. تفاوت بین دو آلمان، دو یمن، و دو کوریا فقط در این بود که آن یکی که حکومت کمونیستی داشت خود را «دموکراتیک» میخواند.
پس اعلان یک صفت یا اتخاذ یک نام، خصوصاً از روی ملحوظات سیاسی و ایدیولوژیک، موصوف را حتماً واجد صفتی نمیسازد که مدعی آن است، مگر آنکه عملش با آن صفت سازگار باشد. عطر آنست که خود بوید، نه آنکه عطار گوید.
ولی آقای سیستانی چون عاشق عطار است پی بوی عطر نمیگردد، اصلاً تفاوت عطر و عطار را از هم تفکیک نمی کند.
احساس، انگیزه، و درایت اعلیحضرت امیرامان الله خان مبنی بر اینکه چرا در آن مقطع خاص تاریخ حکومتش را با اعلان استرداد آزادی افغانستان آغاز کرد، قابل درک است. ولی اینکه این اعلان وی انگیزهٔ سیاسی در قبال داشت یا بیانگر واقعیت عصر بود مطلب کاملاً مجزا است.
عبارت «استرداد آزادئ افغانستان» بر اسارت افغانستان تحت سلطهٔ استعماری انگلیس دلالت میکند. من هرگز این امتیاز را به انگلیس یا کدام قدرت خارجی دیگر نمی بخشم، می دانم که امپراتوری استعمارگر برتانیا که آفتاب بر قلمروش غروب نمیکرد، آرمان شوم تسخیر افغانستان را به گور برد. آقای سیستانی که این امتیاز را به انگلیسها می بخشد، باید از ایشان پرسید که «آقای سیستانی! برای بی اعتبار ساختن استقلال کشور، شما چقدر پول از انگلیس و پاکستان می گیرید؟»
من به آزادمنشی مردم افغانستان ایمان دارم. من به شهادت تاریخ به آزادی مداوم افغانستان اعتقاد دارم که همیشه کشور آزاد بوده و هست، و علی الرغم تجاوز و لشکرکشیهای دشمنان رنگارنگ، هرگز زیر یوغ استعمار نرفته. من این واقعیت تاریخ را برای افغانها بزرگترین افتخار میدانم که در پهلوی چند کشور محدود جهان چون انگلستان، فرانسه، روسیه، دنمارک، سویدن، ترکیه، ایران، جاپان، سیام، و حبشه، چنین افتخار نصیبش گردیده. این افتخار به قیمت جان هزاران هزار مرد و زن دلیر حاصل شده که به پاس خون شهدای آن لالهٔ دشتهای افغانستان همواره سرخ می رویند تا همه سرخ رو، سرشار، و سرفراز
باشیم.
بخش دوم
معاهدات افغان و انگلیس
از خلاصهٔ مطالب بخش اول بر می آید که با فهم اینکه در دوران استعمار هیچ کشور دنیا از اثرات استعماری اروپایان در امان نماند، افغانستان توانست آزادی خود را حفظ کند، با آنکه سیاست خارجی اش متأثر گردید. ولی متأثر گشتن سیاست خارجی یک کشور به مستعمره گشتن، و از دست دادن تمامیت ارضی، و اسارت و بردگی مردم آن دلالت نمی کند. و تأثیرات ناگوار قدرتهای استعماری عمدتاً بر دو قطب لندن و ماسکو میچرخید که افغانستان در تقاطع آن قرار گرفته بود و در زیر این فشار ها به أمضای معاهداتی مجبور ساخته شده که رویهمرفته به نفع قدرت استعماری تمام میشد.
من معاهدهٔ راولپندی را مضرترین معاهدات افغان و انگلیس میدانم و دلایل آنرا طوریکه در مصاحبه شرح کردم در این است که مسؤولیت و مکلفیت تعهد را از شخص پادشاه افغانستان به ملت افغانستان منتقل می سازد. و چون عمر ملت پاینده تر از عمر یک پادشاه است، مسؤولیت و مکلفیت تعهد از خود ابدیت پیدا میکند. تداوم این «ابدیت» است که از یک قرن به اینطرف افغانستان را به سیاه روزی و بد بختی مبتلا کرده.
آقای سیستانی عاشق معاهدهٔ راولپندی است و از آن به کرات و مرات تمجید کرده مینویسند: «معاھدۀ صلح راولپندی نسبت به تمام معاھدات قبلی که با انگليس ھا به امضاء رسيده اند، بحال افغانستان بھتر ومفيد تربود. برتری ومزيت قرارداد صلح راولپندی بر معاھدات قبلی يعنی برمعاھدات گندمک و ديورند، اينست که قرارداد صلح راولپندی، منجر به استقلال سياسی جغرافيای موجودۀ افغانستان گرديد،...»
آقای سیستانی از تکرار این مطلب چنان راضی است که بعد از یک مقدار استهزای دیگر هدف خود را به عبارت دیگر بیان میکند - مبادا که خواننده توجه کافی نکرده باشد: «معاھده صلح راولپندی نسبت به معاھدات قبلی با انگليسھا، اين مزيت وبرتری را داشت که درنتيجه مذاکرات بعدی وزيرخارجۀ افغانستان محمود طرزی با حکومت ھندبرتانوی، انگليس را مجبور ساخت تا استقلال سياسی افغانستان را در ١٩٢١ ميلايد برسميت بشناسد.»
من در اینجا هیچ علت و معلول را نمی یابم که نشان دهد که محمود طرزی به خاطر معاهدهٔ راولپندی از توانایی برخوردار بوده باشد که انگلیسها را مجبور ساخته باشد که استقلال سیاسئ افغانستان را به رسمیت بشناسد. این نه بدان معنی که محمود طرزی فاقد تجربه و استعداد دیپلوماسی بود، بلکه به خاطر اینکه مندرجات معاهدهٔ راولپندی دست استعداد او را از پشت بسته بود و توشیح امیر امان الله خان همچنان زبان او را بسته بود. و همین اثرات منفئ معاهدهٔ راولپندی تا امروز جلو هرکوشش حکومتهای افغانستان را برای استرداد خاک آن طرف خط دیورند در مجامع حقوقئ بین المللی گرفته.
برعکس ادعای آقای سیستانی نقش معاهدهٔ راولپندی در مفاهمات محمود طرزی چنان اثرات منفی داشت که مذاکرات را به رکود و ناکامی مواجه ساخت که از اپریل ۱۹۲۰ تا نوامبر ۱۹۲۱ در میسوری و کابل تقریباً دو سال طول کشید. در نتیجهٔ همین رکود و سیر بسیط مذاکرات از جملهٔ خواسته های متعدد جانبین صرف بالای دو موضوع موافقه حاصل شد و آن آزادی افغانستان در برابر قبولی خط دیورند منحیث سرحد بین دولتین بود. در واقع هیج تغییر و تبدیل و تعدیلی در محتوای معاهدهٔ راولپندی به میان نیامد، جز اینکه مطالب دو سند جداگانهٔ مذاکرات راولپندی در یک کاغذ نوشته شد. به عبارت ساده، متن و محتوای معاهدهٔ راولپندی به منظور و مطلوب که آقای سیستانی می خواهد آنرا پرداس دهد مورد تائید تاریخ نیست.
صرف نظر از این آقای سیستانی با خوانندهٔ مضمون خود صادق نیست. زیرا او متن کامل معاهده را شامل متن نوشتهٔ خود نمی سازد تا خواننده از خود برداشت و تعبیر مستقلی از آن نداشته باشد. آقای سیستانی برای اینکه ضعف استدلال خود را کتمان کرده باشد، با مهارت (یا به اصطلاح خودش بیشرمانه) قسمت حساس مادهٔ پنجم معاهدهٔ راولپندی را حذف میکند. صرف نظر از اینکه تصرف و جعل در اسناد رسمی و تاریخی، خاصتاً برای یک مورخ اکادمیسین، یک جرم نابخشودنی است، شرم آورتر اینکه استدلال خود را بالای همین جعل بنا میکند تا خوانند را قناعت داده باشد. همین مورخ اکادمیسین مرا در تمسخر توصیه امانت داری می کند تا بر اساس سند و برهان و شواهد اتکا کنم و می نویسد: «ولی به جواب اين داکتر اسطوره ھا بايد گفت که: آقا! تاريخ، اسطوره نيست،... مردم امروز، برخلاف شما خيلی عقل دارند،دانش دارند،فھم و درک ومنطق دارند وھيچ سخنی را بدون سند و برھان وشواھد قبول نمی کنند.»
و این هم سند متن معاهدهٔ راولپندی که آقای سیستانی با خوانندگان در میان میگذارد:
«موادمعاھده صلح راولپندی: ١- تاسيس وبرقراری صلح .٢- جلوگيری توريد اسلحه از طريق ھندوستان ٣- ضبط اعانه باقيمانده وقطع تاديه مستمری به امير. ۴- بعد از سپری شدن شش ماه برتانيه با ھيئت افغانی روی موضوعات منافع مشترک وتاسيس دوباره روابط دوستی ديرينه مذاکره ميکند مشروط براينکه حکومت افغانستان باکردار واعمال خود نشان دھد که صميمانه ميخواھد دوستی برتانيه را دوباره کمائی کند.
۵- پذيرفتن سرحد ھند وافغان طوريکه سابق تعين گرديده وعلامه گذاری آن بخشھای سرحد که تاحال علامه گذاری نشده توسط کميسيون برتانوی.١٢»
و این هم متن کامل مادهٔ پنجم معاهده به شمول آن قسمت که جانب انگلیس عبارات توهین آمیز بالای افغانستان وضع کرده و آقای سیستانی آنرا از ترجمهٔ خود حذف کرده اند: (بی مورد نخواهد بود اگر عنوان مضمون آقای سیستانی در رابطه با پول گرفتن از انگلیس یاددهانی شود.)
مادهٔ پنجم: «حکومت افغانی سرحد هند و افغانی را که امیر فقید پذیرفته بود قبول میکنند. آنها (حکومت افغانی) علاوتاً به علامه گذاری هرچه زودتر سرحد توسط هیئت برتانیوی در غرب خیبر تعهد می کنند، جائیکه اخیراً در آنجا تجاوز افغانی صورت گرفته بود، و سرحد را آنچنان قبول می کنند که هیئت برتانیوی آنرا علامه گذاری کند. قوای برتانیوی تا زمان تعین سرحد در جناح خود باقی می مانند.» (برای تطابق با متن انگلیسی معاهده به حاشیهٔ مضمون مراجعهٔ فرمائید.)
از نگاه حقوق بین الدول مهمترین عبارت، و از موقف افغانستان مضرترین عبارت قابل توجه در مادهٔ پنجم همانا قسمت حذف شده آن است، «در آنجا تجاوز افغانی صورت گرفته بود». از نگاه حقوقی تجاوز بر خاک دیگران صورت می گیرد نه به قلمرو خود، پس با متجاوز خواندن افغانستان این معاهده هر نوع ادعای افغانستان را بر خاکهای آنطرف خط دیورند باطل می سازد. و عبارت بعدی «و سرحد را آنچنان قبول می کنند که هیئت برتانیوی آنرا علامه گذاری کند.» مگر این تسلیمی دایمی نیست که هم خاک را به انگلیسها واگذار میشوند و هم اختیار علامه گذاری آنرا بدست انگلیسها میدهند؟ یعنی هم دستم را ببر، و هم اختیار به تو است که از هرجا که میخواهی قطع کن.
مأخد همین متن از اثر دیگر آقای سیستانی به نام «محمودطرزی،شاه امان الله و روحانيت متنفذ» گرفته شده که خود گواهی بر سابقه این کج قلمی میکند.
مسؤولیت امیر امان الله خان در رابطه به معاهدهٔ راولپندی
در ارجاع و تفویض مأموریت، آمر هرگز از مسؤولیت نهایی معاف پنداشته نمیشود. در سطح عالی ادارهٔ دولت پادشاه هم حکم نهایی دارد و هم مسؤولیت نهایی. منحیث رکن معتبر نظامی و اداری دولت در صورت موفقیت حایز افتخارات است و در صورت ناکامی مسؤول عواقب آن. آنچنانکه امیر آمان الله خان در نتیجهٔ ظفر نظامی اش بر انگلیس لقب «غازی» را مستحق گشت، همانگونه در نتیجهٔ شکست سیاسی اش در مقابل انگلیس مسؤولیت نهایی عواقب آن به دوش اوست.
با شرح موفقیتهای انکار ناپذیر دورهٔ امانیه، که اینجا مطرح نیست، آقای سیستانی بین ده و درختها فاصله ایجاد میکند و انتقادش بر این است که من گفتم که محبوبترین پادشاه افغانستان منفورترین معاهده را توشیح کرد. ولی بعداً از راه توضیحات خویش ناخودآگاهانه از موضع استدلال من دفاع میکنند و می نویسند که: «مگر به خاطر لغزش در قبول خط ديورند دراين قرارداد از سوی محمودطرزی وزيرخارجه وشاه مورد انتقاد شديد قرارگرفت. علی احمد خان ،از طرف شاه امان خان مورد سرزنش و عتاب قرار گرفته از مقامش سبکدوش و توقيف شد.» من جز همین مطلب چیزی دیگری نگفته آم ولی آقای سیستانی بر اعتبار علمی و هویت شخصی من میتازد، تا از ارایهٔ جواب منطقی و مستدل گریز کرده باشد. ولی استدلال به سراغش می آید و با شکیبایی منتظر جواب سؤوالات ذیل است:
۱- آیا در حساسترین مقطع تاریخساز کشور نگهداشتن وزیر خارجهٔ مجرب و دانشمند در داخل کشور و فرستادن وزیر داخله بی کفایت و بی تجربه به خارج از کشور، معیار «کار به اهل کار سپردن» امیر امان الله خان بود؟
۲- اگر امیرامان الله خان والی علی احمد خان را به سبب ارتکاب خیانتش در مهمترین مسأله ملی توقیف کرد، پس چرا خودش همان معاهده را توشیح کرد؟ مگر منحیث یک مورخ آقای سیستانی به این تناقض و تضاد متوجه هستند؟
۳- من میگویم که امیر امان الله خان می بایست معاهده را آتش می زد وقیف می کرد، نه علی احمدخان را، زیرا توقیف علی احمدخان درد ملت را مداوا نکرد، ولی امضأ و توشیح معاهده سرنوشت ما را در سیاهی گره زد که در اثر آن در این ۹۵ سال کشور ما رسماً از پیکر دو نیم گشته. آیا این اظهار نظر من طبق ادعای مضحک شان به خاطر «مخاصمت شخصی» است؟
آقای سیستانی به منظور اصلاح نظر آنهای که اهمیت تاریخ توشیح موافقتنامهٔ راولپندی را مورد سؤوال قرار می دهند و به زعم او «در سرنای خود پف کرده راھی ھستند» مینویسند: «غازى امان الله خان درھمين محفل بعد از امضاى سند استرداد استقلال كشور، از مردم خواست تا ازين روز به مثابۀ «جشن ملی» استقبال نمايند. بدين سان،٢٨ اسد، روزى که افغانستان رسماً اختيار وحق ارتباط با جھان خارج را بدست آورده می آورد، به حيث روز رسمى استرداد استقلال افغانستان شناخته شد.»
۴- امیر امان الله خان منحیث یک سیاستمدار نظر به شرایط زمان آن روز را به مثابهٔ جشن ملی استقبال نمودند، آیا آقای سیستانی منحیث یک مورخ نامدار کشور آن معاهده را به حیث سند استرداد استقلال کشور قبول می کنند؟
از فحوای مضمون شان هویداست که جوابشان مثبت است، زیرا همین مطلب را در مضمون دیگری تحت عنوان «برای افغانھا، ھيچ روزی ارج ناکتر از ٢٨ اسد نيست!» به عبارت مشابه نوشته اند. « روز ٢٨ اسد ١٢٩٨ ش (١٨ اگست١٩١٩م)، از آنجھت نزد افغانھا پرارج وگرامی است که اعليحضرت شاه امان الله، پيمان صلح راولپندی را (که حاکی از برسميت شناختن استقلال کشور بود)، توشيح کرد.»
۵- کدام یک از پنج مادهٔ معاهدهٔ راولپندی را که آقای سیستانی منحیث یک مورخ به صراحت به آن اشاره میکند و آنرا سند استرداد «استقلال کامل سیاسئ کشور» میدانند، متضمین چنین استقلال است؟
بفرمایند این است متن معاهدٔ راولپندی که قرار نوشتهٔ آقای سیستانی حاکی از برسمیت شناختن استقلال کشور است:(متن کامل معاهده به زبان انگلیس را در حاشیه پائین صفحه ملاحظه فرمائید)
اختصار مطالب چهار مادهٔ اول: ۱- اعلان متارکه، ۲- قطع امتیازات ورود اسلحه، ۳- قطع معاش مستمری، و ۴- ایجاد روابط دوستانه بین دولتین مشروط به رویه و کردار «مطلوب» حکومت افغانستان.
مادهٔ پنجم: «حکومت افغانی سرحد هند و افغانی را که امیر فقید پذیرفته بود قبول میکنند. آنها (حکومت افغانی) علاوتاً به علامه گذاری هرچه زودتر سرحد توسط هیئت برتانیوی در غرب خیبر تعهد می کنند، جائیکه اخیراً در آنجا تجاوز افغانی صورت گرفته بود، و سرحد را آنچنان قبول می کنند که هیئت برتانیوی آنرا علامه گذاری کند. قوای برتانیوی تا زمان تعین سرحد در جناح خود باقی می مانند.»
۶- کدام قسمت این معاهدهٔ توشیح شده از طرف امیر امان الله خان آزادئ افغانستان را تضمین میکند، یا لااقل به آن اشاره میکند که آقای سیستانی روز إمضای آنرا «ارج ناکترین روز» در تاریخ افغانستان میدانند؟
۷- آیا تسلیمی یکجانبهٔ قلمرو آنسوی دیورند که عبارت «تجاوز افغانی» درین معاهده به آن مشروعیت سیاسی می بخشد، و نه تنها پادشاه را، بلکه تمام افغانستان را متقبل و متعهد به واگذاری قلمرو خود میسازد «ارج ناکتر» میدانید؟
۸- علی احمدخان زمانی معاهده را امضا کرد که تحت فشار انگلیس، فاقد تجربه سیاسی، و احتمالاً هم با قلت مشاورین چیز فهم روبرو بود، و در اثر این بیغوری و خیانت توقیف شد. پس معذرت امیر امان الله خان چه بود که در شرایط بهتر و وجود مشاورین مجرب به همان «بیغوری» مشروعیت سلطنتی و دولتی بخشید؟
سؤوالهای بالا تناقض استدلال آقای سیستانی را روشن می سازد و مکلفیت مسلکی او منحیث یک تاریخدان نامور کشور ایجاب میکند بین احساسات و تعقل تفکیک قایل شوند. اگر اظهار نظر شخصی میکنند، که حق مسلم شان است، باید القاب کاندید اکادمیسین را در آن مورد به کار نبرند چون اصرار بالای موضع سیاسی که تاریخ برضد آن گواهی میدهد القاب علمی شان را تهدید میکند.
تجلیل روز آزادی
در جهان معمول است که دولتهای که مدعی اند که هیچ مستعمره نشده اند و ارکان سه گانه حکومت، ملت، و خاک آن در اثر تهاجم دشمنان از هم متلاشی نشده اند روز تجلیل آزادی ندارند، و در عوض برای بزرگداشت افتخارات کشور شان روزهای ملی را تجلیل می کنند. برعکس، کشورهای استعمار شده روز استرداد استقلال خود را از چنگ استعماریون جشن می گیرند. من چون به آزادئ مداوم افغانستان عقیده دارم با کاربرد اصطلاح «استرداد استقلال» همنوا نیستم.
احتمالاً تشویش آقای سیستانی منشأ دیگر دارد. او به «ناحق» و داکتر زمانی برحسب خیالش مرا در جملهٔ آنهای قلمداد میکنند که به اثر تفوق پرستیهای نژادی / لسانی مخالف تجلیل جشن آزادی اند و در مقابل پیشنهاداتی برای روز «شهید» دارند که خالی از تعصبات و تفرقه زدایی نیست. این یک برداشت کاملاً بیجا است. فراخنای ذهنی من در جهان نمی گنجد، چه رسد به اینکه آنرا در قفس تنگ نظریهای ملیگرایی و قبیله گرایی اسیر سازند. همین قدر کافی است بگویم که به رهی که میروند به سیستان است.
آقای سیستانی از زبان من مینویسند که «تجليل از روز استرداد استقلال افغانستان، غلط است ، وبرای فريب دادن اذھان عامه، علاوه کرد که ما ھيچ وقت زير سلطۀ بيگانه نبوده ايم وبنا برین هیچ ضرورتی وجود نداشت که مردم افغانستان با انگلیس ها بجنکند.»
اکادمیسین سیستانی در قسمت اول علت و معلول را قصداً تعویض کرده و بعداً تعریفات خود را بالای عبارات من تحمیل کرده. در زیر سلطهٔ انگلیس نبودن برای عوام فریبی نیست، بلکه به شهادت تاریخ است، اما ادعای استرداد استقلال میتواند برای تغییر اذهان عامه بوده باشد. تحریف عمدی یا سؤ تعبیر دوم اینکه آیا ضرورتی وجود داشت که مردم افغانستان باید با انگلیس ها می جنگیدند. جواب من با فهم درست مطلب من مثبت است و آن برای الغای کامل خط دیورند و واپس گرفتن خاک افغانستان بود. این مبارزات مردم نه با اعلان امیر امان الله خان آغاز شد و نه با اعلان متارکه او خاتمه یافت. اقوام پشتون ورای خط دیورند تا سال ۱۹۳۵ یعنی تا ۱۵ سال بعد از متارکه راولپندی با انگلیسها می جنگیدند. ولی چون امرای افغانستان با انگلیسها طرف آمده بودند، قیامهای متواتر دلیران آن سو را نتنها بر باد فراموشی سپردند، بلکه آنچنانکه در بخش اول به آن اشاره شد آنها را از همکاری سران قبایل این سو هم محروم ساخته شدند.
من معاهدهٔ راولپندی را از نگاه حقوق بین الدول «خطرناکترین» خوانده ام و از روی واقعیت انکار ناپذیر و عواقب ناگوار آن که تا امروز دامنگیر مردم ماست آنرا «منفورترین» خوانده ام. تعجب من در این است که مورخ چیره دست ما عاشق کدام یکی از پنچ مادهٔ آن هستند که برای دفاع از تجلیل آن بر من میتازند؟ بفرمایند به متن معاهده یک بار دیگر مراجعه فرمایند.
منظور من تجلیل والاترین افتخار ملی کشور است که آن عبارت از آزادئ مداوم افغانستان است. من مخالف تجلیل روز آزدای نیستم، ولی مخالف عبارت «استرداد استقلال» هستم که معنی آزادی مداوم را منتفی میکند. من مخالف تجلیل روز إمضای معاهدهٔ راولپندی هستم، نه بر حسب ادعای نهایت مضحک آقای سیستانی که مینوسند به خاطر «مخاصمت شخصی و قومی من با امیر امان الله خان»، نه بر حسب ادعای داکتر عبدالرحمن زمانی که «ناخود آگاه» در صفوف... قرار گرفته ام، و نه برای «بی اعتبار ساختن استقلال کشور»، بلکه برای آن که افغانستان در پهلوی کشور های همیشه آزاد دنیا آین افتخار نادر و گرانمایه را تجلیل کند. من در بیانیهٔ یک سال قبل خود در کلیفورنیا شمالی پیشنهاد کردم تا یک مرجع با صلاحیت کشور بعضی از وقایع تاریخی افغانستان از قبیل فتح میوند، روز پنجده، فتح وانه، روز جرگهٔ مارجه، تاجگذاری احمدشاه بابا، و روز های قیامهای بالاحصار، قیام هرات، روز توشیح اولین قانون اساسی افغانستان، روز بیرق، روز افتتاح اولین پوهنتون افغانستان... را معین کرده، از میان آنها یک یا چند روز ملی را به منظور رسمیت بخشیدن به پارلمان آزاد یک افغانستان آزاد پیشنهاد کنند تا به حیث روزهای ملی افغانستان تجلیل شوند.
به این ارتباط داکتر عبدالرحمن زمانی که در سخنرانی یک سال قبل من در کلیفورنیای شمالی حضور داشت، یک سال بعد نظریات مرا بر باد انتقاد گرفته مینویسند که «در این نظریات نه نقد جديد است و نه هم فکر کردن خارج از جعبه.» اگر چنین است پس کدام از اینها را قبلاً شنیده بودند، و چرا همهٔ نکات را با تکرار تاریخ طوری جواب میدهند که تازه نگریهائ مرا در کهنه پردازی خود پنهان کرده بر نقض استدلال خود شهادت میدهند. وی می افزاید که: « و اما بدتر از همه آقای ستانیزی بدون ارائهٔ هیچ نوع سند و مدرکی پا فراتر نهاده و میگوید که «معاهدٔ صلح راولپندی از جملهٔ نه (۹) معاهدهٔ امضا شده با انگلیس ها بدترین و خطرناکترین معاهده بود.»
مگر متن و محتوای خود همین معاهدات سند و مدرک کافی نیست؟ مگر اینکه معاهدات قبلی با فوت إمضا کننده آن باطل میشد، ولی معاهدهٔ راولپندی که مسؤولیت آن از دوش امیر به دوش ملت افغانستان منتقل گردید و نزدیک به یک قرن بر جای خود نافذ مانده، خطرناکتر از همه معاهدات نیست؟ داکتر زمانی مینوسید که «معاهدهٔ صلح راولپندی خط دیورند را قانونیت و ابدیت نبخشیده است.» آنها باید قانونیت معاهدهٔ راولپندی را از مراجع بین المللی بپرسند که افغانستان چه گونه از نگاه قانون بین الدول به اثر إمضا و توشیح همین معاهده خلع سلاح قانونی گردیده، ورنه درین یک قرن کار الغای خط دیورند به جایی می رسید. سیاه و سپید ابدیت این خط را از مردمانی بپرسند که از تور خم تا سپین بولدک به تیغ استعمار دو نیم شده اند. این چنین پراگندگی فکری صرف در اصطلاح «لجام گسیختگئ» خود شان تعریف شده میتواند وبس.
نوشتهٔ داکتر زمانی با شعر اختتامیهٔ زیبای از ملنگ جان مزین است که احتمالاً مخاطب آن خود نویسنده است و من به زبان توانا و اندیشهٔ ژرف الفت با آن همنوایی میکنم:
که هر یو یی رانه وژنی خیال او فکر می مه وژنه
په دی کښی ما وطن ته لوی تاوان لیدلی دی
Treaty of Peace between Governments of India and Afghanistan, 8 August 1919
The following Articles for the restoration of peace have been agreed upon by the British Government and the Afghan Government:
ARTICLE 1.
From the date of the signing of this Treaty there shall be peace between the British Government, on the one part, and the Government of Afghanistan on the other.
ARTICLE 2.
In view of the circumstances which have brought about the present war between the British Government and the Government of Afghanistan, the British Government, to mark their displeasure, withdraw the privilege enjoyed by former Amirs of importing arms, ammunition or warlike munitions through India to Afghanistan.
ARTICLE 3.
The arrears of the late Amir's subsidy are furthermore confiscated, and no subsidy is granted to the present Amir.
ARTICLE 4.
At the same time, the British Government are desirous of the re-establishment of the old friendship that has so long existed between Afghanistan and Great Britain, provided they have guarantees that the Afghan Government are, on their part, sincerely anxious to regain the friendship of the British Government. The British Government are prepared, therefore, provided the Afghan Government prove this by their acts and conduct, to receive another Afghan mission after six months for the discussion and settlement of matters of common interest to the two Governments and the re-establishment of the old friendship on a satisfactory basis.
ARTICLE 5.
The Afghan Government accept the Indo-Afghan frontier accepted by the late Amir. They further agree to the early demarcation by a British Commission of the undemarcated portion of the line west of the Khyber, where the recent Afghan aggression took place, and to accept such boundary as the British Commission may lay down. The British troops on this side will remain in their present positions until such demarcation has been effected.
ALI AHMAD KHAN, Commissary for Home Affairs and Chief of the Peace Delegation of the Afghan Government | A. H. GRANT, Foreign Secretary to the Government of the Government of India and Chief of the Peace Delegation of the British Government. |
بخش سوم
امانت امانیت
تفاوت بین ذهنیت منجمد و تازه نگر
انسان اسیر و حصیر نفسانیت است و در قید آن به اعتیاد خود محوری مبتلا میگردد. راست بودن اعتقاد خود را در انحصار حق تعبیر کردن به پیلهٔ کرم ابریشمی میماند که در آسایش فکر خمود و جمود هلاک میشود. اکثر مردم اعتقادات را از روی عادت قبول میکنند، عوض آنکه حقایق امور را خود بسنجند و برای خود تحلیل کنند. بیشتر مفاهیم را بر حسب تعریف گذشتگان به گونهٔ پیشفرضهای دیانت و ملیگرایی را در جعبهٔ ذهنی خود قفل نموده کلید آنرا به دور می اندازند. ولی خداوند به انسان چنان قوهٔ تفکر آزاد داده است که انسان صرفنظر از راست بودن اعتقاد حاصله اش حتی اختیار انکار خداوند را هم دارد.
خود اندیشیدن شکران نعمت است و به جا آوردن سپاس خالق لایزال که ما را مظهر عقل کل آفریده تا در او چنان بیاندیشیم تا او را در خود بیابیم و خود را از او بیابیم. خلاقیت بهترین عبادت است چون از راه آن انسان خالق بلواسطهٔ خالق مطق میگردد. بناً تفکر خلاق به منظور حقیقت یابی در واقع حق یابی است. ضرور نیست در وحله اول حق به جانب باشیم، ولی حتمی است تا در نهایت برای یافتن حق به راه حق قدم نهیم با فهم اینکه هدف حق است، نه راه رسیدن به حق.
اخیراً نظر متفاوت و مغایر پیشفرضهای دهه های قرن اخیر را که چندی قبل در مصاحبهٔ اظهار کردم و با استقبال گرم وطنداران روشن نگر مواجه شده بود، مورد اعتراض شمار چندی واقع شد که با تازه نگریها حساسیت نشان داده، تعامل انسانهای متمدن و روشن ضمیر را کنار گذاشته، عوض افهام و تفهیم و تقابل اندیشه با نظریاتم، با شخص خودم سر عداوت و دشمنی در پیش گرفته اند. و در غفلت انحصار واقعیت بینی خود در خصم و خشم به تروریزم لفظی متوصل شده اند.
این شیوه با طرزالعمل کموستهای نیم قرن اخیر در افغانستان شباهت زیاد دارد. اولین تجربه تلخ مظاهرات دوران پوهنتون کابل را به خاطرم می آورد. در یکی از روزهای مظاهرات پس از چند سخنگوئ یکنواخت و تکراری با کلمات و عبارات نامانوس بلاخره نوبت به یک تن رسید که در شرح مطالب معقول، و اندیشهٔ تازه و متفاوت سر سخن باز کرد. بعد از چند لحظهٔ کوتا سروصدا بلند شد بر سر او ریختند و او را به جرم «طرفدار میوندوال» از سر ستیج با بی حرمتی پائین کردند.
صحنه سازیها و برخورد ایدیولوژیها متفاوت و متضاد واقعیت آن روزگار افغانستان بود ولی چیزی که در تماشای آن صحنهٔ فراموش ناشدنی مرا تکان داد تضاد بین اصل آزادئ بیان و انحصار جواز آن برای انحصار قدرت بود. در این رابطه در افغانستان نیم قرن اخیر هیچ تغییری به میان نیامده. بازی همان است ولی بازیگران عوض شده اند. این شماری از بیکاران که به کار و تحصیل من میتازند حتی در محیط آزادیهای مدنی غرب در برابر استقلال فکری میجنگند تا استقلال رسمی که از آن شمهٔ نمانده به نام دفاع از افتخارات کشور «دفاع» کرده باشند.
این روند عام هر جامعه است که در برابر هر سنت شکنی شیوهٔ خصمانه می گزیند. اینگونه اختناقِ «بر خود تحمیل شده» پیام آوران خدا را که برضد طرز دیانت آبایی، طبق آیهٔ ۱۷۰ سورة البقره، مبارزه میکردند و حضرت رسول اکرم را متهم به اسطوره خوانی أَسَاطِيرُ الْأَوَّلِين (قران- سورة القلم: آیهٔ ۱۵) دیوانه و مجنون میخواندند، تازه نگران چون آمان افغان را کافر میخواندند.... صرف فرصت سیر زمان بود که با شکستن قالبهای کهنه ابوالحکمان چند را ابوجهل ساختند تا نو اندیشی حکم زمان گردید.
هر عصر از خود تقاضاهای دارد. شکران نعمت تازه نگری در تفکر آزاد است که گذشته را در آئینه حال ببینیم تا به فردای موعود برسیم. پیشفرضهای تاریخ را کورکورانه پرستش نکنیم، ولی از رموز وقایع آن درس عبرت گرفته، در عصر خود از بهر خود بیاندیشیم. نگذاریم دیگران از بهر ما بیاندیشند و برای ما فکر کنند. تنها و تنها وقتیکه از استقلال فکری خود اطمینان حاصل کردیم، ادعای دفاع از استقلال واقعی افغانستان را کرده میتوانیم.
در جامعهٔ سربستهٔ چون افغانستان که وسایل ارتباط جمعی و معلومات استهلاک عامه همه در دست حکومت بود، اکثریت مردم تفاوت بین معلومات مستقل و تبلیغات حکومتی را نمیدانستند. بناً رسمیات و تبلیغات را به شکل واقعیت های عینی می پنداشتند که به مرور زمان جز اعتقادات جمعی شده با هر تکرار مکرر ذهنیت را برای واقعیت بودن آن آماده تر میساخت تا آنکه به حیث عرف اجتماع قبول میشد. اظهارنظر در مخالفت با این «عرف جمعی» همیشه با مقاومت روبرو میشد و تازه نگری را تکفیر میکردند. به این شکل جامعهٔ در ظلمت و سیاهی راکد و عاری از نو آوری می ماند.
امانت امانیت
امیرامان الله خان از بهترین پادشاهان افغانستان بود، ولی لیاقتش در ستایش است، نه در پرستش.
آنهای که امانیست های امان پرست «بر وزن وطنپرست» هستند نعوذ بالله در خدا عیب می بینند ولی در امان الله خان عیب نمی بینند. برعکس، امانیست های که لیاقت امان الله خان را در ستایش می پویند، خوبی ها و بدی های او را جداگانه قمداد کرده، آنچه از او درخور ستایش است، تمجید می کنند، و آنچه نیست، بر باد انتقاد می گیرند. در نهایت می بینند که آسمان و زمین برهم نخورده اند. از همین جا تفکیک دو نوع امانیت پدیدار میشود: یکی امانیت ارتجاعی یا «نستلجیک» و خاطره ای، و دیگری امانیت متحرک، زنده، انقلابی، قالب شکن و مترقی.
امانیست های ارتجاعی، دورهٔ امانی را یک مقطع منجمد و محکوم به زمان می دانند. اینها در اسارت خیال خاطرات یک قرن پیش دست و پا می زنند و هنوز هم اصلاحات دورهٔ امانیه را به معیار قرن بیست ویک تحول می پندارند. این امانیت ترسو، و بزدل است و از آزادی بیان و تحلیل وقایع می ترسد. از دیدگاهٔ روش ایدیولوژیک، امانست های عقبگرا با سلفی های داعش همصفت اند. افراط ملیگرایی صرف در یک مورد از افراط مذهبی تفاوت دارند: سلفیها میخواهند جامعه را ۱۴ قرن به عقب برگردانند، و امانیست های ارتجاعی صرف یک قرن. هردو مخالف تازه نگری اند و مخالفین خود را تکفیر میکنند. امانیست های ارتجاعی روحیه انقلابی امانیت واقعی را فراموش کرده اند و صرف با خاطرات «یادش بخیر» زنده اند.
اما امانیست های مترقی و انقلابی امانیت را یک انقلاب از بالا به پائین می پندارند که اقلاً نیم قرن از مقطع زمانی خود به پیش می نگریست. برای امانیست های انقلابی روحیهٔ امانیت مهمتر از واقعیت زمانی دورهٔ امانی است. اینها به نام آمان الله خان نمی پیچند، بلکه با روحیهٔ پیشتاز امانیت می آمیزند. امانیت انقلابی تازه نگر است با ایجابات عصر جواب می دهد، حال را در آئینه فردا می بیند، از انتقاد نمی ترسد، به نو آوری و خلاقیت لبیک میگوید، از تحلیل و بررسی چشم نمیپوشد و خلاقانه می اندیشد.
امانیت مترقی حکم می کند که تاریخ را چنان بررسی باید کرد، که موجبات سقوط دورهٔ امانی تکرار نشود. اگر امانیت وقت توانسته بود به معایب خود پی ببرد، ممکن دورهٔ امانی احتمالاً تا نیم قرن دیگر دوام میکرد. بدیهی است که واقعیت تاریخ تغییر نمی پذیرد، ولی میتوان ذهنیت را با ایجابات عصر چنان عیار ساخت که جوابگوی مشکلات باشد. امانیت انقلابی حکم میکند که از تاریخ باید درس عبرت گرفت و از معایب گذشته باید آموخت و نگذاشت که احساسات بر تدبیر و دوراندیشی چربی کند. از انتقاد باید نترسید ولو پیشفرضهای ما را متزلزل می سازد.
امیر امان الله خان صاحب اوصاف بیشماری بود که میتوان آن بزرگمرد تاریخ را از روی آن بزرگداشت. ولی بزرگمنشی او را نباید بر چشم پوشی از واقعیتهای ناگوار دورهٔ سلطنتش بنیاد نهاد، از تشویش این که مبادا مسؤولیتی به او راجع شود. امر مسلم است که درک شرایط که امیر امان الله خان در آن قرار داشت و واقعیت های سیاسئ جهان متزلزلی که او با آنها روبرو بود، کار دشوار است. فهمیدن انگیزه های نهانی روحی و نفسانئ که او را وامیداشت تا واقعاً یا سیاستاً به کاری و ادعای متوصل شود، نهایت مشکل است. ولی برماست تا برای فهمیدن بهتر واقعیت ها پیشفرضها را زیر زره بین عصر و زمان خود با دقت ببینیم و از وقوع هیچ احتمالی چشم نپوشیم. صرفنظر از اینکه ادعایش از روی مصلحت سیاسی بوده باشد یا به استناد یک واقعیت تاریخی.
اگر انتقادی متوجهٔ امیر آمان الله خان میشود به انسان بودنش دلالت میکند. وقتی اشتباهات او را در قرینهٔ زمان و مکان و شرایط که امیر امان الله خان با آن روبرو بود تحلیل کنیم، زحمات او را بیشتر تقدیر می کنیم، و او را از روی پیچیدگی های سیاست های جهانی وقت بهتر می شناسیم. واقعاً اگر امان الله خان را بزرگ می پنداریم، افغانستان را باید بزرگتر بدانیم، و افتخارات تاریخش را از آن هم گرامیتر. و از آنها چنان قدر کنیم که قابلیت تقدیر بیشتر و ارج بهتر را سزاوار است. امیر امان الله خان به خاطر افغانستان امیر بود، ولی افغانستان به خاطر امان الله خان یک کشور نبود. اما گرامیداشت یکی از احترام به دیگری نمی کاهد. دو مثبت یکدیگرا را نفی نمیکنند.
در پهلوی همهٔ اوصاف اش امیر امان الله خان اشتباهاتی را هم مرتکب شد که در اثر آن دورهٔ امانی که توقع میرفت سلطهٔ آن اقلاً نیم قرن دوام کند، از دههٔ بیش تجاوز نکرد. تنها از راه بازگویی و شناخت و تحلیل این وقایع میتوان از تکرار احتمالی حوادث ناگوار مشابه به آن جلوگیری کرد. نزد صاحبان خرد تاریخ محض شعار نیست. بلی امیر امان الله خان به سان هر انسان نارسایی هائ داشت و سن جوانش او را از تجربهٔ لازم محروم ساخته بود که گاه گاهی تدبیرش در گرو احساسش اسیر و حصیر می ماند. یا هم ملحوظات و مراودات دربار ایجاب می کرد که او «سیاستاً» برای تقویهٔ روحیهٔ ملتش یا برای بالا بردن سطح اعتماد به نفس شان ادعای کند که با واقعیت در تضاد باشد.
ما میتوانیم خوبیهای امیر امان الله خان را سرمشق زندگی خود سازیم، و آرزوهای بیشمار اعتلا و ترقی کشور را که او خیالش را با خود به خاک برد، زنده سازیم و جامهٔ عمل بپوشانیم. ضربان قلب ما باید با عشق میهنی او در اهتزاز احساس لبیک بگوید. ما باید دشت و دامان خشکیدهٔ افغانستان را با احیای دوبارهٔ آرمانهای والای او آبیاری کنیم. ما باید امیر امان الله خان را به نحوی گرامی بداریم تا احساس دوطن دوستئ که او در سطح زعامت کشور تبارز داد، ما در سطح مردمی نمایان کرده بتوانیم و همه همدیگر را در برادری و برابری با محبت وطنداری در آغوش بکشیم.
من امانیست نیستم ولی تازه نگری ام با اصول امانیت انقلابی و مترقی همنواست و با ایجابات عصر میسازد تا جوابگوی آینده باشد، نه اسیر گذشته.
از تشویش تا تکلیف روحی
تهدید به هویت ملی و مملکتی افغانستان در سایهٔ دسایس دشمنان اندر کمین همه هموطنان ما را محتاط و ضرورتاً مشکوک ساخته. ولی برای بعضی ها این حساسیت ملی به سطح تکلیف روحی در آمده و هنوز هم در پشت هر سنگ عسکر و جاسوس انگلیس می بینند. نوشته های اینها تا جائیکه به نظریات من تعلق میگیرد روی محور ترس و تشویشی میچرخد که بر حسب نوشتهٔ داکتر زمانی گویا من به صف آنهایی قرار گرفته ام «که د ستوری و آگاهانه به تحريف و جعل سيستماتيک تاريخ معا صر ما کمر بسته و مانند د شمنان قسم خورده از اسم افغان و افغانستان و افتخارات ملی ما نفرت دارند. همان کسانی که افغانستان را کشور جعلی و استقلال آنرا نيز جعلی ميدانند.»
این تشویش و «سندروم» روانئ «مار گزیده از ریسمان میترسد» ایشان قابل درک است. ولی سر خود را در زیر ریگ پنهان کردن باعث غیبت واقعیتها در سطح زمین نمی شود. در این عصر انقلاب اطلاعاتی نمی توانیم حقایق را در لف تجاهل الفاظ بپوشانیم یا وقایع تاریخ کشور را زیر غبار زمانه ها پنهان کنیم. برعکس از راه تحلیل و بررسئ بهتر وقایع تاریخ از دیدگاه نو میتوان از تحریف، تعریف، و تعبیر نامناسب برای بهره بردارئ سیاسی ناجایز جلوگیری بهتر کرد. تازه نگریها ما را از غفلت ذهنیت های منجمد بیدار می سازد و صفوف افغاندوستی ما را قوت بیشتر می بخشد. تحقیق مشتق از حق است. حق نام خداست و حقیقت یابی انگیزهٔ انسانی است که ریشهٔ آن در باغ بهشت از چشمهٔ هویت و جوهر تصاحب اختیار آب میچشد.
در برابر دسایس بیگانگان همانا قوهٔ تفکر و استدلال قوئ ملبس با فهم و دانش، و خلاقیت اندیشه از بهترین یاران نصرت ما هستند. با آنهای که افغانستان را کشور جعلی میدانند مقابله فکری لازم است تا مخاصمت لفظی. از روی تحلیل تاریخ شمهٔ از مقابله فکری من در برابر آنها چنین است:
زمانی که سازماندهئ حملهٔ عراق بر ایران جلو توسعه و صدور انقلاب اسلامی را به سمت جنوبغرب متوقف ساخت، جمهورئ اسلامی جهت توسعه اش را به شمالغرب و مرامش را به تسلطه بر پارسیگویان آسیای میانه تغییر داد. اضمحلال و فروپاشئ روسیهٔ شوروی فرصت را برای این دسیسه مساعدتر ساخت تا ذهنیت ها را برای پر کردن خلای قدرت سیاسی در آسیای میانه آماده کنند. موجودیت افغانستان مستقل سد بزرگی بر سر راه این دسیسهٔ استعمار «فرهنگی» قرار داشت. بناً پلانهای تجزیهٔ احتمالی افغانستان از راه تحدید هویت افغانی به یک نژاد، و تضعیف آن از راه جنگهای فرقه ای داخلی بر مبنای حمایت از هویت های لسانی و مذهبی زیر دست گرفته شد. در این رابطه کشالهٔ انتخابات کنونئ افغانستان کوشش صریح است برای تداوم انحصار قدرت سیاسی و نظامی توسط ائتلاف شمال چه از راه انتخابات، چه از راه تهدید کودتای نظامی. همچنان در بخش ثقافتی رسانه های خبری و مطبوعات افغانستان برای ایرانیسازی چنان عیار گشته اند که زبان دری در حالت نیمه جان و «کوما» به سر میبرد.
برای دفع ذهنیت منفئ در برابر دسیسهٔ تجزیه احتمالی افغانستان، زیر نام خراسان بزرگ کوشش شد به این ذهنیت جهت مثبت بدهند و بر استناد معاهدهٔ ۱۸۰۹ به آن مشروعیت ببخشند.
این بهترین مورد است که تحلیل و بررسئ وقایع تاریخی از روی تازه نگری قویترین دلیل «خراسانیان» را رد میکند. من بارها گفته ام که استعمال عبارت «پادشاه خراسان» در معاهدهٔ سال ۱۸۰۹ م بین لارد آکلند و شاه شجاع دلالت به کشوری به نام خراسان نمیکند، بلکه استعمال آن عبارت، بیانگر انگیزهٔ توسعه طلبی استعمار انگلیس بود که از طریق اعطای القاب بزرگتر به همبازیان سیاسی خود ادعای مالکیت خطهٔ های بزرگتر جغرافیایی را میکردند. ضرورت به تعمیل چنین یک اجندای استعماری خاصتاً در همان مقطع تاریخ محسوس بود زیرا ناپلیون میخواست به کمک پارس صفوی از راه افغانستان بالای هند حمله کند. بناً انگلیسها ضرورت داشتند که شاه شجاع را پادشاه خراسان بنامند، تا از یکطرف سرحدات متعلقهٔ پارس، یعنی متحد احتمالی فرانسه، را محدود سازند و ازطرف دیگر سلطهٔ خود را از طریق شاه شجاع یعنی متحدسیاسئ خود بالای قسمت اعظم از آسیای میانه تحکیم بخشند. فقط و فقط برای همین مقصد شوم استعماری در معاهده نام خراسان را بر افغانستان ترجیح دادند چون خراسان خٓطهٔ جغرافیایی بزرگتر و بدون سرحدات مشخص بود که برای مرامها توسعه طلبی استعمار انگلیس نهایت مساعد بود. میتوان از راه چنین بررسی و تحلیل از تحریف و سؤ تعبیر استناد جعلی جلوگیری کرد.
از راه تاز ه نگری و تحلیل بهتر تاریخ میتوان به ارزشهای پی برد که در این مرحله حساس حلال مشکل افغانستان شده میتواند. اگر تحلیل را بر تجلیل بیافزایم و تعقل را بر احساسات مسلط سازیم، ضرورت به تقلید از روشهای ناهنجار بیگانان نمی ماند. ولی ذهنیت عامه با تازه نگری حساسیت دارد و محض شنیدن یک نظریهٔ مغایر پیشفرضهای شان از همان قمچین کهنهٔ اختناق عامه استفاده کرده میگویند «بیادر توره به ای گپا چی، شولی ته بخو پردی ته بکو». در تداوم این ذهنیت اختناق به شعر وجیزهٔ پناه می بریم: دشمن دانا به ز نادان دوست.
فقدان بصیرت
وقایع تاریخ را میتوان یا شعار تلقی کرد، یا عبرت پنداشت. در اولی کفران نعمت است و در دومی خیر و فلاح. تکرار گفتن وقایع تاریخ بدون تحلیل و بررسی سادوگری است، ولی یک عالم باید با ستفاده از فراخنای زمان و استنتاج از تسلسل وقایع از سادو و مداح فاصله بگیرد. من سادو و مداح نیستم. آنچنانکه آقای سیستانی به استهزا اشاره نموده اند، لیک یک واقعیت است که به امید خدمت به میهن برای تحصیلات عالی به امریکا آمده ام. پس برای آنکه ادای دین کرده باشم، باید تا حد توان رنجهای وطن را التیام کرد.
یکی از دردهای مهلک جوامع عقب ماندهٔ چون افغانستان عقب نگری است. جوامع که از دیدن عیوب خود در حال کور اند، و به آینده امیدی ندارند، ناگزیر به خیال ماضی پناه ببرند، که بعضاً آنقدر در مقطع انجماد ماضی اسیر می مانند، که نمی توانند واقعیتهای تلخ را به دیدهٔ نقد ببینند. برای علاج این تکلیف داروئ بینایی و بصیرت تجویز میشود.
در واقع تجربهٔ عینیت بیرونی با بصیرت درونی بستگی دارد. آن یکی بر جهانبینئ دانش استوار است و این دیگری بر جانبینی بینش. برای کسب عینیت دانستن تفاوت بین انتقاد و نقد حتمی است. بر ماست تا حقایق را در خودفریبی از خود نپوشانیم. برماست تا در آیینهٔ عبرت تاریخ چنان نظر کنیم، که نواقص خود را در آن دیده بتوانیم. در غیر آن در آئینه نگریستن نابجاست. بر ماست تا نهفته ها را عیان کنیم و عیان را چنان بیان کنیم که وجدان آگاه به درک آن امر میکند. تحلیل وبیان وقایع ناگوار ولی عبرت انگیز تاریخ یک فریضه ملی است تا مبادا رهبر نابینای دیگری که زمام امور کشور را به دست می گیرد، در همان چاه بافتد. و گر خاموش بنشینی گناه است
بخش چهارم
بی بند و باری در برابر حیطهٔ تخصص و مسلک
فاصله میان روش علمی و ذهنیت عامه
علی الرغم گذشتهٔ درخشان تاریخ و نقش چشمگیر مردم این دیار در سر و صورت دادن تمدن اسلامی، در عصر حاضر ما افغانها خصلت علم پروری نیاکان خود را از دست دادهٔ ایم. اصول مناظرهٔ علمی را مراعات نمی کنیم و روش مباحثات «علمی» تحت تهدید خودسریهای شعاربازئ ذهنیت عامه قرار می گیرد. در این هرج و مرج به تجربه در حیطهٔ تخصص، اعتبار مسلکی، یا مدرک و سند و درجهٔ تحصیل علمئ اشخاص وقع نمیگذارند و هرکس خود را جامع الکمالات دانسته در هر موضوع خود را مستحق اظهار نظر میداند. به این صورت بی اعتنایی به علم پروری و حتی توهین، تمسخر و استهزا به علم و عالم و دانشمند رسم عام گردیده. در به این موضوع در این بخش دو مطلب مشخص یعنی روش علمی و حیطهٔ تخصص را توضیح می کنیم.
روش علمی - تفاوت میان نظر و نظریه
اکثر هموطنان ما به شمول تعدادی از تعلیم یافته گان ما تفاوت بین اظهار نظر و ارایهٔ نظریه را نمیدانند. داشتن «نظر» به اعتقاد مربوط است و هرصاحب اعتقاد میتواند نظری داشته باشد، ولی «نظریه» به تفکر و ژرفنگری به اساس روش علمی ارتباط دارد که با پیروی از اصول قبول شده در یک مسلک بر مبانئ قواعد خاص استوار بوده و بر ضوابط و استدلال منطق از طرف عالمان تحصیل کرده ارایه میگردد. پس هر کس میتواند در هر موضوع «نظری» داشته باشد، ولی تنها اشخاص مسلکی با اسناد تحصیل و تعلیم و تجربه میتوانند با رعایت اصول قبول شده در ساحه و ابعاد مسلک مربوط «نظریهٔ» را ارایه کنند.
برای تدبُر این کار در زبان عربی در مورد اول از کلمهٔ «فکر» کار میگیرند و در مورد دوم از «تفکر». ولی همین شباهت و ارتباط ریشه ای دو کلمه در اذهان عامه امتیاز، تعادل، و تفکیک اصطلاحات را برهم زده. ناگزیریم برای تفهیم بهتر از اصطلاحات زبان انگلیسی کار بگیریم. «نظر» را میتوان معادل opinion قلمداد کرد، و «نظریه» را مساوی به theory می دانند و مبتکر آنرا theoretician میخوانند. معمولاً «نظر» اعتقادی است. چون هر شخص میتواند دارای یک اعتقاد و نظر خاص باشد، بناً تابعیت از کدام قاعدهٔ خاص شرط نیست. به این سبب هر نظر به به ذات خود استثنای باشد. بنا بر آن نظر استثنی پذیر است و به قاعدهٔ خاص ضرورت ندارد. ولی «نظریه» عقلانی است. عقل استثنی را نمی پذیرد، بلکه بر قاعده و قواعد استوار است. بناً ارایه کردن نظریه کار اشخاص غیر مسلکی بوده نمیتواند. ولی میان ما افغانها نتنها تفکیک این اصول عمدهٔ علم و تحقیق را نادیده می گیریم، بلکه عدول و سرکشی از آن بین ما تعامل عام است. خصوصاً در بخش مذهب و سیاست که هرکس «نظر» مذهبی و سیاسی خود را معادل «نظریه» دانسته، در نقش فقیه، مفتی، و عالمنما فتاوئ تکفیر و تهمت خیانت ملئ دیگران را صادر میکنند.
برای توجیه و تفهیم بهتر و تفاوت بیشتر بین نظر و نظریه مثالی می آوریم. در یک دعوت یکی از مهمانان دفعتاً از سردرد شدید شکایت میکند. دوستان دور و پیشش یکی آسپرین، دیگری تایلنول، سومی ادویل، را توصیه میکنند و از مؤثریت این داروها در تجربه های شخصی شان سخن میزنند. دیگران لیمو، ماست، بادرنگ، و نعناع را تجویز میکنند و مؤثریت خوردن غذاهای طبعی را تشویق میکنند. خلاصه هرکدام به پیشفرض اینکه بهترین دوا را توصیه کرده است به گفتهٔ خود اصرار میکند. ولی طبیبی از گوشهٔ با زیرکی خموشانه مراقب احوال است. او بدون آنکه به گفته های مدعوین متخصص نماهای مجلس وقع گذاشته باشد حرکات مرد شاکی را با علایم تکلیف های احتمالئ دیگر صحی او را با دقت مشاهده میکند. داکتر طب آن مرد را به گوشهٔ خلوت میبرد و ضمن طرح سؤوالاتی از سابقهٔ صحئ او و تکرار و تواتر شدت درد، مشاهدهٔ رنگ و روی و نبض، علل احتمالی این سردردی ظاهری را تشخیص ابتدایی کرده او را به عجله به شفاخانه می برد. بعدها که از حملهٔ قلبی آن مرد خبری میرسد، دوستان متخصص نما او به تعجب می افتند. در حالیکه اینجا هیچ جای تعجب نیست به شرط آنکه به این حقیقت پی ببریم که علاج هر درد سر یک قرص آسپرین نیست و نظر شخص جای نظریه و تشخیص علمی را گرفته نمیتواند.
در اینجا ضرورت به تفکیک بین اصطلاحات علمی و لغات و کلمات قاموس عامیانه نهایت ضرور است. از روی مثال بالا کاربرد لغت «سردرد» در قاموس عام جایز است، ولی در علم طبابت این لغت خودکفا نیست و در برابر آن یک طبیب از چندین اصطلاح خاص رشتهٔ تخصص اش که هر کدام دارای یک تعریف خاص، دقیق، و مشخص است در موارد مختلف استفاده میکند. به همین ترتیب هر علم از خود قاموس اصطلاحات خاص دارد و یک عالم مکلفیت مسلکی دارد تا در رشتهٔ تحصیل خود از اصطلاحات خاص استفاده کند، نه از لغات و کلمات عامیانه.
حیطهٔ تخصص - عدم رعایت احترام به علمیت و شناخت مسلک
در رابطه با اعتبار مسلک، رشتهٔ و درجهٔ تحصیل، و حیطهٔ تخصص هموطنان ما به تفاوت میان سیاستمدار politician و عالم سیاست political scientist قایل نیستند. بی اعتنای به این تفاوت و وقع نگذاشتن به «نظریات» علمی و تفکیک آن با «نظرات» عامه «مباحثات علم سیاست» میان ما افغانها را همواره به سطح «مناقشات سیاسی» پائین می برد، زیرا هر کدام در هر سطح و هر رشته تعلیم و تخصص علمی که داریم، یا خدا ناخواسته نداریم، خود را از دیگران داناتر می پنداریم. هرگز در ذهن ما خطور نمی کند که احتمال این است که طرف مقابل مسأله را از روی تخصص و تجربهٔ علمی اش از دیدگاه کاملاً متفاوت بررسی کرده باشد.
بیاید این روش نظری theoretic را در مثال مورد بحث یعنی مسألهٔ استرداد آزادئ افغانستان توجیه کنیم. در «نظر» عوام چون امیر امان الله خان آزادی افغانستان را اعلان کرد، پس افغانستان آزاد شد. در سطح ذهنیت عامه این یک «نظر» عام است و هیچ مشکلی را به میان نمی آورد. ولی اگر چنین ادعا به حیث یک «نظریهٔ علمی» ارایه میگردد، اصول و روش علم سیاست ایجاب میکند تا ادعا با قواعد علم سیاست تلفیق کند. اگر بر قواعد علم سیاست استوار بود پذیرفته میشود، در غیر آن یک «نظر» استثنایی پنداشته میشود. قواعد علم سیاست امر میکند که تنها زمانیکه یک یا چند رکن از ارکان سه گانهٔ دولت از آزادیهای مربوط محروم میگردد، ادعای سلب آزادی بجا است. این قاعده است و در مورد تشخیص آزاد شمردن و به رسمیت شناختن آزادیها هرکشور دنیا به کار میرود. ولی اگر بگویم که چون امیر امان الله خان گفته که روز آزدای را جشن بگیرید، اشتباه میکنیم زیرا امیر امان الله خان سیاستمدار بود، نه سیاست دان. و سیاسیون معمولاً با استثنی سروکار دارند، در حالیکه علم بر قواعد استوار است، صرفنظر از اینکه کی گفت و چه گفت.
«استرداد آزادئ افغانستان» منحیث یک شعار سیاسی، یا منحیث یک تعامل تشریفات دیپلوماتیک، یا تعمیم دیدگاه سیاست حکومت در اذهان عامه پذیرفته شده میتواند، ولی چنین ادعا در ساحهٔ بحث علم سیاست قابل قبول نیست زیرا برای صحت بودن آن حتمی است که دورهٔ قبل از اعلان آزادی را دورهٔ اسارت پنداریم. در حالیکه هیچ سند و مدرک تاریخی وجود ندارد که نشان دهد که افغانستان منحیث یک دولت که مشتمل بر سه رکن حکومت، ملت، و تمامیت ارضی در اسارت کشور دیگری قرار گرفته باشد.
این مسأله مربوط به علم سیاست است و من منحیث یک عالم سیاست political scientist صلاحیت علمی و جواز تحصیل دکتورای علم سیاست دارم و در حیطهٔ تخصص خود بر اساس قواعد پذیرفته شدهٔ مسلکی آن با استفاده از اصطلاحات خاص مسلکئ این نظریه را ارایه میکنم. در چنین یک بحث علمی ایجابات علمی و مکلفیت مسلک بر توقعات افغانیت من فزونی میکند چون تحلیل بر اساس علم سیاست مطرح است، نه این که من کیستم. ولی آقای سیستانی و پیروانش بدون جواز مسلکی و خارج از حیطهٔ تخصص شان بالای من اعتراض میکنند. هیچکدام از این معترضین در علم سیاست درجه تحصیل و تخصص ندارند.
این بدان ماند که تعدادی از وطنداران کلیفورنیای جنوبی ما به عیادت یک دوست شان میروند که او خود داکتر طب است ولی به اثر تکلیف صحئ عاید حالش در شفاخانه بستر است. بعد از احوال پرسی، تعارفات و تشریفات برای صحت یابئ مریض دعا میکنند. در ضمن صحبت برای رفع تشویش مریض از مفاد و مضار غذاها به او توصیهٔ میکنند و به رسم وطن میگویند مثلاً گوشت گاو، مرچ سرخ، بادنجان سیاه،... برایتان خوب نیست... بلاخره حوصله مریض سر می آید و میگوید: برادران! من خودم داکتر طب هستم و این هم شفاخانه است. داکتران متخصص رشته تغذیه و اطبای دیگر و پرستاران مراقب تداوی و معالجه من هستند و جز این وظیفهٔ دیگر ندارند. همهٔ آنها از تکلیف صحئ من نسبت به شما بیشتر و دقیقتر میدانند که چه باید بخورم یا نخورم. ولی این بی انصافان هنوز هم به اشتباه خود پی نبرده میگویند والله این مریضی آقای ... را بسیار کم حوصله کرده.
این وطندارانی که بر من اعتراض میگیرند با قصهٔ قیاس بالا هیچ تفاوتی ندارند. چند تن اینها دکتورای زبانشناسی، طب و اقتصاد دارند و متباقی با درجات تحصیل پائینتر مرا که دکتورای راوبط بین الدول و علم سیاست دارم در مسأله علم سیاست که حیطهٔ تخصص بنده است مرا سرزنش میکنند، و به اصطلاح مرا به پرهیز از خوردن گوشت گاو و مرچ سرخ... توصیه میکنند و یا هم غیرمسؤولانه آسپرین و تایلنول تجویز میکنند. اسفناکتر اینکه اینها اصل عمدهٔ تحقیق و روش علمی را زیر پا کرده استثنی را بر قاعده معتبر میدانند.
تحلیل سیاسی در علم سیاست بر ژرفنگری و موشگافی دقیق ضرورت دارد. تحقیقات اقتباسی cut-and-paste یا «پینه و پیوند» که عبارات طویل را از منابع مختلف گرفته و مثل آقای سیستانی آنرا بدون تحلیل پهلوی هم گذاشته نامش را «تحقیق» می ماند معیار روش تحقیق متداول پوهنتونها و مؤسسات علمی خصوصاً در جهان غرب را پوره کرده نمیتواند، زیرا در روش تحقیقت غرب اقتباس بیش از ۳۵ کلمه پیهم و بیش از ۲۵۰ کلمهٔ اقتباس استنادی یا indented quotation جایز نیست. در حالیکه بعضی از مضامین «تاریخی» آقای سیستانی بیشتر ۹۰٪ اقتباس و کمتر از ۵٪ تحلیل اند که در ردیف تحقیقات «پینه و پیوند» به حساب می آیند.
آزادی، استقلال، یا حاکمیت
هر علم از خود اصطلاحتی خاص دارد که بنا بر تعریفات دقیق اصطلاحات از لغات و کلمات عامیانه تفکیک میشوند. یک عالم در تحلیل سیاسی از اصلاحات علمی کار میگیرد، نه از کلمات عامیانه. در مناقشات سیاسی به سطح عامه میتوان از لغات و کلمات و واژه های عادی کار گرفت، ولی تحلیل علمی در یک مباحثهٔ سیاسی ایجاب کاربرد اصطلاحات علمی را میکند. و هر آنکه با علمی آشنا است باید به اصطلاحات آن علم هم بلد باشد، زیرا عدم آشنایی با دانستن و کاربرد اصطلاحات دقیق سیاسی در ارایه و تحلیل یک مطلب مربوط به علم سیاست مشکلات بار می آورد.
در موضوع مورد بحث دانستن تفاوت میان آزادی، استقلال، و حاکمیت منحیث اصطلاحات علمی که معادل انگلیسی آن freedom, independence, sovereignty اند نهایت ضرور است. اصطلاح آزادی در مورد اختیارات فردی به کار برده میشود، مثلاً آزادئ بیان و عقیده یا آزادیهای مدنی و سیاسی، ولی استقلال در رابطه با اختیارات یک کشور و دولت به کار برده میشود، در حالیکه اصطلاح حاکمیت در قرینهٔ سیاسی آن به معنی اختیار یا تفویض صلاحیت استعمال میشود. مثلاً افغانستان یک کشور مستقل است که مردم آن آزاد یهای دارند، و حکومت آن بر سیاست خارجی آن حاکمیت دارد.
ذهنیت ضد عربی و «پاکسازی» زبان که در کشور همسایهٔ پارس مروج است و متأسفانه به افغانستان هم سرایت کرده، هموطنان ما در تقلید کورکورانه از آن در عوض کلمات و اصطلاحات مناسب و دقیق عربی کلمات با معانئ نسبی دری و پشتو راغیر مسؤولانه به کار میبرند که در واقع معانی و مفاهیم را گنگ و مکدر میسازند و تفاوت بین کلمات مترادف (همردیف و مشابه در معنی) و معادل (هم معنی) را برهم زده مسأله را به اصطلاح وطنی «کچری قروت» میسازند. بناً عبارت استرداد آزادئ به عوض استرداد حاکمیت سیاسی که در تکرار و تواتر از سطح یک شعار سیاسی به یک غلط عام پذیرفته شده. هاکذا استعمال کلمهٔ استرداد در پهلوی آزادی یا استقلال درست نیست چون آزادی و استقلال قابلیت تفویض و انتقال را ندارند. آنچه داردی قابلیت تفوض و انتقال است حاکمیت یا sovereignty است. بناً در یک مبحث علم سیاست میبایست گفت که بعد از امضای موافقتنامهٔ کابل بین دولتین آفغانستان و برتانیا، انگلیسها حاکمیت حکومت امیر امان الله خان را بر امور خارجئ افغانستان به رسمیت شناختند. در این مورد اکثر اسناد به زبانهای انگلیسی و دری به وضاحت کلمات sovereignty و independence یعنی حاکمیت و استقلال را به کار می برند، نه کلمهٔ آزادی را. برای اثبات این ادعا به تحلیل متن بیانات اعلیحضرت امیر امان الله خان می پردازیم.
تجزیه و تحلیل متن اعلان «آزادی» افغانستان
در بیانات آغازین امیر امان الله خان که حیثیت اعلان یک خط مشی سیاسئ نظام جدید را داشت، و احتمالاً به مشورهٔ مشاورین ژرفنگر و دور اندیش چون محمود طرزی تسوید شده بودند، با عطف توجه به اصل همیشه آزاد بودن افغانستان اصطلاحات و عبارات دقیق و سنجیده به کار رفته. تذکر تکرار این اصطلاحات بیانگر صراحت پیام سیاسئ امیر در این مورد است: بیانیهٔ روز جمعه دوم حوت در دارالسطنه کابل در خطاب به قوای نظامی، بیانیهٔ مراسم تاجگذاری مورخ جمعه ۹ حوت ۱۲۹۷ در مسجد عیدگاه، و اعلامیهٔ «اشتهار واجب الاظهار» ۹ حوت ۱۲۹۷، همه در تاکید بالای حصول حاکمیت داخلی و خارجئ افغانستان است، نه آزادی آن: «برهمه رعایای صادقه ملت نجیبه خود این را اعلان و بشارت میدهم که من تاج سلطنت را بنام استقلال و حاکمیت داخلی و خارجی افغانستان بسر نهاده ام.»
درایت و ژرفنگری سیاسئ نابغهٔ شرق محمود طرزی یک قرن پیش به اصل همیشه آزاد بودن افغانستان اعتقاد داشت، ولی آقای سیستانی و پیروان شان یک قرن بعد هم به حساسیت و مفهوم واقعئ آن واقف نشده اند. این اصل در بیانات دو ماه اول امیر امان الله خان از کلمهٔ آزادئ افغانستان نامی برده نشده، ولی بعداً یا به خاطر سطح پائین فهم رعایایش، یا برای اینکه کلمهٔ آزادی یک شعار بهتر بوده میتوانست، و احتمالاً هم به اثر عدم توجه به باریکی مسأله، برای بار اول کلمات آزاد و آزادی در متن بیانیهٔ مورخ ۱۳ اپریل ۱۹۱۹ امیر امان الله خان جای کلمهٔ حاکمیت را اشغال کرد: «من خود و کشور خود را از لحاظ امور داخلی و خارجی به صورت کلی آزاد، مستقل و غیر وابسته اعلام می دارم. کشور من پس از این نعمت آزادی چنان برخوردار خواهد بود که دیگر کشورها و ملل جهان از آن مستفید اند. به هیچ قدرت خارجی اجازه داده نخواهد شد تا یک سر مو به حقوق و امور داخلی و سیاست خارجی افغانستان مداخله کند و اگر کسی زمانی چنان تجاوز نماید حاضرم تا با این شمشیر گردنش را بزنم.»
عبارات «امور خارجی» و «سیاست خارجی افغانستان» اشاره است به داشتن حاکمیت در برقراری روابط دیپلوماتیک با کشورهای خارجی، و عبارت آزادئ «امور داخلی» اشارهٔ صریح به آزادئ سرزمین ورای خط دیورند است، به دو دلیل: اول اینکه مسأله قبایل آن سوی خط دیورند نه در اذهان عامه خارجی پنداشته میشد و نه از دیدگاه خود امیر امان الله خان. دوم اینکه با «امور داخلی» نامیدن خاک ورای خط دیورند، امان الله خان ادعای مالکیت استعماری انگلیس را کاملاً رد میکند. ولی زمانیکه نظر به اشتباهات دوران جنگ و متارکه این مرام برآورده نمی شود، بعداً از إمضای معاهدهٔ صلح عبارت آزادئ «امور داخلی و خارجی» در چهارچوب شعارهای سیاسی به «استرداد آزادی افغانستان» تبدیل و به مرور زمان در قاموس سیاسی عوام ذهن نشین میشود. خلاصه آنچه در نتیجهٔ جنگ سوم افغان و انگلیس بدست آمد حصول حاکمیت بر سیاست خارجی حکومت امیر امان الله خان بود، نه آزادئ افغانستان. و آنچه بدست نیامد استقلال خاک آنطرف خط دیورند بود و هست. (این بحث را در بخش بعدی دنبال خواهیم کرد.)
کاربرد شعارهای سیاسی و لغات عامیانه برای برانگیختن احساسات وطن دوستی نهایت مساعد است، ولی مناظرات علمی و تحلیل وقایع تاریخ ایجاب میکند تا از اصطلاحات علمی با معانی و تعاریف خاص و مناسب استفاده شود تا تناقض در کاربرد اصطلاحات باعث تناقض استدلال واقع نشود. آقای سیستانی در«تحلیل» اش از کلمهٔ عامیانهٔ آزادی استفاده میکند، نه از اصطلاح حاکمیت. او کلمهٔ آزادی را هم تعریف نمیکند و اگر معنی آنرا از قرینهٔ عبارت چون «استرداد آزادئ افغانستان» بجویم با تناقض استدلال او مواجه میشویم چون در رابطه میان آزادی و اسارت قبول یکی بر نقض دیگری دلالت میکند. یعنی اینکه ادعای اعلان «آزادی افغانستان» دال بر اسارت افغانستان در دورهٔ ماقبل آن است. این تناقض استدلال با استعمال عبارت مناسب «حصول حاکمیت بر سیاست خارجی افغانستان» مفهوم واقعیت تاریخی را بدون تناقض استدلال افاده میکند.
اصولاً یک پدیده در شناخت و همگونئ یک سلسله قواعد تعریف میشود، و نمی توانیم یک تعریف را محکوم به استثنی کنیم. پس بنا بر قاعده و تعامل بین المللی کشورهای که از اسارت استعمار آزاد شده اند، روز آزادی را جشن میگیرند، بناً رسم تجلیل آزادئ افغانستان استثنی واقع میشود. پس یا باید افغانستان را مستعمرهٔ انگلیس پنداشت تا تجلیل آزادی آن یک امر لازم گردد، یا همیشه آزاد بودن آفغانستان را یک واقعیت تاریخی قبول کرد، که در آن صورت عوض تجلیل روز آزادی، یک یا چند روز تاریخی و ملی را میتوان تجلیل کرد.
با فهم اینکه هیچ کشور دنیا سیاست مطلقاً مستقل ندارد، هرکس میتواند یک معیار خاص برای اثبات آزاد بودن یا آزاد نبودن افغانستان ارایه کند. اتکای آقای سیستانی بر شعار های سیاسی و استدلال او بر عبارات تعریف نشده قاموس عامیانه ادعای استرداد آزادی را به هر تعریفی که او بخواهد مورد سؤوال قرار میدهد. مثلاً اینکه افغانستان نتوانست مناطق آنسوی خط دیورند را آزاد کند، یا اینکه حکومت امیر امان الله خان تحت فشار انگلیسها سران قومئ که میان قبایل سرحدی محبوبیت داشتند و با آنها رابطه داشتند به بهانهٔ تفویض ماموریتهای حکومت از مناطق مجاور خط دیورند دورتر «تبعید داخلی» کردند. امیر امان الله خان همچنان به اثر تهدید روسیه شوروی از حمایهٔ آزادیخواهان در آسیای مرکزی در مجاورت افغانستان دست برداشت و به نا امیدی از مزارشریف به کابل برگشت.
چنین سازشهای که سیاسیون آنرا در عبارات مرموز و مرئئ زبان دیپلوماسی ملفوف نگه میدارند بر ضعف نسبئ حکومت امیر امان الله خان در برابر ابرقدرتهای استعمارئ انگلیس و روسیه دلالت میکند، نه به تغییر چشمگیر استقلال کامل کشور. ولی بحث علم سیاست را نباید در سایهٔ رموز دیپلوماسی و بر پایهٔ شعار سیاسی بنا کرد، بلکه آنرا با ژرفنگری بر تحلیل وقایع تاریخ از دیدگاه عینی استوار کرد. این نه بدان معنی که اعلیحضرت امیر امان الله خان آرزوهای اعتلا و ترقی کشور را در سر نداشت یا محبت رعایای خود را در دل نمی پرورانید، بلکه به این معنی که حکومت او مثل بسیاری از حکومتهای دیگر دو قرن اخیر افغانستان محکوم به شرایط زمان و مکان بود. اینجا حاکمیت بر سیاست خارجی و داخلی را باید در معنی نسبی آن پذیرفت، نه به معنی مطلق آن، و این نسبیت کماکان و کماهی پابرجا است.
بخش پنجم
آزادی جغرافیای افغانستان؟
آقای سیستانی در رابطه با پشتونهای آن طرف سرحد می نویسند که: «از داکتر ستانيزی وامثال وی می پرسم که آيا جنگ سوم افغان وانگليس بخاطر حصول استقلال جغرافيای موجودۀ افغانستان آغاز شده بود يا بخاطر استرداد سرزمين پشتونستان ؟ معلومدار بخاطر آزادی جغرافيای افغانستان موجوده سازمان يافته بود و در نتيجۀ جان بازی ھای فرزندان دلير کشور،اين ھدف برآورده شد.»
این مسأله آنقدر هم «معلومدار» نیست که صراحت پیشفرض خودمحورئ آقای سیستانی به آن اشاره میکند. می بینیم زمانیکه آقای سیستایی از آزادی یا اسارت افغانستان سخن می زند تنها حکومت افغانستان نزد شان مطرح است و نقش ملت و خاک را در کلیت دولت افغانستان نادیده می گیرند. حالا بدون آن که متوجه شده باشند حقیقت به دنبال تصحیح اشتباه شان می آید و او از «آزادی جغرافیای افغانستان» صحبت میکنند.
از قرینهٔ استدلال آقای سیستانی بر می آید که احتمالاً کاربرد عبارت «آزادی جغرافیای افغانستان» به خاطر آنست که گویا پشتونهای ورای خط دیورند شامل معادلهٔ آزدی نیستند و اصرار میکنند که جنگ سوم افغان و انگلیس تنها «بخاطر آزادی جغرافیای افغانستان موجوده سازمان یافته بود.» ولی باز در غفلت حافظه فراموش میکنند که در صفحات قبلی برضد همین فرضیهٔ خود شواهدی ارایه کرده که چند مثال آنرا نقلاً تقدیم میکنیم:
در قسمتی می نویسند: «درحالی که انگليسھا، ھيئت افغانی را با نامه حاوی استقلال سياسی دلشاد ساخته بودند ،از واگذاری قبايل به افغانستان تذکری نداده بودند. ھمان است که شاه امان الله و وزيرخارجه محمودطرزی پس از مطالعه متن قردارد، بخصوص ماده پنجم آن خشمگين گرديدند وعلی احمدخان را محکوم کردند.»
و بعداً از نویسندهٔ امریکایی ریه تالی ستوارت اقتباس کرده مینویسند که طرزی به علی احمدخان گفت: «شما حق اين را نداشتيد که خاک افغانستان رابدھيد که برتانويھا سرحدات را نشانی کنند وخود توسط يک کلمۀ آزادی ھمه چيز را از دست داديد! وامان الله خان دستورداد که علی احمدخان بعد ازاين از خانه خود بر آمده نميتواند و تحت نظارت قرارداده شود.»
این تناقض صریح در استدلال آقای سیستانی و ارایهٔ فرضیهٔ تضاد با نوشتهٔ خود اوست که سؤوالات ذیل را متوجهٔ آقای سیستانی می سازد:
۱-اینکه آقای سیستانی به گفتار محمود طرزی که به علی احمدخان میگوید «شما حق اين را نداشتيد که خاک افغانستان رابدھيد» آیا کلمهٔ «خاک افغانستان» جز خاک آنطرف خط دیورند به چیزی دیگری دلالت کرده میتواند؟ پس تنها چیزی که در اینجا «معلومدار» است همانا شامل بودن خاک آنطرف خط دیورند است که آقای سیستانی از واقعیت آن انکار میکنند.
۲- در رابطهٔ با مفهوم «خاک افغانستان را بدهید» بین آنچه من در مصاحبه گفته ام و آنچه محمود طرزی فرموده اند و امیر امان الله خان به تأئید آن علی احمد خان را تحت نظار قرار داده اند در معنی هیچ تفاوتی نیست جز استعمال کلمات مترادف. پس از آقای سیستانی باید پرسید که آیا محمود طرزی، یعنی ورزیده ترین دیپلومات دورهٔ امانیه هم مثل من به افتخارات افغانستان توهین کرده اند؟
۳- اگر توقیف والی احمدخان به خاطر «واگذاری» خاک ورای خط دیورند به انگلیسها نبود، پس یگانه مسأله قابل اعتراض در معاهدهٔ راولپندی همانا قطع معاش مستمری به امیر بود. مگر میتوان ادعا کرد که امیرامان الله خان او را به خاطر پول مستمری انگلیس توقیف کرد؟ از این هم اهانت بزرگتر به امیر آمان الله خان شده میتواند؟
۴- اگر جنگ صرف به خاطر «آزادی جغرافیای افغانستان» موجوده سازمان یافته بود، پس چرا والی علی احمد خان قرار نوشتهٔ خود آقای سیستانی در مادهٔ سوم گفتارش به گرنت نمایندهٔ انگلیس در راولپندی گفت که «تمام قلمرو قبايل برای افغانستان واگذاشته شود…»؟ غیبت حافظه یا تناقض استدلال؟
۵- علاوتاً اگر چنین نبود، پس تمام اعتراضات بالای معاهدهٔ راولپندی خصوصاً به رسمیت شناختن خط دیورند در مادهٔ پنجم آن محض برای شوخی و مزاح بود؟
۶- اگر جنگ محض برای آزادی جغرافیایی افغانستان موجوده بود، پس چرا امیر امان الله خان سران قومی و موسفیدان را برای قیام عمومی و اعلان جهاد به آنسوی خط دیورند فرستادند؟
۷- از تناقضات منطقی مورخ چیره دست چنین بر می آید که گویا جنگ سوم افغان و انگلیس تنها «بخاطر آزادی جغرافيای افغانستان موجوده سازمان يافته بود»، یعنی آمیر امان الله خان جغرافیای افغانستان موجوده را پذیرفته بود یا به عبارت دیگر خط دیورند را به رسمیت شناخته بود؟
۸- اینجاست که تناقض استدلال آقای سیستانی به اوجش میرسد زیرا اگر امیر امان الله خان خط دیورند را پذیرفته بود، پس تنها جنجال سیاسی او با انگلیسها همانا اجازه داشتن روابط با کشورهای خارجی (یعنی روسیهٔ شوروی) بود.
۹- متن اعلامیه های مکرر استقلال از طرف امیر امان الله خان (مطابق تعریف آزادئ آقای سیستانی) به استقلال داخلی و خارجی اشاره میکند. وقتیکه امیر امان الله خان استقلال کامل داخلی و خارجی افغانستان را اعلان میکند، او در واقع دو هدف عمدهٔ سیاست خود را نشانی میکند:
الف- منظور از آزادی کامل در امور خارجی همانا استرداد حاکمیت بر سیاست خارجی است خاصتاً در رابطه با تحکیم مناسبات دیپلوماتیک با کشورهای دیگر.
ب- در شرایط مسلط وقت عبارت «آزادئ داخلی» هیچ مفهوم دیگر را افاده نمیکند جز الغای قرارداد دیورند. چون سرزمین آن طرف خط دیورند جز لایتجزای افغانستان کامل شناخته میشد و معاهدهٔ دیورند صرف عملیات امیر افغانستان را در آن مناطق در مقابل معاش مستمری برای یک میعاد موقت قبول کرده بودند. انگلیسها بعد از تغییر هر حکومت در کابل متوقع تجدید این قرارداد بودند. در واقع امیر امان الله خان با رویکار آمدنش به رآس صحنهٔ سیاست افغانستان این توقع انگلیسها را رد کرد. استدلال متناقض آقای سیستانی به هیچ مفهوم دیگر نمیتواند عبارت «آزادئ داخلی» را تعبیر کند، جز آنکه ادعا کنند که انگلیسها نظام امور داخلی افغانستان را اداره میکردند، که هرگز چنین نبود.
ولی باز هم لغزش قلمی ضعف استدلال آقای سیستانی را برملا میسازد. من معاهدهٔ راولپندی را از جهتی مضرترین معاهدات خواندم که به معاهدهٔ دیورند ابدیت بخشید. آقای سیستانی و پیروانش نظرم را رد کرده مرا به خیانت متهم کردند، ولی زمانیکه آقای سیستانی بالای کتاب آقای مصداق تبصره میکنند، در تائید اینکه معاهدهٔ دیورند موقتی بود موقف مرا تائید میکنند، همان موقف که بر حسب آن مرا خائین قلمداد کرده بودند. آقای کاندید اکادمیسین در مورد به زبان مادری خویش چنین قلم فرسایی میکنند: «عبالرحمن خان پخپل ژوندلیک کی په وار وار سره واړی: چی ده هیڅکله نه وه ګنلی، چی کومه پښتنی سیمه دی په همیشنی توګه برتانویانو ته ور پریښودل سی. آن پخپله سر مورډیورند د هند خارجه سکرتر چی همدا کرښه یی وایستله، د الحاق پیش بینی نه وه کړی. «ډیورند... د اتکل نه درلود چی د هند حکومتی پولی مخته ورټپل وهی، بلکی هغه یی صرف د سیاسی کنترول په خاطر ورپوری وهلی» نوشتهٔ آقای سیستانی را با همهٔ اغلاط املایی، انشايي، نقطه گذاری، و دستوری آن اینجا بدون تصرف نقل کردیم تا دیده شود که این کاندید اکادمیسین پشتون که دیگران را به حفظ ارزشهای ملی ترغیب مینمایند، خود به ارزش دانستن زبان ملی خود واقف نیست، و در تمام نوشتهٔ او یک جمله بی عیب و نقص به نظر نمی خورد. این مرد به کدام زبان از زبان پشتو و پشتون بودن خود دفاع میکند؟
۱۰- آقای سیستانی مدعی اند که جنگ به خاطر «آزادی جغرافیای افغانستان موجوده سازمان یافته بود» ولی فراموش میکنند که فتوحات آن رویهمرفته از طرف قبایل پشتونهای آن طرف خط دیورند صورت گرفت!؟!؟!؟ و فراموش میکنند که علت اصلی ظفر بر انگلیس پیوستن ده ها هزار پشتونها ورای خط بود که هم در اعاشه و اباتهٔ عساکر و لشکریان قومی سهم گرفتند و هم با آنها سیل آسا پیوستند و آنگلیسها را از قلعه ها و حصارهی سرزمین خود راندند. آیا همهٔ این سرزمین که از پشین و کلات و ژوب، تا وانه و تل و اټک از سلطهٔ انگلیس آزاد ساخته شد داخل جغرافیای افغانستان موجوده بود؟ یگانه چیزی که در اینجا «معلومدار» است این است که تاریخدان شهیر ما این بار با مشکل استثنای جغرافیه مواجه میشود.
از افتخارات فتوحات جنگ سوم افغان و انگلیس تاریخ از پکتیا، و تورخم و سپین بولدک یاد نمیکند، بلکه دو نام که افتخار فتح آن بر سر زبان هر افغان است عبارت اند از وانه و تل که فتح اولی کاملاً از طرف پشتونهای آن طرف خط صورت گرفت و در فتح دومی هم آنها سهم بارز داشتند. ولی در مقابل قرار نوشتهٔ خود آقای سیستانی در سه جبههٔ به جز زد و خورد کوچک در سپین بولدک و حملهٔ عجولانهٔ صالح محمدخان به تاریخ ۳ می در کمکی خیبر که آن هم به شکست مواجه شد هیچ تحرکی در محاذهای جنگی افغانستان رخ نداد. اوضاع دربار کابل به اثر افواهات تاکتیکئ جاسوسان انگلیس آنقدر متشنج شده بود که قرار نوشتهٔ خود آقای سیستانی، «در کابل ، نیز بمباردمان طیارات انگلیس این تشویش را ایجاد کرده بود تا شاه و کابینه و خانواده های شان به دره پنجشیر پناه ببرند.»
۱۱- روی کدام منطق میتوان گفت که مؤثرترین قوای جنگی علیه انگلیس یعنی پشتونهای آنسوی خط دیورند برای افغانستان جغرافیایی که آزاد بود می جنگیدند، ولی برای سرزمین خود شان که تحت سلطهٔ انگلیس قرار داشت نمی جنگیدند؟ مگر تناقض استدلال باید شاخ یا دم داشته باشد تا به آن متوجه شد؟
مورخ ما همچنان فراموش می کنند که با آنکه اعلان جهاد در کابل «سازمان یافته بود،» ولی آغاز موفقانهٔ جهاد در وزیرستان سر و صورت گرفت که لشکرهای وزیری و مسعودی به سرکردگی شاه دوله خان به تاریخ ۲۰ می ۱۹۱۹ قلعهٔ وانه را به محاصره کشیدند و به تاریخ ۲۴ می بالای آن حمله کرده انگلیسها را به فرار مجبور ساختند و مهمات و اسلحهٔ ثیقل آنها را به شمول شش عراده توپ به غنیمت گرفتند. آقای سیستانی همچنان فراموش میکنند که روز ۶ جوزا یعنی روز فتح وانه در طول ده های متواتر در افغانستان تجلیل میشد. و این همه از فتوحات مسعودی و وزیری بود زیرا نادر خان در آن زمان در سپین وام بود وبعد از فتح آن به وانه رسید و سپس با همراهی لشکرهای مسعود و وزیر به طرف تل تاخت.
گزارش چشمدید مجاهدین در صحنه چنین است که نادرخان محض دیدن گریز عساکر انگلیس به آنسوی اټک عزم بازگشت کابل کرد. نورالمشایخ او را از آستینش گرفته گفت «برادر، جهاد تمام نشده، دشمن او طرف رفت {تو این طرف میروی}». پشتونهای آنطرف خط این پس گشت آنئ نادر خان را به طور طنز وجیزه در آورده میگفتند: اووله مینه تونده نادرخان ګرځی په پونده
اینجاست که اشتباهات بزرگ در بخش عملیات نظامی رخ داد که مسؤولیت مستقیم آن به نادرخان و مسؤولیت نهایی آن به امیر امان الله خان متوجه میشود: سپه سالار نادرخان باید به استحکام مواضع در جناح راست دریای سند می پرداخت و تا اعلان متارکه یک قدم به عقب بر نمی گشت. اگر انگلیسها را تعقیب نمیکرد اقلاً با استفاده از قوت لشکرهای قومی و سپاه افغانی به حفاظت مناطق مفتوحه ادامه میداد. اگر نادرخان از تاکتیکهای نظامی مؤثر و تدبیر سیاسی کار میگرفت، رویداد وقایع متارکه کاملاً متفاوت میبود. انگلیسها جرأت برگشت به مناطق قبایل پشتون را نداشتند جائیکه به گفتهٔ مرحوم غبار به مجمر آتش مبارزات در آمده بود. ولی بازگشت پیش از وقت نادرخان به امر امان الله خان باعث شد که انگلیسها مناطق مفتوحه را دوباره تصاحب کنند و به اساس آن در معاهدهٔ راولپندی بر ادعای مالکیت بر آن اصرار کنند.
در نتیجه فعالیت جاسوسان انگلیس داخل دربا نتنها عملیات نظامی امیر امان الله خان برای آزادی خاک آنسوی خط دیورند با رکود مواجه شد، بلکه زمانیکه خود پشتونهای آنسوی خط دیورند انگلیسها را شکست دادند و خاک خود را آزاد ساختند، امیر امان الله خان آنها را واداشت تا مناطق مفتوحه خود را دوباره به انگلیسها واگذار شوند. علی الرغم همهٔ این وقایع انکار ناپذیر مورخ پشتون ما جرأت میکنند و میفرمایند، «من به صفت يک افغان منسوب بقوم پشتون که در وطن خواھی ووطن دوستی خود را از ھيچ پشتون ديگر کمتر نمی شمارم... لازم ميدانم بگويم که بايد در فکرحفظ وسلامت تماميت ارضی افغانستان موجوده باشيم و سرزمينھای آنسوی خط ديورند(پشتونستان) را به خود مردمان آنسوی خط بگذاريم تا خود سرنوشت خويش را آنطور که ميخواھند رقم بزنند.» تاریخدان از واقعیت تاریخ چشم میپوشد و فراموش میکنند که پشتونهای آنسوی خط دیورند سرنوشت خویش را تعیین کرده بودند، ولی ما که در«فکر حفظ و سلامت…» هستیم اشتباه نابخشودنی تاریخ را مرتکب شدیم.
مسؤولیت نهایی به امیر امان الله خان راجع میشود: اعلیحضرت امان الله خان زمانی پیشنهاد متارکهٔ انگلیس را پذیرفت که افغانها در میدان مبارزه دست برتر داشتند. امیر عوض آنکه پیشنهاد متارکهٔ انگلیس را بعد از بررسئ گزارشات محاذات جنگی از طرف مشاورین نظامی اش و بعد از مشوره با سرلشکران داخل جبهات اعلان میکرد، احتمالاً به مشورهٔ جاسوسان انگلیس داخل دربار پیشنهاد متارکه یک جانبه انگلیس را در زمان حساسترین نقطهٔ ضعف نظامی انگلیسها پذیرفت. در واقع به اثر این اعلان متارکه انگلیسها از یک اغتشاش سراسری در شمالغرب هند نجات یافتند. اگر امیر امان الله خان وسایل مخابراتی برای بررسی جبهات جنگ در دسترس نداشت، اقلاً از این درایت کار گرفته میتوانست که حدس بزند که علت پیشنهاد متارکه از طرف انگلیس به ذات خود نشانهٔ ضعف وضع نظامی آنها را نشان میداد و پذیرفتن یا عدم پذیرفتن آن در اختیار او است.
رمز این واقعیت تلخ را از قلم جنرال یارمحمدخان وزیری میخوانیم که در زمان جنگ سوم رتبهٔ غونډمشری داشت: «ما غازیان وزیرستان، گومل و ژوب انتقام شکست افغانها در ننگرهار و قندهار را از انگلیسها گرفتیم. تنها قبیلهٔ من بیش از دو هزار شهید داد. ما گزارش فتوحات خود را از طریق محمد نادرخان و شاه ولیخان به آمیر امان الله خان میفرستادیم. اینکه این دو برادر گزارشات فتوحات ما را به کدام اندازه و چه شکل به امان الله خان می رسانیدند هیچ اطلاعی نداشتیم…. غازیان در حیرت بودند که چرا امان الله خان با دشمن مغلوب موافقتنامهٔ متارکه را قبول کرد؟! وچرا پیشنهاد متارکه بدون مصلحت و مشورهٔ ما پذیرفته شد که دشمن را مجبور به تقاضای متارکه ساخته بودیم. (ډاکتر رحمت ربی ځیرکیار - د اور بند تړون د جنرال یارمحّمد خان وزیري له نظره (د چاپ ټول حقوق خوندي دي، ۲۵ اګست ۲۰۱۳)
امیر امان الله خان همچنان سرلشکر مجاهدینی که قوای انگلیس را به سوی ژوب و قلعهٔ نظامی سندمان دنبال میکردند،از تعقیب باز داشتند و به آنها نوشت که چون متارکه صورت گرفته، پس در تعقیب قوای انگلیس جهاد ایشان قبول نمیشود. (داکتر میرکی)
مرحوم غبار به عبارات مشابه ناعاقبت اندیشئ پذیرفتن پیش از وقت متارکه را چنین بیان میکند: «اشتباه دوم امیر امان الله خان در قبولی مندرجات متارکه بود که واگذارئ ده ها قلعه، و تهانه، و مراکز نظامی مفتوحهٔ را قبول کرد بدون آنکه از انگلیسها تقاضای متقابل کند که دکه در تورخم را تخلیه کنند. و چون در تقاضای اصلی متارکه نبود انگلیسها بر حفظ دکه اصرار میکردند. باز هم درایت اقوام مسعودی و وزیری این نقیصه را تلافی کرد بر خلاف فرمان متارکهٔ امیر امان الله خان بار دوم بر قلعهٔ وانه حمله کردند، و آنرا تا زمانی واگذار نشدند که انگلیسها دکه را تخلیه نکردند.» و آن هم به اثر اصرار امیر امان الله خان که شاه دوله خان فرماندهٔ لشکرهای مسعود و وزیر را وادار ساخت تا قلعهٔ وانه را بعد از فتح دوم به تاریخ ۱۴ نوامبر ۱۹۱۹ به انگلیسها واگذار شوند و انگلیسها یک بار دیگر بر اطراف وانه سرازیر شدند. انگلیسها خوشخبری این سازش امیر امان الله خان را در تلگرافی به کنایه شکست افغانی خوانده و در اسرع وقت آنرا به این عبارت مخابره کردند:
”THE AFGHAN CRUX. ALLAHABAD, Nov. 14. (Received 9.50 a.m.) The Kochi column moved out from Dardoni on the 12th for Datta Khel. The first echelon reached Boya without opposition. Afghan irregulars are still in Wana, but their commander, Shah Daula, is reported to have left.“
آقای سیستانی با موضعگیری سیاسی خود چنین درایت مردانگی مؤثر و به وقت مردم آن سوی خط دیورند را نادیده گرفته مینویسد: «من به صفت يک افغان منسوب بقوم پشتون که در وطن خواھی ووطن دوستی خود را از ھيچ پشتون ديگر کمتر نمی شمارم ، ميگويم که بدون شبھه سرزمين ھای قبايلی آنسوی خط ديورند،از لحاظ نژادی وسوابق تاريخی متعلق به افغانستان می باشد ،ولی در شرايطی که افغانستان توانائی دوباره بدست آوردن آن سرزمينھا را نداشته باشد و احتمال آن موجود باشد که ممکن است دشمن آنچه در دست ماھست آنرا نيز از ما بگيرد، لازم ميدانم بگويم که بايد در فکرحفظ وسلامت تماميت ارضی افغانستان موجوده باشيم و سرزمينھای آنسوی خط ديورند(پشتونستان) را به خود مردمان آنسوی خط بگذاريم تا خود سرنوشت خويش را آنطور که ميخواھند رقم بزنند.»
این فقرهٔ تمام نقابها را از چهرهٔ هویت و شخصت آقای سیستانی درهم میپاشد زیرا در نوشتهٔ او جز ترس و ناامنی دیده نمیشود و تحلیلی هم اگر داشت در همین نقطه به صفر تقرب میکند. او فراموش میکند که انگلیسها که بارها زور شمشیر افغانها را دیده بود هرگز عزم و ارادهٔ تجاوز بر خاک افغانستان را نداشتند. انگلیسها نتنها در جنگ اول جهانی ضعیف شده بودند، بلکه از جنبش آزادیخواهئ هندوستان در تشویش بودند. انگلیسها برای حمله به سرحدات افغانستان نیامده بودند بلکه به دفاع از هند (و پشتونستان که در اجاره شان قرار داشت) در برابر اعلان جنگ اعلیحضرت امان الله خان سفربرئ نظامی دفاعی کرده بودند. این موضعگیری انگلیسها نتنها از فحوای اظهارات سیاسی شان هویدا بود، بلکه در ساحهٔ عملیات نظامئ شان دیده شد که علی الرغم حملهٔ عجولانهٔ صالح محمد خان انگلیسها جرات و اجازهٔ پیشرفت تعرضی را نداشتند و صرف با اشغال ستراتیژیک دکه را در حومهٔ کمکی خیبر موضع دفاعی اختیار کردند. زیرا پلانهای نظامئ قوای انگلیس دفاعی بود، نه تعرضی. بمباردمان طیارات انگلیس در کابل و جلال آباد بیشتر هدف جنگ روانی داشت تا روحیهٔ مقاومت افغانها را تضعیف کند. برعکس پلانهای نظامئ امیر امان الله خان به مفهوم آزاد ساختن خاک آنطرف دیورند از نگاه سیاسی دفاعی و از نگاه عملیات نظامی تعرضی بود. پس به کدام قوهٔ تحلیل آقای سیستانی مینویسند که «افغانستان توانائی دوباره بدست آوردن آن سرزمينھا را نداشته باشد و احتمال آن موجود باشد که ممکن است دشمن آنچه در دست ماھست آنرا نيز از ما بگيرد». از صیغهٔ کلام شان چنین به نظر میرسد که هدف او در شرایط کنونی است، ولی چون از آزادساختن خطهٔ ورای خط دیورند حتی در زمان امیر امان الله خان هم انکار میکنند، پس آقای سیستانی در کلیت از آزادئ پشتونها و پشتونستان منکر است و آن هم احتمالاً به سبب همان بچه ترسانک های که امان الله خان را به فرار به پنجشیر ترغیب میکردند.
لازم به یاد آوری است که در جنگ سوم افغان و انگلیس مردم صدها قوم و قبیله از هر دو جناح خط دیورند فداکاری و سربازی کردند، خون ریختند، و جان دادند. ما به پاس سربازی و جانبازی همهٔ مبارزین تمام جبهات سر تعظیم پائین می کنیم. اصرار بالای سهمگیری دلیرمردان آنسوی دیورند صرف در رد استدلال ارتجاعی آقای سیستانی بیان گردید که وی از حق بودن داعیهٔ آنها انکار میکنند.
نشانهٔ ناسپاسئ و حق ناشناسئ آقای سیستانی در این است که به آزادئ که تا اندازهٔ زیاد ماحصل جانبازیهای مردان آن سوی خط دیورند بود می نازد، ولی شهدای که در این راه خون ریختند و اخلاف آنها که همین اکنون تحت حملات هوایی و زمینی جان میدهند بیتفاوتی کامل نشان داده میگویند ضرور نیست ادای دین کنیم. ولی حق گفتن نباید مشروط به امکان حصول حق باشد. طبق سنن محمدی دفاع از حق باید در کردار، گفتار، و پندار باشد. اگر آزاد ساختن مناطق ورای خط دیورند در توان نظامئ ما نیست، اقلاً اظهار حق بودن داعیه شان باید در توان قلم فرسایی ما باشد. «که غاپی نه، نو څک خو شه.»
تعجب در این است که آقای کاندید اکادمیسین با چنین طرز دید ناسپاسی گفتار مصاحبه مرا عمداً تحریف و توریه کرده با لحن حق به جانب مینویسند: « لعنت باد بر چنین پشتون بی وجدان که نه تنها به استقلال افغانستان اهانت میکند، بلکه برای تفرقه و جدائی اقوام افغانستان مذبوحانه تلاش میکند.» ولی خود مدعی است که ما باید در غم خود باشیم و مردمان آنسوی خط دیورند باید خود غم خود را بخورند. مگر این جدائی اقوام نیست؟ این است پشتونی که نتنها از جانساریهای پشتونها چشم می پوشد، بلکه از داعیهٔ آزادی خواهی شان هم انکار کرده در فرط ناسپاسی پشتونهای آنسوی خط دیورند را که حسب ادعای خودش برای آزادئ جغرافیای افغانستان خون ریخته اند، مستحق حمایت اخلاقی نمیدانند.
حس بشر دوستی امر میکند که صرفنظر از روابط قوم و زبان، و دین و آئین باید از داعیهٔ آزادیخوای هر قوم و ملت و گروهی در هر نقطه دنیا دفاع کنیم چون انسان آزاد خلق شده، باید آزاد زیست کند. ولی آقای کاندید اکادمیسین سیستانی آنقدر در خودمحوری نفسانی خویش غرق است که از داعیه مشروع مردم هم زبان، هم کیش، و همجوار خود منکر است. اگر در خود جسارت سیاسی و شهامت افغانی نمی بیند که از داعیهٔ برحق پشتونها پشتیبانئ سیاسی کند، باید از حقوق آنها اقلاً حمایت اخلاقی کند، مگر آنکه حس افغانیت و انسانیت او هم زیر شعاع دفاع از مشروطیت امانی قرار گرفته باشد.
کسی که به دیگران لعنت میفرستد و کودن خائین و ده ها ناسزای دیگر میگوید با چنین اعتراف تحت شعوری Freudian slip خود را سزاوار همه آن یاوه گوئیها میکند. اگر شمهٔ از شهامت افغانی در خون شان بود با چنین بی غیرتی از ناتوانی در دفاع از حق صحبت نمی کردند. از بد بدتر اینکه کاندید اکادمیسین سیستانی با القاب علمی از کلمهٔ «بی وجدان» هم با فهم عامیانه استفاده میکند و آنرا به سطح بازاری به کار میبرند. این کار نتنها از سویهٔ پائین اخلاقی شان نمایندگی میکند، بلکه تناقض در تعریف و توصیف هویت شان را نشان میدهد یعنی او را عالم نمای بی ادب قلمداد میکند. زیرا از دیدگاه هستی شناسی و عرفان بی وجدان بودن محال است، زیرا در سطح شعورناآگاه دلالت بر ذات لایزال میکند که لامکان هر مکان است. ولی با خلاهای که در روش علمی، ضعف قوهٔ تحلیل، فقدان استدلال و منطق، درک جغرافیایی، حتی برداشت درست از وقایع تاریخ کاندید اکادمیسین آقای سیستانی نمایان است نباید توقع این را داشت که او از عرفان و هستی شناسی چیزی بفهمند.
سؤوال اصلی در این است که چرا آقای سیستانی چنین استدلال متناقض میکند؟ به خاطر اینکه او نمیخواهد مسؤولیتی به امیر امان الله خان راجع شود. زیرا اگر بگویند که مقصود امیر امان الله خان از «آزادئ داخلی» آزاد ساختن مناطق آن طرف خط دیورند بود، پس باید به شکست امیر در مورد اعتراف کنند. زیرا مردم دو طرف خط دیورند در میدان مبارزه شجاعت، مردانگی، و جانبازی بی شایبهٔ نشان دادند، ولی زعامت ملی در طلاطم و تشویش با غیبت درایت دوچار بود و عقبکشی قوای فاتح خود را در اوج حملات ظفرمندانه به نام متارکه پذیرفت. این کار به معنئ تسلیم و واگذاری حین ظفر است در تاریخ جنگهای جهانی نظیری از آن دیده نشده. اعلیحضرت امیر امان الله خان را باید به لحاظ خدماتش دوست داشت، ولی اشتباهاتش را نباید نادیده گرفت. (به بحث گسترده روی این موضوع برمی گردیم)
ولی آقای سیستانی از روی احساسات مدعی است که امیر امان الله خان هیچ اشتباه نکرده است. مثال دیگری از قضاوت متکی بر احساسات او مسألهٔ تفاوت میان محبوبیت شهزاده امان الله خان و سردار نصرالله خان است. اشتباه آقای سیستانی در این است که وی محبوبیت را بر معیار کیفیت تعریف می کنند، در حالیکه محبوبیت بر معیار کمیت و مقدار تخمین و تعین میگردد. محبوبیت آمان الله خان تنها در میان قشر محدود روشنفکران و مشروطه خواهان بود، ولی در کشوری که در مجموع جز چهار پنج مکتب احدادیه و رشدیه و یک «کالج» حبیبیه بیش نداشت و شمار روشنفکران و مشروطه خواهان از پنج درصد تجاوز نمی کرد، باید در اقلیت میبود. در مقابل ذهنیت و خصلت محافظه کار دیانتی و عقبگرای ۹۵ در صد مردم افغانستان در عبارت «تخت و بختت بر قرار» خلاصه میشد که آن وجه مشترک محبوبیت سردار نصرالله خان و اکثریت قاطع ملت افغانستان بود. در نهایت دیده شد که عقبگرایی همین قشر محافظه کار، در پهلوی عوامل دیگر، سبب سقوط امیر امان الله خان گردید.
اکثراً فعالیتهای مشروطه خواهئ سردارنصرالله خان را به خاطر ترفیع امیر امان الله خان نادیده میگیرند. سردارنصرالله خان اگر از نگاه طرز دید دیانتی محافظه کار بود، ولی در رابطه با پیشرفت و ترقی کشور از مشروطه خواهان طراز اول بود. او از زمانی همکار نزدیک محمود طرزی بود که امان الله خان هنوز به جوانی نرسیده بود. در واقع سردارنصرالله خان بود که به همکاری محمود طرزی بنیاد مشروطه خواهی و بنیاد حزب سری را گذاشت. قرانی که در حاشیهٔ آن طرفداران حزب سِری إمضا کرده بودند مربوط به شخص نصرالله خان بود. وی در اولین فرصت نیابت سلطنت خود که امیر حبیب الله خان در ۱۹۰۸ به سفر هند رفته بود هیئت ترکان مشروطه خواه به قیادت محمد فضلی را از قاهره به افغانستان دعوت کرد. این هیئت مخفیانه و بدون اطلاع امیر از راه بخارست، مسکو، و مشهد به افغانستان رسید و در تنظیم و رهنمایئ جنبش مشروطه خواهی به صفت معلمین و مربیان مکاتب نقش فعال داشت میکردند.
نقش نصرالله خان در نهضت مشروطه خواهی، سابقه کار او با محمود طرزی، و رابطه نزدیک او با المانها و ترکها که به دعوت او به افغانستان آمده بودند، انگلیسها را مشوش ساخته بودند. با آنکه انگلیسها از رویکار آمدن امان الله خان در تشویش بودند، ولی هراس بیشتر آنها از به قدرت رسیدن نصرالله خان بود زیرا نصرالله خان همچنان در بین قشر محافظه کار بدوی خصلت در هر دوطرف خط دیورند محبوبیت داشت و با درنظرداشت تمایل مذهبی اش میتوانست مردم را به سهولت به جهاد علیه انگلیس بگمارد. و چون نسبت به امان الله خان سرد و گرم روزگار را بیشتر دیده بود، و با حیله گرئ انگلیسا بلدیت بیشتر داشت، احتمال داشت که او مثل آمان الله خان پیشنهاد متارکهٔ انگلیسها را بدون مشورهٔ سران اقوام درگیر جهاد به آسانی نمی پذیرفت. طوریکه از یادداشتها و نوشته های تاریخی بعد از جنگ می یابیم، علت عمدهٔ شکست سیاسي امیر امان الله خان ناتوانی او در استحکام رابطه با اقوام سرحدی خصوصاً لشکریان مجاهد بود. زیرا علی الرغم هیجان و شور و شعف لشکرهای مجاهدین موضع دربار کابل از ضعف و نابسامانی حکایت میکرد.
در اینجاست که سؤوال خانم زهره یوسف داود مطرح بحث است که گفتند: «ما چرا همیشه جنگ را می بریم و صلح را می بازیم.» تحلیل درست این سؤوال ایجاب میکند که کلمهٔ «ما» را فاعل دو عبارت متفاوت بدانیم. یعنی اینکه برندگان جنگ با بازندگان صلح به دو گروه مغایر اشاره و دلالت میکنند. به شهادت تاریخ جنگهای افغانستان را معمولاً قشر محافظه کار بدوی خصلت شمشیر بدست می برند، ولی صلح را قشر روشنفکران قلم بدست می بازند. روشنفکران نتنها از جملهٔ بازندگان صلح اند، بلکه بازندگان جنگ هم هستند. عبدالقدوس خان، صالح محمدخان و نادرخان مثالهای زندهٔ قشر روشنفکر و تعلیم یافته جنگ سوم افغان و نگلیس اند.
این بدان معنی نیست که جانفشانیهای روشنفکران را در تعریف افغانیت قدر نکنیم، بلکه از نگاه مطالعات روانئ ذهنیتهای جمعئ جوامع بر می آید که با آنکه هرکس حیاتش را دوست دارد، ولی در انتها انگیزهٔ زنده ماندن در زندگئ مرفه، آسوده، راحت و پرآسایش بیشتر است؛ برعکس در زندگئ پرمشقت حس امرار حیات به بیتفاوتی تقرب میکند، که سربازی، یعنی با سر بازی، و حتی انتحار از سطح امکان به سوی احتمال می گراید. ابعاد منفئ این پدیدهٔ جامعه شناسی را گاه گاهی در خُم ایدیولوژیهای مذهبی و ملیگرایی در عبارات چون «شهید راه آزادی» رنگ مثبت میدهند. ولی کمتر کس میپرسد که چرا اکثر شهیدان راه آزادی کسبه کار، مزدور، و دهقان و دهنشین اند، در حالیکه مدالهایقهرمانی زینتبخش سینه های روشنفگران شهرنشین میگردند.
بخش ششم
تحریف، توریه، و کج قلمی
ملتهای جهان تاریخ خود را تازه نگری میکنند تا از اشتباهات خود بیاموزند. آلمانها از جنایات نازیزم معذرت میخواهند، روسها از اشتباهات کمونزم رو میگردانند، کمونزم چین با سرمایه داری آشتی می کند، امریکا ذهنیت تعصب اندودهٔ تفوق نژادی را در آئینه انعکاس وجدانی با حقایق عصر و زمان عیار میسازد. در این جوامع ارزشهای اخلاقی جهانشمول جانشین ارزشهای ثقافتی میگردند. ولی ما افغانها در اعتیاد ذهنیت عقبگرا با تازه نگری حساسیت نشان میدهیم. هنوز هم اسطوره پردازئ تاریخ رسمی را خیال پرورانه بررسی میکنیم. استعداد تحلیل ما متکی بر احساسات و ذهنیت تبلیغاتی است تا بر قضاوت عینی. تازه نگری را تکفیر میکنیم، مواقف سیاسی را امر بالمعروف دانسته با کج قلمی دفاع میکنیم، و از راه توهین دیگران خود را تبرئه میکنیم، و مثل هر جامعهٔ پس مانده مخالفت نظر را ناجوانمرادانه با تیغ شخصیت کشی قربانی خودمحوری خویش میسازیم.
آقای سیستانی عوض شرح و تفصیل عینی و واقعبینانه در چهار چوب یک مناظرهٔ علمی یا دشنام و ناسزا میگویند یا به توصیف امیر آمان الله خان میپردازند. ما از خوبی ها و آرزوهای نیک امیر امان الله خان برای ملتش منکر نیستم، و به تحقیق که او دارای اوصاف بیشماری بود، ولی آنها نه وجه اختلاف اند، نه موضوع بحث اند، و نه اشتباهاتش را رفع و دفع کرده میتوانند. بناً مطرح کردن سؤوالات پیرامون مسؤولیتهای دورهٔ امانیه را نباید خیانت تلقی کرد، بلکه ادای مکلفیت برای روشن ساخت تاریخ کشور دانست.
از نگاه روانشناسی اجتماعی موقف آقای سیستای قابل درک است. او نتنها به حیث یک هواخواه مشروطیت از امیر امان الله خان دفاع میکنند، بلکه به او مغایر تشریفات عوض لقب رسمی او که امیر بود، از خود لقب شاهی می بخشند. این تکبیر و نوحه سرائی با یک تاریخدان نمی زیبد زیرا اگر منظور تمجید قهرمانان تاریخ باشد، باید حماسه سرایی کرد، ولی اگر هدف بررسی وقایع تاریخ باشد، تحلیل سیاسئ آن ناگزیر باید شامل خوبیها و زشتیهای آن باشد. ادعای که امان الله خان هیچ اشتباه یا خیانت نکرده با ادعای یک وکیل مدافع امیر امان الله خان میزیبد، تا با یک کاندید اکادمیسین. چنین ادعا می تواند جز اعتقاد شخصی آقای سیستانی باشد، ولی اسلوب و روش تحقیق هوشدار میدهد که اعتقاد را نباید شامل معادلهٔ تحقیقی ساخت تا استدلال فرار نکند و اصول تحقیق زیر پا نشوند. علاوتاً آقای سیستانی با چنین ادعایش امیر امان الله خان را از سطح آدمیت به مراحل خدایی میرسانند. و این کار اگر شرک نیست حتماً اسطوره سازی است، پدیدهٔ که آقای سیستانی آنرا به استهزا می گیرند.
اینکه در دورهٔ امانی اشتباهاتی صورت گرفته قابل انکار نیست. من از طریق یک تحلیل به منظور تنویر اذهان و تازه نگری و دوباره نگری به حیث یک دورهٔ درخشان تاریخ کشور به آن می نگرم، نه به غرض توهین به اعلیحضرت امیر امان الله خان، و نه به منظور انکار از اوصاف شخصی و موفقیتهای سیاسی او. ولی آقای سیستانی برای رد نظریاتم مضمون درازی تحت عنوان «نظریات برخی از نخبه گان سیاسی در بارهٔ شاه امان الله» نوشته اند تا در واقع کمبودیهای ادارئ و اشتباهات سیاسی دورهٔ امانی را با اوصاف شخصئ اعلیحضرت امیرامان الله خان تلافی و وقایه کرده باشند. پوشانیدن یک عیب توسط صفت دیگری کفر است و گریز از حقیقت یابی و یک محقق را نشاید. مسأله این نیست که دیگران در باره امیر امان الله خان چه گفته اند، بلکه این که خود امیر امان الله خان چه کرده است. یعنی بحث بالای کردار او است، نه گفتار دیگران. در قضاوت این اصل را نباید فراموش کرد که پاداش اعمال در نزد خداوند مربوط به نیت انسان است: اِنَمَاالاَعّمالُ بِاالنِیّات، ولی انسانهای روی زمین اعمال را از روئ نتیجهٔ آن ارزیابی میکنند.
علاوه بر نقص روش تحقیق نوشته های آقای سیستانی در رد نظریاتم، قلم فرساییهای او از تناقضات استدلالی فراوان حکایت مکینند. مثلاً من گفتم امیر امان الله خان به خاطر رقابت با سردار نصرالله خان و ملحوظات سیاسی داخلی افغانستان بدون امادگی نظامی بر ضد انگلیس اعلان جنگ کرد. آقای سیستانی بر انتقاد من میتازند و اعلان جنگ علیه انگلیس را از ابتکارات امیر امان الله خان قلمداد کرده مینویسند، «این داکتر... و از خدا و از تاریخ کشور خود بی خبر، نمیداند که قوای افغانی بجز در جبهه پکتیا، در تمام جبهات دیگر جنگ با انگلیس ها شکست خورده بودند…. بس همین قدر مقدور بود و آمان الله خان در آن شرایط باید معاهدهٔ را قبول میکرد.» آقای سیستانی با ذکر عبارت «بس همین قدر مقدور بود» ادعای مرا ثابت میسازند که در سطح احساسات اعلان جنگ کار آسان بود، ولی در عمق قوای نظامی افغانستان از نگاه تخنیکی و تاکتیکئ سوقیات نظامی در بخشهای لوژستیک، مخابرات، نقلیه، و فقدان کدر رهبری عملیات نظامی یا لوی دستیز با مشکلات شدید مواجه بودند. تنظیم عملیات قشون منظم اردوی افغانستان و همآهنگ ساختن عملیات آنها با لشکرهای قومی پیشروی را به رکود مواجه ساخته بود تا آنکه لشکرهای قومی ابتکار عمل را در دست گرفته رکود سیاسی را به ظفر نظامی تبدیل کردند.
نتنها اعلان جنگ علیه انگلیس بنا بر ملحوظات سیاست و رقابت داخلی دربار عجولانه و بدون تیاری صورت گرفته بود، بلکه قبول متارکه در مقطع حساس که افغانها خاصتاً پشتونهای آنسوی خط در جنگ با انگلیس ها دست بالا داشتند اشتباه بود. خلاصه اینکه امیر امان الله خان در جائیکه باید تأمل میکردند عجله کردند و درجائیکه عجله کردند باید تأمل میکردند. پس به مشکل میتوان او را از مسؤولیت نهایئ اشتباهات دوران جنگ سوم افغان و انگلیس برائت داد. اگر به خاطر ظفرنهای جنگ به امیر امان الله خان به حیث سرقوماندان اعلی کشور لقب غازی میدهیم، مسؤولیت نهایی اشتباهات جنگ هم به او رجعت میکند.
اگر از روی قیاس یکی از زعمای معاصر دنیا حین حملات ظفرمندانهٔ قوای مسلح درگیر برای آزادئ قلمرو تحت اشغالش عساکر منظم و غیر منظم خود را بدون مشورهٔ با لوی درستیز و مشاورین نظامئ و قوماندانان داخل جبهات به نام متارکه و بدون تضمین حفظ مواضع قوای مقابل، امر عقبکشی بدهد و آنها را به واگذارئ یکجانبهٔ محاذهای مفتوحه مکلف سازند، آیا از طرف مقامات ذیصلاح عالئ قضایهٔ و مقننهٔ کشورش به جرم «اشتباه» یا خیانت ملی محاکمه نخواهد شد؟
همان طوریکه آقای سیستانی تحدیدات بر حاکمیت سیاست افغانستان را اشتباهاً دلیل عدم آزادئ افغانستان میدانند، اجرای تعاملات و تشریفات دیپلوماسی را نیز دلیل عدم آزادئ افغانستان قلمداد کرده، به زعم خود مرا امتحان کرده می پرسند «اگر افغانستان، بگفتۀ شما ھميشه مستقل بوده است، پس لطفاً سفراء افغانستان را در عھد شاه زمان... ،اسم ببريد و بگوئيد افغانستان در کدام يک ازکشورھای ھمسايه مثل،ايران و ھند برتانوی، بخارا و ترکيه عثمانی و ديگر کشورھای اسلامی سفير داشت ؟»
این سؤوال ناقص است چون با قرینهٔ زمان سازگار نیست. چیزی را که تاریخدان چیره دست ما فراموش میکنند اینست که موجودیت سفارت خانهٔ دایمی به شکلی که ما امروز با آن اشنا هستیم، یک تعامل نهایت معاصر است. در گذشته تنها در موارد خاص و برای ماموریتهای مشخص یک مامور یا هیئتی را برای یک سفر مؤقت به دربار یا کشور دیگری می فرستادند. بدان سبب آنرا سفیر یعنی «هیئت در حال سفر» میخوانند. سفر یا سفارت نیدر مایر آلمانی به دربار امیر حبیب الله خان را میتوان از این نوع سفارت ها شمرد. تنها از روی تعاملات دیپلوماسئ معاصر سفارتهای دایمی (یعنی غیرموقت) و مقیم (یعنی غیر مسافر و مقر در یک شهر) مروج گردید و برای متمایز ساختن آن از سفارتهای عندالضرورت عبارت «سفارت دایمی مقیم» با ذکر مقر اقامت آن رسم و رسمیت پیدا کرد. مثلاً سفارت افغانستان در ریاض.
در ماهیت نوعیت سفارت های دایمی هم یک سان نیست. نظر به اهمیت افغانستان برای دو ابرقدرت استعماری، در صد سال قبل از دورهٔ امانی نمایندگئ سفارت روسیه و برتانیه، حیثیت یک پایگاه مستقر با ابعاد نظامی و استخباراتی را داشت که به منظور تسلیحات و گسترش استعماری روسیه یا انگلیس از آن ستفاده به عمل می آمد. با فهم این حساسیت بود که سفارت انگلیس در شمال کابل در بادام قرار داشت تا به نحوی حایل بین ارگ و راه عبوری پایتخت به سمت سرحد روسیهٔ شوروی باشد. مقر سفارت جدید روسیه شوری هم احتمالاً به سبب همین گونه تشویشات (نزدیک بودن به سرحد پاکستان یا بحر هند) در جنوبترین قسمت شهر کابل قرار داشت. بناً تحلیل چنین مسائل به مشاهده، مداقه، ژرفنگری، و موشگافی بیشتر ضرورت دارد تا اینکه نام سفیر افغانستان چه بود.
آقای سیستانی این سؤوال را برای آن مطرح میکنند، که ثابت بسازند که افغانستان چون اختیار داشتن سفارت خارجی (روسیه) در کابل را نداشت، پس کشور آزاد نبود. او به تقاضای انگلیسها از حکمروایان افغانستان اشاره میکنند که «دوست و دشمن انگليس را دوست و دشمن خود بشناسد و تعھد نمايد که بدون از انگليس با ھيچ کشور ديگرى داخل روابط سياسى و نظامى نگردد.» چنانکه در بخش چهارم توضیح شد که این دلالت بر حاکمیت انگلیس برسیاست خارجئ افغانستان میکند، نه به سلطهٔ آنها بر آزادئ افغانستان.
اینطور معلوم میشود که یا آقای سیستانی در چندین مورد سخنان مرا یا عمداً تحریف و توریه میکنند، یا با نارسایی هوش و گوش دوچار هستند. مثلاً من به وضاحت دو بُعد متضاد سیاست پاکستان در رابطه با افغانستان را توضیح کردم: پاکستان نمیخواهد افغانستان تجزیه شود، ولی از عدم استقرار در منطقه بهره بردارئ سیاسی میکند. برای جستجوی راه حل مشکل نظامی/سیاسی منطقه تفکیک و شناسائی این دو امر متجزا حتمی است.
۱- پاکستان به سببی طرفدار تجزیهٔ افغانستان نیست، که در صورت تجزیهٔ افغانستان اگر گروه های نژادی و زبانئ افغانستان با کشورهای همسایه می پیوندند، پشتونها احتمالاً نظر به مجاورت با پاکستان یکجا خواهند شد. در نتیجهٔ ادغام پشتونهای دو طرف خط دیورند نفوس آنها از پنجابیها بیشتر می شود. مسلم است که پنجابیها که در پاکستان کنونی صاحب قدرت و امتیازات هستند، حاضر نخواند شد که عمدأ و قصداً خود را از یک اکثریت نسبی به اقلیت درجه دو درآورند. این نه برای آن که پاکستان برای مردم افغانستان دایهٔ مهربانتر از مادر است، ، بلکه برای آنکه سلطهٔ پنجابیهای پاکستان منافع سیاسی خود را در خطر می بینند. این استدلال بر پایهٔ منطق استوار است، نه به جانبداری از پاکستان.
۲- نظامیان پاکستان برای بهره برداری اقتصادی و سیاسی به همکاری امریکا برای تضمین منافع آندو کشور استقرار منطقهٔ را برهم میزنند. بناً کشالهٔ سیاسی امروزی در هردو جناح خط دیورند بر ابعاد زبانی و نژادی میچرخد. خون پشتونها را به نام تروریست می ریزند تا پنجابیها در رأس نظام بهره برادری مالی کنند.
آقای سیستانی سخنان مرا عمداً تحریف کرده طوری وانمود میکنند که من وابستهٔ به اصالتهای قومی هستم از آنرو به زعم ایشان از موقف پشتونها یا پاکستان دفاع میکنم. در حالیکه من به صراحت گفتم که پشتونها، نه به حیثت یک کتله ممتاز، بلکه از نگاه کمیت جمعیت و نفوس قلب افغانستان را تشکیل میدهند و مسأله را در رابطه با تجاوزات و دسیسه های کشورهای خارجی و منطقه به گونهٔ هوشدار در رابطه با خطرات ناشی از احتمال تجزیه منطقوی ارایه کردم.
اگر قضیهٔ بالا از به کار نبردن هوش آقای سیستانی حکایت میکند، قصهٔ بعدی از به کار نبردن گوش او شکایت میکند. آقای سیستانی مضمون درازی نوشته اند تحت عنوان «توهین به مقام مادر و مقام استقلال در کلام ستانیزی» که در آن از توریه و تحریف به تعوض پا فراتر گذاشته ناسزاگویی و اهانت کرده بدون آنکه دقت کنند که من هرگز چنین اظهار نظر نکرده ام.
توضیح لازم: در محفل تجلیل روز آزادئ افغانستان از طرف قونسلگری افغانی در لاس انجلس در سال ۲۰۰۷ یک چهرهٔ سرشناس تلویزونی از بالای ستیج به لحن یک شوخئ سیاسی تجلیل روز آزادی را علی الرغم وجود قوای خارجی در کشور مورد سؤوال قرار داده گفت «آلی راست بگوئین که افغانستان آزاد است، یا نی که ما جشن بگیریم؟» یکی از مهمانان احتمالاً در همنوایی با عمق سؤوال مطروحه به باب مزاح ذوالمعنین گفت: بلی این بدان ماند که کس در عروسی مادرش برقصد. این گفتهٔ وطندار ما که پیچیدگی مسأله را به شوخی جوابگو شده بود زبانزد مجلس شد.
من در بیانیه خویش در کلیفورنیای شمالی به همین مسأله اشاره کردم و به خاطر حساسیت قابل درک عبارت آن از حضار معذرت خواستم و به صراحت گفتم که این «مزاح» از من نیست. این واقعیت در ویدیوی سخنرانی من به وضاحت شنیده میشود که من اظهار نظر نمیکنم، بلکه به ذهنیتی دیگری اشاره میکنم. ولی داکتر زمانی و آقای سیستانی بدون آنکه به دقت گوش و هوش کنند، مرا به داشتن چنین نظر متهم کرده به یاوه گویی های مطابق بر خصلت شان پرداخته صفحهٔ کاغذ و صورت خود را یکجا سیاه کرده اند و پر کاهی نبود که از آن کوهی نساختند. آقای سیستانی در واقع خود به مقام مادر توهین کرده اند، زیرا اگر به زبان مادرئ خود تسلط میداشتند و از گوش و هوش خود استفاده میکردند میدانستند که من نقل قول کرده ام نه اظهار نظر:
گوش خر بفروش و دیگر گوش خر
کاین سخن را در نیابد گوش خر «مثنوئ معنوی»
گوش کر بفروش، گوش خر بخر
گوش خر بهتر بود از گوش کر «وجیزه»
چی مدام د بل عیبونو ته نظر کړی
خدای له خپله عیبه ولی ناخبر کړی
که یوه جودانه عیب وینی په بل کی
هغه یو جودانه عیب به یی لوی غر کړی
خدای و تاته د ملکو مقام در کړو
ته دا خپل صورت پخپله ګاو و خر کړی «رحمن بابا»
آقای سیستانی همهٔ جفنگیات که به اثر ترغیب ضمنی و پیروئ کورکرانهٔ او برضد من نوشته شده به شکل یک مجموعهٔ کتابنما درآورده که مثل همهٔ نوشته های او از عدم توجه به معانی و مفاهیم لغوی و اصطلاحی و کج قلمی او حکایت میکند. تبصره و تصحیح آن سالها را در برخواهد گرفت، ولی صرف بر عنوان این سفسطه بافی غوری میکنیم که نوشته اند، «دفاع از ارزشهای ملی، وظیفهٔ عناصر ملی است!»
۱- از نگاه نقطه گذاری کاربرد کامه و ندایه در این عنوان کاملاً بی لزوم اند چون اولی مبتدا و خبر را از هم جدا میکند و دومی معنی دفاع را زائل میسازد. زیرا اگر دفاع مطرح باشد، ضرورت به ندا و ندایه دیده نمیشود.
۲- در موارد سیاسی کلمهٔ «عناصر» معمولاً به طور کنایه در قراین منفی استعمال میشود. پس در کاربرد این کلمهٔ مخاطب را توهین میکنند.
۳- کلمهٔ ارزش وجوه مشترک آرزوها و خواسته های بشری را افاده میکنند و زادهٔ غریزه ذاتی و انگیزه بشری است مثل ارزشهای اخلاقی، ارزشهای حیاتی، ارزشهای علمی، و غیره. بناً ارزشها ملی بوده نمیتوانند. در معیارهای ارزشهای جوامع مختلف ممکن تفاوتهای جزئی مشاهده شود، ولی در کلیت در انحصار یک ملت بوده نمیتوانند. بناً ارزشهای ملی عبارت بی معنی است. اگر از مقصد آقای سیستانی از ارزشهای ملی، «افتخارات ملی» باشد، میتوان به ایشان برائت داد، ولی زمانیکه بین تعریف افتخار و کاربرد و برداشت آقای سیستانی از آن متوجه میشویم، می بینیم که او معنی افتخار را هم نمیدانند.
افتخار در شدن و کردن است و به عمل مربوط است نه در بودن. یعنی یک کار و عمل میتواند مایه افتخار گردد ولی نه خود شخص که آن مامول را إجرا کرده. ما به انسان بودن افتخار نمیکنیم چون در آن معیار امتیاز موجود نیست زیرا همه انسان هستیم، ولی اجرای یک عمل نیک و پسندیدهٔ یک انسان میتواند سبب افتخار آن شخص و دیگران شود. در نتیجه امیر امان الله خان خود مایه افتخار نیست، ولی اعمال و کردار پسندیده او خاصتاً در سطح ملی میتوانند باعث افتخار مردم افغانستان باشد که آنرا افتخار ملی گفته میتوانیم.
آقای سیستانی مجموعهٔ کتابنمایش را به نام خود آغاز میکند، نه به نام خداوند، و در تمام متن بیش از سه صد صفحهٔ آن ذکری از خداوند دیده نمیشود. تمام متن این مجموعه فقط و فقط به دور دو محور میچرخد: تقدیر امیر امان الله خان و تحقیر این بندهٔ خاکی که به سبب انتقاد از بعضی وقایع دورهٔ امانیه به اعتقاد آقای سیستانی مرتکب گناه نابخشودنی گشته ام.
در ابعاد تحت شعوری همه این نوشته ها اسطوره سازئ بیش نیست. علت تکفیر من همین است که گویا به امیر امان الله خان یا خداوند اسطوره ای آقای سیستانی توهین کرده ام. در این اسطوره ها آقای سیستانی خود نیز در اذهان پیروانش به موقف خدایی تقرب میکند، یا لا اقل توصیف او در شعر خانم واصل همین پیام را میرساند: «حقیقت زاید هردم، خامهٔ پر بار سیستانی». بازهم بر تبصره صرف بالای دو کلمهٔ اول اکتفا میکنیم.
حقیقت مشتق حق است که خالق است، نه مخلوق. بدان سبب حقیقت خالق، زایا، و زاینده است، نه زایده و مخلوق و خلق شده. اگر حسب شعر خانم وهاب واصل خامهٔ پربار سیستانی هردم حقیقت می زاید، یعنی حقیقت را خلق میکند، یا ادعای خدایی میکنند یا حقیقت را از خود میسازند. معنی دوم آن ادعای مناسب حال است، زیرا آقای سیستانی مطالب زیاد حقیقت نما را از خود خلق میکنند. صرفنظر از این مسأله استعداد شعری خانم واصل قابل قدر و ستایش است.
آقای سیستانی در برابر مطالب و مسائل عوض جواب منطقی جواب تاریخی ارایه میکنند و عوض فلسفه سفسطه میگویند بدون آن که غور کنند که آیا ذکر یک واقعهٔ تاریخی در حل یا توضیح مسألهٔ زیر بحث مورد دارد یا نه. مثلاً برای اینکه انتقاد مرا بر اشتباهات امیر امان الله خان خیانت بنگارند و هیچ دلیل منطقی ارایه کرده نمیتواند، ناچار به سفسطه رو آورده به آن صبغه تخاصم شخصی میدهند و مینویسند که چون من از قوم ستانیزی هستم و ستانیزی شاخهٔ از سلیمانخیل هستند و سلیمانخیل یک قرن پیش در غزنی در صف مقابل امیر امان الله خان جنگیده بودند، پس نوشته و گفتار من باید به اثر مخاصمت شخصی با امیر امان الله خان باشد. از نگاه منطقی باید واقعیت را بر هر پیشفرض علت و معلول این تسلسل وقایع تحمیل کرد تا هر امکان ممکنه یک احتمال مطلق پنداشته شود، تا حرف آقای سیستانی بر کرسی بنشیند.
آقای سیستانی به تکلیف روحئ مبتلا است و ضرورت برای تائید شناخت شخصیت دارند. او محض بهانه می طلبد تا قصهٔ های تاریخ را بر روی مردم بکشند تا مردم او را به حیث یک تاریخدان بشناسند. بعداً هم برای اینکه مدافع «ارزشها» و «افتخارات» مشروطیت، امانیت، یا افغانیت شناخته شوند، باید از راه شخصیت کشی اتهام ده ها جرم و هزاران ناسزا را نثار دیگران کنند تا عطش منیت و انانیت او اقناع شود. به سبب همین خود محوری است که آقای سیستانی نظرات خود را معیار میدانند و در واقع دفاع از موقف خود را در لباس دفاع از افتخارات ملی توجیه میکنند. این معمول است که حس دفاعی نفس چنین پندار و کردار را در تبارز ملیت پرستی و بعضاً هم در خدا پرستی عیب پوشی میکند.
در الفاف تسلط این ذهنیت ظن و بدگمانی آقای سیستانی هر کس را که با او نظرات یا نظریات مغایر دارند به اتهام خیانت محکوم میکنند. مثلاً مضمونی نوشته اند که در آن مدعی است که نظریات من و وحید مژده از یک منبع آب میخورند بناً چون وحید مژده در نوشته هایش آمان الله خان، محمود طرزی، نادرخان و غبار را توهین یا تخریب میکنند، پس من هم بر حسب تعمیم پیشفرض ناقص شان مسؤولیت نظرات دیگران را باید متقبل شوم و مجرم جرم آنها باشم. من آقای وحید مژده را نمیشناسم و قضاوت بدون شناخت را مردود میدانم. فقط.
من امیر امان الله خان را از مترقی ترین رهبران افغانستان میدانم که خدماتش را تاریخ فراموش نمیکند، ولی تاریخ همچنان اشتباهاتش را درج اوراقش نموده. من محمود طرزی را به حیث نابغه شرق و از منورترین شخصیت های تاریخ افغانستان شناخته احترام میگذارم. ای کاش امیر امان الله خان به او در حساسترین مرحلهٔ تاریخ کشور فرصت خدمت می داد تا خود مرتکب بزرگترین اشتباه حکومتش نمیشدند. من به میر غلام محمد غبار به پاس اینکه او یگانه مرد مبارز بود که در رابطه با سازش حکومت وقت در پذیرفتن درخواست تصاحب و انحصار نام «ایران» با کشور همسایه جرأت اعتراض و تظاهر کرد، سر تعظیم پائین می آورم. عجب اینکه آقای سیستانی که مرا در ردیف مخالفین غبار قلمداد میکنند، خود در جبههٔ مخالف جلد دوم افغانستان در مسیر تاریخ صف آراست. و به خاطر ناسپاسی اش یکی از سایت های انترنیتی در معرفت شان مطلبی نوشته اند که بدون تصرف نقل میگردد:
«آقای نجیب سخی در سلسله مقالاتِ شان زیرِ عنوانِ « افغانستان در مسیر تاریخ یا محکی در ارزیابی تاریخ افغانستان »... آقای سیستانی را چنین معرفی مینمایند : ( اعظم سیستانی دوست نزدیک ببرک کارمل و عضوِ هیئت رئیسۀ شورای انقلابی ، تمامِ احکام را بدون در نظرداشت محتوای آن امضا میکرد واین احکام پس از تأیید آن بوسیلۀ این شورا ، به مرحلۀ اجرا در می آمد « حکومت های دست نشاندۀ شوروی بین سالهای 1978 و 1993 بیش از پنجاه هزار محصل ، معلم و فرهنگیِ کشور را زندانی و اعدام کردند و صد ها مدرسه و مسجد را آتش زدند » . در مورد وظایف رسمی سیستانی ، آقای فقیر ودان در اعتراف نامه یی زیر عنوان « دشنه های سرخ » چنین می نویسد : دانشمند افغانی کاندید اکادمیسین « تعارفات بین پرچمی ها » در زمان ریاست شورای انقلابیِ ببرک کارمل ، عضو هیئت رئیسۀ شورای انقلابی جمهوری افغانستان بود و در این موقع از همکاران نزدیک کارمل بشمار میرفت . اما با احساس خطر ، همچون کاغذ پاره یی در سمت وزش باد تغیر جهت داده و به شادمانی پرداخت و مقاله یی برضد دوستِ دیرینه اش یعنی کارمل نوشت . این بود که از طرف هم حزبی های سابق خود لقب پرچمی خط بینی کشیده را بدست آورد و حتی برای اینکه دست های آلوده بخون خود را از مردم مخفی نموده و آنرا سفید جلوه دهد تخلصِ خود را به « یوسف زی » تغیر داد ولی بعد از رفع خطر مجدداً « سیستانی » تخلص کرد .)
من مطمئنم که آقای سیستانی در مورد نظراتی دارند، ولی عجب اینکه یک عضو هیئت رئیسهٔ شورای انقلابئ زمان اقتدار حزب خلق/پرچم از پهلوی «ببرک» برخاسته، خود را «شیرک» میسازد، دیدگاه خود را معیار وطنپرستی قلمداد کرده دیگران را محض با اظهار نظر متفاوت به کفر و خیانت متهم می کنند؟ آقای سیستانی وطنپرست هستند و من خدا پرست وطن دوست هستم. این هم عجب است که وطنپرستی خدا پرست را تکفیر کند.
بخش هفتم
در گرداب نفسانیت
زیاده از یک سال پیش در حضور تعداد بیشماری از آفغانهای دانشمند، منور و تعلیم یافته به شمول مورخ سرشناس ډاکتر کاکړ، داکتر کاظم، و داکتر زمانی در کلیفورنیای شمالی بیانیهٔ نقد بر دورهٔ امانیه ایراد کردم که در تازه نگری با روحیهٔ مجلس همنوا بود و با استقبال نیک هموطنان در مجلس و بعد از پخش ویدیوهای کنفرانس مواجه گردید. خانم زهره یوسف داود هم بعد از مشاهده همان سخنرانی، از من دعوت کردند تا مطالب را طی یک مصاحبه به زبان دری با هموطنان در میان گذارم.
از قضای تصاد ف چند روز قبل از پخش مصاحبهٔ من آقای سیستانی مقالهٔ تحت عنوان «ارج ناکترین روز در تاریخ افغانستان» در افغان جرمن آنلاین نشر کرده بودند. روی هر دلیلئ یا هم بدون هیچ دلیل آقای سیستانی طوری برداشت کرده اند که گویا مصاحبه من عمداً برضد موضعگیری آنها ترتیب داده شده و در ذهن خود آنرا دسیسهٔ در تضاد موقف خود پنداشته اند. این تشویش ذهنی او را چنان دچار سر درگمی میکند که قرار نوشتهٔ خودش دو شب خواب نکرده اند و بعداً در همان حالت ناراحتی، بیخوابی و اضطراب فکری در صدد حفظ اعتبار علمئ خود می برایند. چون نظریاتم روی استدلال و استناد تاریخ استوار اند که او نتوانسته با آن مقابله کند، بناً راه تعرض بالای شخصیت و علمیت مرا در پیش گرفته تا مرا بی اعتبار معرفی کنند.
آقای سیستانی میدانند که چون اعتبار نظریاتم در صلاحیت علمی و حیطه تخصصم در روابط بین الدول و علوم سیاسی استوار است، از نیرنگ سیاسی کار گرفته مرا قصداً داکتر اسطوره ها میخوانند. احیاناً عدهٔ از پیروان او هم چنین بی حرمتی میکنند. در مرحلهٔ دوم مرا به خیانت متهم میسازند و دیگران را هم به شخصیت کشی می گمارند حتی آنهائیکه در این مدت بیش از یک سال با نظریاتم آشنا بودند و آنرا بارها در تائید یا بی تفاوتی شنیده بودند.
تأسف در این است که عدهٔ که از آقای سیستانی کورکورانه پیروی میکنند در لحن گفتار و شیوهٔ نوشتار مغایر اصول آدب، عفت قلم و کلام، اخلاق افغانی، و معیارهای اکادمیک از آقای کاندید اکادمیسین سیستانی تقلید میکنند. به این صورت آقای سیستانی یک تعدادی از هموطنان صاحب قلم را با خود بی ادب میسازند:
از خدا جوئیم توفیق ادب
بی ادب محروم ماند از لطف رب
بی ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد «مثنوئ معنوی»
آقای سیستانی طوری موضوع را مطرح میکنند که از آغاز تخریشی است. در رابطه با مسألهٔ پول لازم به یاد آوری میدانم که در تمام زندگی ام که افتخار تدریس هزاران شاگرد شاهد را داشتم تا حد توان کوشیده ام لقمهٔ حلالم را از برکت عرق جبین باندوزم و از جبن بپرهیزم. شاکرم از اینکه خداوند مرا آنقدر مصروف و مشغول کسب حلال کرده، که فرصت برای قبض حرام میسر نشده. ولی آقای سیستانی که با چنین اطمینان خاطر اتهام می بندند، یا شاهد پول گرفتن من بوده اند یا غافل از شاهد روز جزا.
تأسف بیشتر درین است که مورخ نامدار از راه دلیل و برهان، و شواهد تاریخی با نظریات من مقابله نمی کند، به شخصیت و قوم و قبیله، پشتونوالی، افغانیت، و انسانیتم ناسزا میگوید، تعلیم و تحصیل و علم و مسلکم را استهزا میکند، تعقل و ذکاوتم را در عبارات دور از عفت قلم و کلام به دیدهٔ حقارف نگرسته، در متضرر ساختن شهرت اجتماعی و سیاسی ام از هیچ نیرنگ شخصیت کشی دریغ نکرده اند. این در حالیکه من در مقابل آیشان جز صیغهٔ جمع احترام حتی فعل مفرد را به کار نمیبرم، زیرا میدانم آنکه به دیگران احترام نمی گذارد خود لایق احترام نیست. من صرف با نظریات آقای سیستانی از روی استدلال مناظره میکنم، و بس
من میتوانم به خاطر صدمه و ضرر به شهرتم و برای اعادهٔ حیثیتم از راه قانونی در محاکم امریکا علیه آقای سیستانی و همراهانش اقامهٔ دعوی کنم تا برای بی ادبان دیگر سرمشق شود و بیهوده به هر کس نتازند، اما هنوز در این مورد تصمیم نهایی نگرفته ام.
محض جهت معلومات آقای کاندید اکادمیسین سیستانی یادآورمی شوم که من شخص پرست نیستم، خدا پرستم. سجده من به سوی قبله است، نه به سوی قبیله. من با کسی خصومت ذاتی ندارم حتی با آقای سیستانی. صرف اینکه: از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست. اجداد من با امیر امان الله خان د غزنی نجنگیده اند بلکه در صف مقدم جهاد علیه انگلیس در جبهات وانه، پیوار، پکتیا، و علی خیل دلیرانه و فاتحانه جنگیده اند، و در اثر شجاعت شان از طرف امیرامان الله خان به انعامات، مکافات، و رتب عالی جرنیلی (جنرالی) مفتخر گردیده اند. نامهای اجداد، اسلاف، و اقوامم صفحات ۷۶۳، ۷۶۴، ۷۶۵، و ۷۶۶ افغانستان در مسیر تاریخ میر غلام محمد غبار را در شهامت مزئین کرده اند. من به ارواح همهٔ شهدا و جانبازان جهاد درود میفرستم.
ولی جهاد من در محاذ دیگر است. از زمان رویکار آمدن رژیم خلق/پرچم هر لحظه با مرگ روبرو بودم، با اسلحه تهدید شدم، نامه های تهدید به قتل برایم فرستادند، بیش از ۲۶ عضو خانواده و دوستانم قربانی بازی سیاست شدند، تنها خواست خدا بود که زنده ماندم. در زمان مهاجرت در کاریابی و حصول بودجهٔ کورسهای تربیتی مهاجرین آفغان سهم گرفتم، با مهاجرین نو وارد از هیچگونه کمک دریغ نکردم، موسسهٔ خیریهٔ غیر انتفاعی انجمن آزادئ افغانستان را تشکیل و جریدهٔ آزادی، اورگان نشراتی آنرا به تیراژ ده هزار به زبانهای پشتو، درّی، و انگلیسی بدون امداد و وابستگی به هیچ تنظیم جهادی، بدون توقع هیچ گونه کمک از هموطنان، و عمدتاً بدون کمک مالی به منظور آگاه ساختن ذهنیت های نیمه خواب مردم امریکا نشر کردم، در ده ها کنفرانس و گردهم آیی در سرتاسر امریکا از داعیه مردم افغانستان و جهاد برحق شان دفاع کردم. در جریان آن ده سال خدمت به مهاجرین تحصلیم را به تاخیر گذاشتم، در رسیدگی به عایله و اولادم سهل انگاری کردم و هر گونه زحمت بر خود روا داشتم تا فریاد مردم ستمدیدهٔ ما در برابر اشغال شوروی به گوش جهانیان برسد. بعد از خروج روسها برای اعادهٔ و تحکیم صلح به گروه قبرس پیوستم. بعد از ۱۱ سپتامبر با وجود خطر از دیدگاه تعصب اندودهٔ ادارهٔ وقت امریکا علیه مداخلهٔ نظامی و اشغال دوباره افغانستان از راه سخنرانیها و مناظرات علمی در مطبوعات، مراکز علمی، پوهنتونها و جوامع مدنی امریکا مبارزه کردم تا کوششی باشد برای یافتن راه صلح آمیز معضله. با سازمانهای صلح طلب هم موضع شدم و نظریاتم را از راه سایتهای انترنیت پحش کردم تا در محدودهٔ توان در راه داعیهٔ همزیستی و برادری و برابری جامعه بشری قدمی نهاده باشم. خلاصه بیش از چهل سال عمرم را بدون توقع هیچ پاداشی برای خدمت مردم ستمدیده افغانستان، خاصتاً مهاجرین افغان در مریکا صرف کردم تا بالاخره از طرف عضو هیئت رئیسهٔ شورای انقلابئ حزب خلق/پرچم به «اخذ پاداش» خیانت ملی نایل گشتم.
نه دست و پای اجل را فرو توانی بست
نه رنگ و بوی جهانرا رها توانی کرد
بهمت ار نشوی در مقام خاک مقیم
مقام خویش بر اوج علا توانی کرد
نظرات و نظریات متفرقه
ضمن مرور بر اعتراضات وطنداران مطالبی چند به نظر رسید که درخور توجه و مستوجب جواب اند. رویهمرفته قسمت بیشتر اعراضات در بخش های نظریاتی این سلسله خصوصاً در بخش های دوم، چهارم و پنجم جواب داده شد. در رابطه به اعتراضات متباقی ذیلاً تبصره نهایت مختصر ارایه میگردد.
نوشتهٔ آقای پامیر پیکار
آقای پامیر پیکار مینویسند که چرا تاریخ را تحریف میکنند. من با عبارت کلام شان موافق ام ولی با اطلاق آن مخالف هستم. چنان که در بخش چهارم توضیح شد کلمهٔ حاکمیت سیاستاً به معنی آزادی تبدیل و تعمیم شده و پیچیدگی تحریف را بر تعریف می افزاید.
در تعریف لغوی آنچه را که شما تعریف کلاسیک استعمار خوانده اید، از نظر لغوی در رابطه با استعمار به معنی تعمیر و آباد کردن، تنها به رابطه اروپایان در قاره های امریکا خاصتاً امریکای شمالی و آسترالیا تا حدی صدق میکند که به زعم خود اروپایان آن قاره ها را اعمار یعنی مستعمر کردند و مستعمره ساختند. ولی رویهٔ اروپایان در برابر کشورهای قاره های آسیا و افریقا از آغاز استعمار نه بود، بلکه استخراب بود. زیرا اروپایان صنایع و آبادیهای این کشورهای اعمار شده را تخریب کردند. مثلاً هند که در اثر تمدن روشن اسلام از نکاه آبادی و صنعت ابر قدرت جهان بود، اروپایان آنرا چنان تضعیف کردند که به قحطی و فلاکت مواجه شد. بناً کاربرد کلمهٔ استعمار برای امریکای شمالی و هند نباید همسان باشد زیرا اعمال و اثرات آن کاملاً در تضاد بودند. استعمار اروپایی امریکای پس مانده را ابر قدرت ساخت و هندوستان ابرقدرت را پس مانده ساخت. بناً عملکرد اروپایان در قاره های امریکا و آسترالیا را، علی الرغم استثناات فراوان، ممکن استعمار نامید، ولی عملکرد اروپایان در قاره های آسیا و افریقا را به هیچ صورت به معنی کلاسیک استعمار گفته نمیتوانیم و اصطلاح درست آن باید استخراب یعنی تخریب کردن باشد که مفاهیم استثمار، استملاک و استعمال (سؤ استعمال و سؤ استفاده) را میرساند.
در بارهٔ استعمار نوین با شما همنظرم، ولی اگر آزادی را به معیار والای آن به کار ببریم، کمترین کشور در جهان خواهد بود که واجد آزاد بودن آن باشند.
اینکه افغانستان امروز آزاد است یا نه، مربوط به کاربرد اصطلاحات دقیق علم سیاست و وفق آن با شرایط و واقعیت های روی صحنه است. در اصول حکومتی که با کمک قشون مسلح کشور دیگر حمایت میشود مشروعیت ندارد. ولی ماهیتاً موجودیت قوای خارجی در کشور غیر میتواند برای اهداف گوناگون باشد: گر برای سرکوب مردم آن کشور می آیند اشغال پنداشته میشود، اگر برای تاراج منابع می آیند استثمار نامیده میشود، اگر برای جلوگیری از مداخلهٔ کشورهای همجوار می آیند در صورتیکه به دعوت حکومت قانونی و مشروع باشد، میتوان آنرا قوای ممد نامید، ولی اگر از راه سازش با حکومت دست نشانده خود می آیند، کشور در حال اشغال پنداشته میشود، اگر برای تمویل و حفظ منافع سیاسی آن کشور دیگر می آیند قوای استثمار نامیده میشوند، و اگر برای سرکوب مقاومت ملی مداخله میکنند تا منافع خود را تضمین کنند استعمار نامیده میشود، اگر روابط کشور را با رقبای خود تنظیم و عیار میسازد سلب حاکمیت پنداشته میشود، اگر اکثر مطالب مندرج این فقره جز اجندای سیاسی و نظامی شان باشد، استملاک، استهلاک، استثمار و استعمار به معنی استخراب خوانده میشود، و اگر... بناً تشخیص تکلیف سیاسئ افغانستان ممکن در چندین تعریف بگنجد که شرح آن از حوصلهٔ این جواب کوتا بیرون است.
نوشتهٔ داکتر هاشمیان
نوشتهٔ داکتر هاشمیان اذهان بعضی ها را مغشوش ساخته. ولی چون داکترصاحب هاشمیان بر حواس خویش مسلط نیستند، نوشته های شان در مورد با حقیقت مغایرت کامل دارد.
۱-از محفلی که ایشان ذکر کرده اند نه روز ترحیم بود و نه روز چهلم، بلکه روز جهانی صلح بود که از طرف بیش از ۳۵ انجمن صلح و سازمانهای مدنی مبارزه برای صلح به همکارئ تشکیلات پیروان ادیان و مذاهب مختلف کنفرانسی تشکیل داده بودند که به پاس قدردانی از زحمات مؤثر و نقش فعال خانم مرحومم در ایجاد همکاری میان فرقه های خداپرستان و سازمانهای صلح دوستان آن روز یعنی ۲۲ سپتامبر ۲۰۱۳ را به افتخار او روز صلح جهان ستانیزی نامیده طئ برنامه پنج ساعته تجلیل کردند. در فرصت تفریح و تنفس به منظور رفع خستگی یکی از مربیان تمرین یوگا حاضرین را رهنمایی میکردند. درست در همان لحظه داکترصاحب هاشمیان که دونیم ساعت راه را گم کرده بودند از قرون اوسطی تشریف آوردند و به زعم حیرت زده خویش حرکات تمرین رفع کسالت حاضرین را عبادت پنداشته که اینک شرح و پرداس غرض آمیز آنرا به نام «خدمت به هموطنان» از راه نوشتهٔ خود کفر دانسته تقبیح میکنند. داکتر صاحب هاشمیان قبل از ختم مجلس نزد من آمدند و گفتند که، «این آدم کی بود که پیشتر گپ زد، بیخی کفر گفت.» گفتم آنها یک عالم مسلمان و امام و پیشنماز مسجد هستند.
۲- اینکه من در بارهٔ معراج به ایشان و عدهٔ دیگر مطلبی فرستاده ام دروغ محض است چون من مطالب و نظریاتم را در سایتهای انترنیتی پخش میکنم و ضرورت به این کار ندارم که چیزی را به کسی بفرستم. نظریات من در مورد معراج که در سخنرانیها عامه من ضبط و پخش گردیده با مزخرفات که داکتر سید خلیل الله هاشمیان به من نسبت میدهند کاملاً در تضاد اند.
حضرت رسول اکرم (ص) در جواب سؤوالی از صحابه فرمودند که «دروغگو نمیتواند مؤمن باشد.» ولی آیا دروغگو میتواند از آل محمد (ص) باشد؟ از امکان بعید نیست که اگر می پرسیدند، جواب لَیسَ مِنا می شنیدند؟
نوشتهٔ آقای نوری
شما میتوانید ملت را هرگونهٔ که میل تان باشد یا دیدگاه ایدیولوژیک تان تقاضا کند تعریف کنید. من نظر به مسؤولیت حیطه تخصصم در علوم سیاسی (که دکتورایم را در بدل قالینچه و لاجورد و فیروزه نه خریده ام چون نه متمول بودم و نه اشراف زاده) ملت را، نه از روی ملحوظات سیاسی، بلکه از روی اساسات علمی آن در سه بخش تعریف میکنم:
۱- ملت به معنی هویت سیاسی است که باشندگان هر کشور شناخته شده جهان، صرفنظر از ساختار اجتماعی، نژادی، و لسانی آن یک ملت سیاسی پنداشته میشوند. در واقع اینجا ملت به معنی هویت سیاسی، یعنی هویت شناسنامه یا پاسپورت، به کار میرود.
۲- ملت اروپایی که در اثر تحول سیاسی و اجتماعی تبارز کرده، و از سه قرن به این سو در اثر تحمیل ارزشها و هویتهای اکثریت بالای اقلیتهای لسانی و نژادی داخل قلمروهای سیاسی در عصر ملیگرای عرض اندام کرد. به نحوی این ملتها در اثر تبعیضات رسمی از راه همگونسازی تحمیلی به میان آمده اند تا هویت سیاسی را با هویت نژادی/لسانی منطبق سازند. مثلاً در فرانسه، المان و بیشتر کشورهای اروپایی غربی به استثنای سویس.
۳- خوش بختانه در جوامع غیر اروپایی تحمیل این چنین تبعیضات رسمیت نداشت و آنها پذیرای تفاوتهای نژادی لسانی و حتی مذهبی متنوع اتباع خود بودند. به طور مثال در ترکیهٔ عثمانی، خلاف آنچه در اروپا معمول بود، هویتها نژادی لسانی و مذهبئ خاصی بالای هیچ گروه و هیچ ملتی تحمیل نشد و در پایان حکمروایی چند قرن عثمانیها هویتهای همه ملت ها حفظ و پابرجا بود. در این نوع تشکیلات سیاسی چندین ملت در زیر بیرق یک دولت زندگی میکردند. دولتهای پارس صفوی و افغانستان هم به همین مفهوم کشورهای چند ملته اند. ولی بعد از ظهور نازیهای المان و به اثر تشویق آنها هرسه کشور ترکیه، ایران، و افغانستان به تقلید اروپایان در رسمیات خود کوششهای برای ساختن یک ملت داردی یک نژاد و یک لسان روی دست گرفتند.
نقش ذهنیتهای تبعیضئ اروپامحوری هم در کاربرد کلمات ملت و قوم و قبیله مترادفاً به کار میرود به نحوی که نٓژادهای اروپایی را به اصطلاحات یونانی ἔθνος / ethnos یا لاتین nation در تفوق مسما میکنند، در حالیکه برای غیر اروپایان اصطلاحات لسانهای دیگر را در تحقیر به کار می برند، مثلاً در انگلیسی tribe یا clan یاد میکنند.
نتیجتاً این مسأله آنقدر ساده نیست که یک شخص به منظور یک هدف خاص سیاسی حسب میل اش کلمهٔ ملت را تعریف کند. گرچه در عالم سیاست این کار مروج است، ولی در علم سیاست جایز نیست، مگر آنکه در مبحث و مورد خاص ملت را به منظور خاص، نه عام، تعریف کنند و آنرا محک استدلال قرار دهند. در مصاحبه بحث من روی انکار از هویت سیاسی افغانی نبود، بلکه چون بالای مسأله هویت سیاسی به سطح مملکتی و هویت های قومی درگیر در سیاست های داخلی متأثر از مداخلات قوتهای منطقه صحبت میکردیم، ایجاب میکرد تعریف جامعتر را به کار ببرم.
من اندیشه پرستم نه صنم پرست. گرایش من به سقراط و بیدل از همین سبب است چون سقراط با اندیشهٔ عقلانی و استدلال سروکار داشت و بیدل در معنویت ابولمعانی بود. به فحوای اینکه تقلید بهترین تمجید است من این نوشته را به پاس سقراط تناقض در استدلال نام نهاده ام و با مسأله بر اساس عقلانیت برخورد میکنم، نه از روی احساسات ملی و غرور افغانی. زیرا احساس تحلیل را ناقص میسازد و غرور تنها با خداوند می زیبد.
من به حضرت ابوالمعانی گرایش زیاد دارم ولی نه به این منظور که خود را چون او میبینم، بلکه به این مفهوم که قطرهٔ از بحر خیال او را در خود می یابم و طبع شعری ام را سیراب، و سیلاب، و سراب می سازد. «سحر سراب» شعری است که به اقتفا و استقبال شعری از حضرت ابولمعانی سروده ام. (برای مطالعهٔ متن آن به بخش «دریاب و سیلاب» در سایت شینکی آسمان/نیلگون کمان مراجعه کرده میتوانید). زمانی بحث بر سر شعر اصلی حضرت بیدل بود من گفتم که با آنکه دوستان پارسی ما کوشیده اند که در چند مورد ابیاتی از اشعار حضرت ابوالمعانی را از روی مقابله نسخ مخلتف تصحیح نمایند، ولی بعضاً صحیح را تصحیح نادرست کرده اند. مثلاً در جلد دوم کلیات حضرت بیدل (صفحهٔ ۴۲۹ انتشارات الهام، چاپ تهران، ۱۳۷۶) با تصحیح اکبر بهداروند و پرویز عباسی داکانی بیت ذیل درست به نظر نمی آید:
ز قانون نفس جُستم رموز پردهٔ هستی همین آواز می آید که بسیار است آهنگم
که شکل زیر با تفاوت یک نقطه معنی را بهتر افاده میکند:
ز قانون نفس جُستم رموز پردهٔ هستی همین آواز می آمد که بیساز است آهنگم
من همنوایی ام را از آنچه استاد سراهنگ سروده که احتمالاً بر اساس تصحیح مولانا خسته است اظهار نظر کرده گفتم که:
۱- احتمالاً در مصراع دوم این بیت ممکن غلطی طباعتی باشد زیرا صورت انشای کلمات بسیار و بیساز شباهت دارد.
۲- در مصراع دوم عبارت «بسیار» درست به نظر نمیاید زیرا بسیار به عالم کثرت دلالت میکند در حالیکه پیام از عالم وحدت میرسد.
۳- چنانکه نوشته آمده در مصراع دوم معنی گنگ نیست، بلکه کوشش شده است که رمز را معنی بدهند، که در نتیجه ابهام آن به ایهام تقرب میکند.
۴- صیغهٔ ماضئ استمرار در مصراع دوم با صیغهٔ ماضئ در مصراع اول بهتر میخواند تا صیغه حال. زیرا حال مفهوم آگاهی آنی را میرساند، ولی ماضئ استمرار تداوم تفحص در اندیشه را افاده میکند که با روحیهٔ شعر تطابقت بیشتر دارد.
۵- کلمهٔ ساز در مصراع دوم با کلمهٔ پرده در مصراع اول متجانس است و کلمهٔ آهنگ به حیث مکمِل معانی هردو فاصلهٔ میان مطلب و معنی را در صورت دوم کمتر میسازد.
این بود نظر ناچیز بنده در مورد شعر حضرت بیدل که قاصدی که مطمئینم جز نام حضرت بیدل به هیچ معنی بیانم نفهمیده مطلب را به شما رسانیده و جهل او در استهزای شما که از من هیچ شناختی ندارید حالت جهل الجهول را به خود گرفته. اگر پیرامون نظرم ایرادی دارید بفرمائید، ورنه سیاهی قلم تان به جای دیگر تعلق دارد:
تیغ دادن در کف زنگی مست به که آید علم ناکس را بدست
یاد آورئ دیگر این که من از خانوادهٔ سرشناس ولی بی بزاعت برخاسته ام. از فقر در دوران مکتب روی یک صفحه کتابچه سه بار نوت «چتل نویس» میگرفتم: یک بار با پنسل، دو بار با خودکارهای آبی و سرخ تا از آن استفادهٔ اعظمی کرده باشم. در تمام دوران تعلیم و تحصیلات بیش از سی سال در پوهنتون کابل و چهار پوهنتون امریکا (جز مبلغ ناچیز حق الزحمهٔ لابراتوار) یک پول هم از خود نپرداختم، چون نداشتم. تمام تحصیلاتم به همت و ایمان و لیاقت از طریق سکالرشپ، و اسیستانشپ به اتمام رسیده. اگر مثل شما صاحب قالینچه و لاجورد و فیزوزه می بودم، حتماً مثل شما چندین دکتورای دیگر هم بدست می آوردم.
نوشتهٔ محترمه ملالی موسی نظام
خواهر محترم ملالی موسی نظام، من سند دکتورایم را در غربت غرب بدست آورده ام، ولی معیار های اخلاقی انسانیتم از شروق شرق روشنی میگیرند. از روی وجیبهٔ ادب افغانیم باید شما را خواهر بخوانم و خواهر بدانم و احترام گذارم. من از دوران نوجوانی به غرب آمده ام ولی به غرب نگرائیده ام. آزادی بیان در نهاد انسانی ام ریشه کرده، به آن اعتیادم - اعتیادی که بارها به نامها و بهانه های گوناگون تهدید گردیده و به قیمت گزاف نگه اش داشته ام: گاهی بنام همبستگی با سوسیالیزم بین المللی، گاهی به خاطر اسلام عزیز، و گاهی به نام توهین به افتخارات ملی،... خلقی های تَرَکی به خاطر ریش و سبیلم اخوانی ام خوانند و تحت تعقیب گرفتند، اخوانیها به خاطر موهای درازم کافرم خواندند، شعله ای ها به خاطر عدم همکاری نامه های تهدید مرگ به من فرستادند، خلقی های امین نامم را با عایلهٔ ام در لست سیاه کشتار نوشتند، پرچمیها به خاطر نمرهٔ کامیابی با کلشنیکوف در پوهنتون عقب دروازه دفترم آمدند و حیاتم را تهدید کردند، افراطیون مذهبی تکفیرم کردند، و اینک امانیست ها به خیانت ملی متهمم می کنند. پس خواهر عزیزم، سیلی که به خاطر «احساس جریحه دار» تان در سیاهئ عبارات مضمون تان بر وریم حواله کرده اید، رسید. در برابر آنچه دیگران در حقم روا داشته اند این چندان بهای نیست. شما موسی وار سیلی دیگر بفرستید و من عیسی گونه، گونهٔ دیگر را فرش استقبال آن میکنم. از محبت خواهری تان ممنون.
حسن ختام
معیار پیشرفت یک جامعه رشد و پرورش افکار زایا و خلاق است که خود مستلزم آزادی بیان است. آزادی بیان یک جامعه را به معایب و نواقص اش متوجه میسازد تا از راه رفع و دفع آن همواره با کاروان تمدن پیوسته به پیش برود. در جوامع پیشرفته چون امریکا محرمترین اسناد تاریخی را بعد از یک یا دو دهه در معرض عام قرار میدهند تا دانشمندان، منورین، و عوام آنها را از دیدگاه نو بررسی و تحلیل کنند و جامعه از اشتباهات گذشته بیاموزد. ولی در جامعهٔ ما حتی تحلیل و بررسئ اسناد یک قرن پیش را تحریم میکنند.
آنکه از تاریخ نمی آموزد، قربانی حوادث ناگوار آن می شود. لازم است آئینهٔ تاریخ وقایع کشور را از غبار زمانه پاک کنیم و شعارهای سیاسی را از حواشی آن بتراشم تا در انعکاس صفای آن از معایب خود بکاهیم و به اوصاف خود بیافزایم که این شیوهٔ کمال است، و راه نهایی به سوی لایزال لایتناهی. .