دکتور زمان ستانیزی
استاد علوم سیاسی در پوهنتون دولتی کلیفورنیا
تبلیغ و ترویج فرهنگ بیگانه گان در اذهان استعمار زده تمایلاتی را میپروراند، که به ایجاد عقدهٔ حقارت میانجامد. در چنین حالات، فرد برای پنهانسازی این احساس حقارت، با ادعای تملک داشته ها و ارزشهای دیگران، واقعیتهای هویتی خود را نادیده میگیرد و در «خودبیگانه گی» دردناک، همانند ماری که پوست خود را میبلعد، به انکار خویشتن میپردازد. این ”خودمنکران» در شگوفایی رستاخیز خیالی، در بزرگمنشی کاذب استوار بر تقلید، بر «بیگانه پرستی» خود میبالند.
در آسیای میانه و آسیای جنوبغربی، برخی چنین شیوههایی را نشانۀ «متمدن» شدن میپندارند؛ آنهم تمدنی از نوع اروپایی — جایی که هیتلرِ اتریشیالاصل، شعار «آلمان فوق همه» را بر سر زبانها انداخت، ناپلئونِ زادۀ کورسیکا، از خودِ فرانسویان، فرانسویتر جلوه کرد، و یوسف ژوگاشویلیِ گرجی، با پذیرش مشرب روسی، خود را «ستالین» نام نهاد.
شهریار آذری، شهرام ناظری و شاملو کُردی باید به «فارسی» میسرودند و مینواختند، تا ”با فرهنگ» پنداشته میشدند، احمد ظاهر لغمانی، ناشناس کاکړ و فرهاد دریا ګردیزی باید به ”فارسی“ میسرائیدند و خلیلی، پژواک، لایق و بارق شفیعی باید به دری میسرودند تا ”متمدن“ پنداشته میشدند.
اینها به نحوی نقش ابن سینای اریایی عربی نویس، بیدل برلاس فارسی نویس و تاگور بنگالی انگلیسی نویس را ایفا میکنند، آنانیکه در نوشتن به زبان بیگانه سرآمد روزگار شدند بدون اینکه اینکار شان در زمان اشکالی را ایجاد کند. مشکل زمانی به میان آمد، که فاشیزم ملی گرا این تعامل را در خُم مالکیت تعریف نموده، جهانی بودن یک فرهنگ زبانی را در انحصار جغرافیای معاصر خاص قلمداد کرد.
همدیگرپذیری را نباید صرف با داشتن احترام به تفاوتهای همدیگر در یک جامعه محدود ساخت. دستهای عقب پرده سیاسیون ګمراه را استخدام میکنند تا توسط آنها تفاوتها را آشتی ناپذیر جلوه داده، اختلافات را دامن بزنند و همدیگرپذیری میان مردم را تخریب کنند. زمانی سطح شعور سیاسی جامعه بالا میرود، مردم تفاوتها را در همدیگرپذیری قدر میکنند، ولی زمانی ذهن زهرآگین سیاستمداران به مسئله رنگ سیاسی میدهد، هوشدار رازق فانی اهتزاز دگری پیدا میکند:
همه جا دکان رنگ است همه رنگ میفروشند
دل من به شیشه سوزد همه سنگ میفروشند
همدیگرپذیری عبارت است، از مراودات ذات البینی که در آن مردم یک جامعه تفاوتهای زبانی، قومی و نژادی همدگر را بپذیرند، به ارزشهای اعتقادی و باورهای ایدیولوژیک همدگر حق حرمت قائل شوند و بدون درخواست امتیاز و برتری، در همرنگی، از طرف مقابل توقع برخورد بالمثل را داشته باشد. در جوامع معاصر چنین همدیگرپذیری در قوانین موضوعهٔ مدنی تضمین میشوند، که در فضای سیاسی افغانستان به دو نوع تبارز میکند:
اصل اول- همدیگرپذیری بدون همگون سازی جوامع مختلط سنتی:
آنست که یک یا چند گروه مردم با هویتهای متفاوت زبانی، قومی، دینی و مذهبی در مجاورت همدگر زندگی کنند و هرگروه با حفظ ارزشهای فرهنگی خود، گروه های دگر را پذیرفته با آنها دوستانه معامله کند. این نوع همدیگرپذیری، مطلوب و آرزومندانه است، ولی در کمتر جوامع معاصر ملی گرای امروزی دیده شده است.
اصل دوم - همدیگرپذیری مشروط به همگون سازی به شیوهٔ اروپایی
آنست که یک گروهٔ معمولاً قدرتمند، گروه های همجوار دگر را صرف به شرطی میپذیرند و با آنها معامله میکنند، که ارزشهای فرهنگی گروه اولی را بپذیرند و آنها را از خود بدانند. این نوع همدیگرپذیری در واقع همگون سازی است، که به همدیگرپذیری تظاهر میکند. همگونسازی مشروط معمولاً به اثر فشار اجتماعی، سیاسی یا مذهبی بالای گروه های کوچک و ضعیف تحمیل میشود و از این راه هویت ها و ارزشهای مورد قبول گروه قدرتمند بر جامعه تحمیل و تعمیم میشوند. در درازای تاریخ در آسیای میانه و آسیای جنوبغربی این نوع همدیگرپذیری در چند مرحله به چندین نوع مشاهده شده است:
مرحلهٔ اول - هویتسازی به اثر فشار اجتماعی در دورهٔ اسلامی
بعد از استیلای عرب در منطقه ترویج دین اسلام تقریباً متوازی با گسترش زبان دری/«فارسی» منحیث زبان دربار و بازار همراه بود. این روند به تدریج فشار اجتماعی را ایجاد کرد، که زبان دری/«فارسی» به سرعت زبانهای اریایی شرقی را به شدت متأثر ساخت چنانکه برخی از زبان های از آن جمله زبانهای سغدی و باختری از بین رفتند. زبانهای دگر به شکل نسبی معرب و مفرس شدند و گوینده گان بسیاری از زبانهای دگر اعم از زبانهای اریایی و ترکی/مغولی در منطقه به تدریج دری/”فارسی» زبان شدند. چون زبان دری/«فارسی» زبان دربار و بازار هم بود، ناگزیر شهرنشینانی که هویت زبانی خود را در شهری بودن از دست میدادند، دری/«فارسی» زبان میشدند.
تداوم روش سنتی که در آن زبانهای منطقه زیر تهدید سیاست«فارسی سازی» مفرس یا نابود میشدند در دورهٔ ملی گرایی با یک بازنگری مقابل شدند. آن هم به این سبب که در دورهٔ ملی گرایی حفاظت و نگهبانی زبانها و هویتهای زبانی در فضای با احساسات برانگیخته طوری مطرح شد،که تنوع زبانها میراث فرهنگی پنداشته شد. اینجا است، که مردم متوجه شدند که تبلیغ و ترویج «فارسی سازی» و تحمیل آن در درازای قرون متمادی سبب شده که بیشتر از ۴۰ فیصد اریایان صرف به یک زبان (دری/«فارسی») صحبت کنند و ۶۵ زبان اریایی دگر منطقه جمعاً کمتر از۶۰ فیصد گوینده دارند.
زبان فارسی نه تنها باعث از بین بردن زبانهای اریایی بلکه حتی زبانهای غیراریایی مانند ایماق، قزلباش، بیات، مغولی، پراچی ... شد که امروز اکثریت متکلمین این زبان ها به زبان دری/تاجکی/”فارسی» تکلم میکنند. (به شجرهٔ زبانهای اریایی و تقلیل گوینده گان و از بین رفتن کامل بعضی از این زبانها که به رنگ سرخ نشانی شده اند، در تصویر ذیل توجه فرمائید)

زبان دری/تاجکی/”فارسی» بعد از آنکه تعدادی از زبانهای اریایی شرقی و غربی (که در تصویر بالا به رنگ سرخ نشانی شده اند) را از بین برد متباقی زبانهای مجاور کم نفوس دگر را زیر تهدید از بین رفتن و یا مفرس شدن قرار داد. شدت این تهدید در ملی گرایی زبان محورِ صد سال اخیر بیشتر شده است،که شوئونیزم فاشیستهای زبانی نه تنها بر ”فارسی سازی» اصرار میورزند، بلکه از وجود مستقل زبانهای اقلیتهای اریایی که سرمایهٔ فرهنگی منطقه است، انکار کرده کوچکترین کوشش برای پیشرفت یا بهبود زبانهای اریایی دگر را تعصب علیه زبان «فارسی» تلقی کرده، آنرا خفه میکنند و گوینده گان زبانهای دگر مانند پشتو، کُردی، بلوچی، لوری ... را با «بی فرهنگ» خطاب کردن به تمسخر میگیرند.
مرحلهٔ دوم - هویتسازی ذریعهٔ مداخلهٔ سیاسی
در دورهٔ صفویه مذهب شیعه بالای بیش از ٪۶۵ مردم قلمرو فارس صفوی تحمیل گردید. در عین زمان در غرب افغانستان نامهای شهرها و قصبات حتی در مناطق غیر دری زبان، فارسی شد و مذهب شیعه و زبان ”فارسی» خاصتاً بالای هزاره های أفغانستان مرکزی و پارسیبانان کندهار تحمیل شد و لهجهٔ پشتوی غرب افغانستان نیز مفرس گردید.
سیاست فارسی سازی بدون مقاومت، مؤفق به از بین بردن زبانهای کم جمعیت منطقه مانند زیباکی، یزغلامی، ایماق، بیات... گردید، ولی این روش در از بین بردن زبانهای نسبتاً پرجمعیت مانند کُردی، بختیاری، پشتو ... با مقاومت متکلمین این زبان ها مواجه شد. تلاش گوینده گان این زبانها برای حفظ، پیشرفت و اعتلای زبانهای شان توسط فارسی» زبانان افراطی تهدید برای زبان پارسی پنداشته شده بدون در نظر داشت اینکه پشتوانهٔ تاریخی و گنجینهٔ ادبیات این زبان غنی مانده گاری این زبان را تضمین میکند.
با گسترش تمدن اسلامی زبان دری/فارسی در آسیای میانه و جنوبغرب آن منحیث زبان دربار و بازار بدون هرگونه حساسیت پذیرفته شد. حساسیت با این زبان هنگامی اوج گرفت که صفویها در صحنهٔ سیاست منطقه کوشیدند زبان مشترک تمدن اسلامی را در تصاحب زبان رسمی/ملی فارس صفوی اعلان کنند. دولتهای دگر منطقه در عکس العمل با صفوی ها زبانها منطقوی خود را رسمی اعلان کردند: عثمانیها ترکی ، مغولها هندی را و افغانها پشتو را منحیث زبان نظام سیاسی خود رسمیت بخشیدند.
ترویج زبان هنداوی/هند که زبان رسمی مغولهای هند اعلان شده بود، کار دشواری نبود زیرا این زبان قبلاً هم در تعلیمات دولتی و نظامی مترادف با دری/«فارسی» مروج بود و به همین سبب آنرا «زبان اردو» نیز مینامیدند. زبان ترکی با آنکه به سطح زبانهای عربی و دری/«فارسی» زبان علم و ادب نشده بود، ولی در سطح دربار نسبتاً رشد یافته بود.
زبان ترکی با آنکه به سطح زبان عربی و دری/«فارسی» مروج نبود ولی در دربار عثمان رشد قابل ملاحظهٔ نموده بود، که این خود پروسهٔ ترویج از زبان تازه رسمی شده را سهل میساخت. آنچه سد راه مروج ساختن این لسان گردید، لاتین سازی الفبای آن توسط اتا ترک بود. این کار باعث گردید تا زبان ترکی معاصر نه تنها از ریشه تاریخ خود برکنده شود بلکه سیاست و فرهنگ منطقه از آن بیگانه گردد.
مشکل افغانها به مراتب بیشتر از مغل ها و ترکان بود، زیرا برای رسمی ساختن زبانی باید کوشش میکردند، که مکاتبه، تعلیم و تحصیل به آن تحت سلطهٔ مغولی در اولویت سیاسی و فرهنگی قرار نداشت و در زیر سلطهٔ صفوی چنان به شدت تحریم شده بود، که سخن گفتن به زبان پشتو جرم پنداشته میشد. پشتونها که اکثریت جامعهٔ افغانی را تشکیل میدادند، مکاتبه، تعلیم، تحصیل و حتی مکالمه به زبان رسمی صفویها/مغولها را به شکل یک استعمار فرهنگی پذیرفته بودند.
در شهرها و مراکز اداری مغولی/صفوی مرد با رسمیات اداری و تعامل مرسوم چنان عادت کرده بودند، که زبان دربار (دری/«فارسی») را به مرور زمان پذیرفته و با زبان پشتو بیگانه شده بودند. این روش مشابهت زیاد با برخورد مردم هند، افریقا و امریکای جنوبی دارد، که زبانهای بومی خود را فراموش کرده، زبانهای استعمارگران اروپایی را از خود دانسته از آن دفاع میکنند. برای این ممالک مصافت جغرافیایی یاری رسانید تا خود را از استیلای نظامی اروپایان آزاد سازند، ولی آنچه برای مردم افغانستان خطرناک و مهلک است اینست که بیگانه گان مسلط با آنها نه تنها از نظر جغرافیایی همجوار بلکه هم دین و هم فرهنگ هستند که این خود از شدت پروسهٔ مقاومت مقابل استیلای فرهنگی را میکاهد.
نسلهای امروزی همینهای که هویت زبانهای اصلی خود را سالها قبل از دست داده اند و حسب ضرورت «فارسی زبان» شده اند از طرف سیاسیون خود فروخته در طلاتم سیاسی به صفت تاجک و «تاجیک تبار» هویتسازی میشوند: بدون آنکه با معنای لغوی تاجیک/تازیک آشنایی داشته باشند، یا از تاریخ تازیکهای ناقلین عرب آگاهی داشته باشند، یا از نگاه علم بشرشناسی به معنای اصطلاح «تبار» ارتباط شخص با نسب، شجره، قومیت، و نژاد بدانند، یا هم از نگاه علم جامعه شناسی از ارتباطاط نسلی بین گروه های قومی مرتبط چیزی بدانند و یا از نگاه علم ژن شناسی از ساختار ژنتیکی تبار تاجیک آگاهی داشته باشند. صرف اینکه در خُم اصطلاحات سیاسی هویتبازی و تمایلات ایدیولژیکی «مُد روز» چیزهای شنیده اند و ناخودآگاه برای عملی کردن برنامه های بیگانه گان «فعالیت سیاسی» میکنند. غافل از اینکه استعمار، چه جهانی، چه منطقه وی، با بزرگ ساختن هویتهای قومی، مذهبی و زبانی هویت ملی یک کشور را کوچک میسازند تا به این ترتیب، اول هویتهای دګران را تخریب کنند، بعد ارزشهای آنها را نابود سازند و در نهایت افتخارات و خوبیها آنها را تصاحب کرده آنها را بی فرهنگ و عقب مانده معرفی کنند. این که شیوهٔ متمدن بودن نیست، چه رسد به ایجاد حوزهٔ تمدنی آن.
آنهائیکه با چنین شستشوی مغزی از افغانیت خود انکار میکنند نسل دوم و سوم همین مهاجرین سمرقند و بخارا و کولاب هستند که مردم افغانستان یک صد سال پیش در بدترین شرایط آنها را با آغوش باز پذیرفتند و پناه دادند و برای آنها فرصت تعلیم، تحصیل و سهم گیری در سیاست را مساعد ساختند که بعضی از آنها از همین راه به شهرت رسیدند و امروز «حق نمک» ادا میکنند.
تحمیل زبان پارسی توسط استیلای صفوی و بیگانه ساختن مردم با زبان خود شان (پشتو) بابه قدرت رسیدن هوتکی ها و ابدالی ها بطی گردید. به ادامهٔ آن در عصر امیر شیرعلیخان در نیمهٔ دوم قرن نزدهم تقویم مشترک کوشش ها برای تشویق و ترغیب زبان پشتو در رسمیات دولتی افغانستان قوت گرفته و اصطلاحات و القاب رسمی همزمان با نشر جریدهٔ به نام شمس النهار آغاز گردید.
مرحلهٔ سوم – هویتسازی دورهٔ فاشیزم اروپایی
در دورهٔ ملی گرایی متأثر از فاشیزم نازی و ستالینیستی هویتهای زبانی به شکل هویتهای سیاسی بالای مردم تحمیل شدند:
الف- هویت نژادی ترک به صفت هویت سیاسی بالای جمعیت ترک و غیرترک در جمهوریت جدید ترکیه تحمیل شد و کُردها به نام ”ترک های کوهی» شناخته شدند.
ب- هویت نژادی ”ایرانی» بالای تمام باشنده گان ایران امروزی منجمله آذری ها، ترکمن، عرب ها...، صرف نظر از هویت نژادی آنها، به صفت هویت سیاسی تحمیل گردید.
ج - هویت زبانی تاجیک به صفت هویت ملی بالای تاجیکان و غیرتاجیکان جمهوری تصنعی تاجیکستان تحمیل گردید. به همین ترتیب هویت های قومی ازبک، قزاق، قرغز و ترکمن بالای همهٔ باشنده گان جمهوری های تصنعی آسیای میانه با همین نام ها تحمیل گردید.
د – در دورهٔ ملی گرایی عصر امانیه در افغانستان کوششهای دورهٔ امیرشیرعلی خان از سر گرفته شد. نصاب تعلیم و تدریس زبان پشتو توسط ساختار تعلیمی «د پښتو ادبي ټولنه» آغاز گردید. نشر جراید و مجلات به زبان پشتو در کنار جراید و مجلات به زبان زبان دری/«فارسی» قرار گرفت. تعلیم و تربیه که تا آنوقت صرفنظر از زبان مادری و زبان مروج منطقه همیشه به زبان دری/«فارسی» بود به طور تجربوی به زبان پشتو هم آغاز گردید، که بعد از سه سال، از آن صرفنظر شد و تعلیم و تحصیل در سراسر کشور با درنظرداشت زبان اکثریت منطقه به هردو زبان دری و پشتو رایج گردید. در کنار آن کوششها برای پرورش و ترویج زبان پشتو و تدریس آن برای غیرپشتونها ترغیب شد، طوریکه برای غیرپشتونها با استفاده از وسایل و تجهیزات دولتی با تهیه کتاب و لوازم تدریس مجانی پشتو فراهم گردید و آنهائیکه تصدیق نامهٔ آموزش پشتو را حاصل میکردند مستحق حقوق اضافه معاش تشویقی/امتیازی ماهانه میگردیدند.
بعضی را عقیده بر آنست که در جوامع با فرهنگ سیاسی کم رُشد و رو به انکشاف ذهنیت های عمومی از حکمروایان توقع حاکمیت اقتدارمحور را دارند، نه مردم محور. مؤثریت روش محور در مورد هویتسازی زبان در ترکیه، ایران امروزی و تاجیکستان بر تأئید این نظریه مهر صحه میگذارد، در حالیکه روش مردم محور در افغانستان در مورد آموزش زبان پشتو علی الرغم تشویق و پرداخت اضافه علاوه بر معاش ماهانه نه تنها که نتیجه نداد، بلکه به اشارهٔ مداخله گرایانه کشورهای همسایه حساسیتهای را برانگیخت که باعث شد تعدادی از آموختن تشویقی زبان پشتو اجتناب ورزند. برعکس، تحمیل هویت زبانی منحیث هویت ملی با قاطعیت تام در ترکیه، ایران امروزی و تاجیکستان باعث شد، که این حکومت ها با مشکلات مشابه به افغانستان، روبرو نگردند.
فارسی سازی در حوزهٔ تمدنی
پس از انقلاب اسلامی در ایران امروزی گسترش مذهب شیعه دوازه امامی در لفافهٔ فرهنگ زیر نام حوزهٔ تمدنی در کشور های همسایه پیاده شد. پایگاه خبری میراژ نیوز در اوقیانوسیه در مورد کوشش ایران امروزی برای تغیر دادن زبان دری چنین گزارش میدهد:
«ایران با اعمال قدرت نرم تلاش میکند زبان دری افغانستان را دگرگون کند.... مجریها و برنامه سازانی که در رسانه های تحت کنترول اقلیتهای طرفدار ایران کار میکنند با دقت و ظرافت، لهجه ایرانی را تقلید میکنند، تا زبان شان را از زبان محلی افغانستان متمایز کنند. وقتی در زبان دری کلمات پشتو به کار میرود ،حروف پشتو کاملاً حذف میشوند. تلاش برای پرورش لهجهٔ معمولی ایرانی نیز روزانه قابل مشاهده است. لهجه شهری کابلی که به عنوان لهجهٔ معیاری دری در افغانستان بسیار خوب کار میکرد، در خطر تغیر به لهجه تهرانی است. حتی ساختار دستوری دری نیز از این تهاجم غیرقانونی زبانی در امان نیست... هدف این کوشش همگون سازی و انطباق با تنوع ”صحیح» از طرف رسانه های فرقه گرای طرفدار ایران است، که با دالرهای مالیاتی غربی تمویل میشود.»
کشور ایران امروزی از دیدګاه استعمار فرهنګی در رابطه اش با افغانها و افغانستان در یک رابطهٔ متناقض حب و بغض (love-hate relationship) قرار دارد.
• اگر معیار دوستی هم کیشی باشد، ایرانیهای امروزی باید هزاره های افغانستان را به سبب شیعه بودن شان دوست داشته باشند، در حالیکه تعصب ضد نژاد مغول/هزاره که در ادبیات «فارسی» در اصطلاحاتی چون «ترک تازیهای ایام» تقبیح شده است، آنها را متردد میسازد.
• ایرانیهای امروز تاجیکها را به سبب فارسی گویی شان دوست دارند، ولی با عرب الاصل بودن آنها مشکل دارند. به همین سبب میکوشند در بازنویسیهای تاریخ آنها را به هر گروه و نژاد و محل به جز عرب مرتبط سازند.
• اوزبک ها را باید دوست داشته باشند، ولی حسب اسطوره های ایران/توران اوزبیکها در این مورد غرامت تعصبات دیرینه رقابت ایران/توران را میپردازند.
• با اینقدر تعصبات نژادی، مردم ایران امروزی باید پشتونهای اریایی الاصل را دوست داشته باشند، ولی پشتونها را مقصر «جرم» سقوط دولت صفوی دانسته و خود را با آزادیخواهی و ملی گرایی آنها در رقابت میبینند.
بدین ترتیب میبینیم، که مشکل فرهنگ سیاسی ایران امروزی فراوانی تعصبات نژادی است، که بر فرمودهٔ صادق هدایت در این مورد «ایرانیها خود را فرانسویان شرق میدانند.» مهر تائید میگذارد.
تاجیکستان در سال ۲۰۱۶ تقویم مشترک (ت.م) استفاده از ”واژگان وارداتی ایرانی» را ممنوع قرار داد و آن را نقض روشهای زبان رسمی خواند و در صورت استفاده فردی یا جمعی از کلمات جریمه نقدی وضع کرد. در اگست سال ۲۰۱۷ ت.م، گوهر شرفزاده، رئیس کمیته زبان تاجیکستان، در نشست خبری با روزنامهنگاران تاجیک اعلام کرد، که استفاده از واژگان خارجی یا واژگان ناآشنا برای خوانندگان تاجیک و رعایت نکردن زبان رسمی دولتی موجب جریمه خواهد بود.
دولت افغانستان که مشغول مبارزه علیه اشغالگران بود، نتوانسته است در مورد مقررات مؤثر رسانهای طرح و تطبیق کند. با بقدرت رسیدن ائتلاف شمال در زمان اشغال افغانستان توسط نیروی های آی اس اف، دولت ایران امروزی در ایرانی سازی فرهنگ مردم افغانستان دست باز یافت، که از تغیر نام های بعضی ادارات دولتی گرفته تا تغیر لهجه کلام رسانه ها وسعت یافت. این سلسله با ارسال صد ها هزار جلد کتاب، مجله، روزنامه و جریدهٔ ایرانی به افغانستان به شدت ایرانی سازی زبان و فرهنگ مردم افزود.
از آغاز استیلا و اشغال نیروی های نظامی ایالات متحدهٔ امریکا و متحدین آن بین سالهای ۲۰۰۱ الی ۲۰۲۱ ت.م، اکثریت تعینات کرسی های بلند دولتی در افغانستان تحت نظر مامورین موظف امریکایی صورت میگرفت. همزمان تعینات مقامات عالی در وزارت اطلاعات و کلتور/فرهنگ، ریاست افغان فلم و رادیو و تلویزیون ملی افغانستان از روی یک ”تفاهم شفاهی» نه چندان سِری بین دولت ایران امروزی و افغانستان در اختیار دولت ایران قرار داشت، که با استنثاأت مقرری درین وزارت به موافقهٔ «جانبین» صورت میگرفت. زمانی شایع شد، که بستهٔ های میلیون دالری پول به نام ”حق السکوک» از طرف سفارت ایران در کابل هفته وار به ارگ ریاست جمهوری تسلیم میشد. بعد از فاش شدن این خبر در رسانه های جمعی، رئیس جمهور سابق افغانستان، حامد کرزی به ناچار در محضر رسانه ها به طور علنی از اخذ هفته وار یک مقدار هنگفت پول از دولت ایران امروزی اعتراف کرد.
طی سالهای ۲۰۰۶ الی ۲۰۰۹ ت.م تأثیر تسلط فرهنگی ایران امروزی بالای جامعهٔ افغانی آنقدر بارز بود، که باعث ایجاد حساسیت های شدید گردید. در همین مدت حساسیت ها علیه تحمیل استیلای فرهنگی ایران امروزی بالای مردم منطقه منتج به غرق کردن هزاران جلد کتاب ایرانی در تاجیکستان و ازبکستان و بعداً در افغانستان گردید. در یک عکس العمل شدید مقامات بنابر فیصلهٔ مقامات وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان در اعتراض به دخالت صریح دولت ایران به منظور ”ایرانی سازی» فرهنگ کشور، خاصتاً فارسی سازی زبان دری نه تنها هزاران جلد کتاب ایرانی به دریا انداخته شد، بلکه مردم به تحریم داوطلبانهٔ خریداری مال التجارهٔ ایران آغاز نمودند.
هم زمان با آن در تاجیکستان نیز دولت بر مسدود کردن ده ها مرکز فرهنگی ایران، که در آن نه تنها به ترویج زبان فارسی/ایرانی بلکه به تبلیغ مذهب شیعه دوازه امامی پرداخته میشد، فرمان داد.
رسانه های تمویل شده توسط بیگانه گان در افغانستان که اکثریت شان توسط دولت های غربی تمویل میشدند، در اعلانات استخدام عملاً داشتن لهجه ایرانی را در اولویت لست استخدام کارمندان تلویزیون ها از آنجمله تلویزیون یک، طلوع، آریانا ... و رادیو های آرمان، آریانا اف. ام، رادیو نیلی دایکندی، رادیو کلید هرات... قرار داده اعلان میکردند و کارمندان تازه استخدام شده درین رسانه ها مسئولیت داشتند، که روزانه یک تعداد مشخص لغات ایرانی غیرمعمول در افغانستان را در صحبت های خود استعمال کنند تا بدین وسیله این لغات در جامعه معمول گردند. از آنجمله میتوان به طور مثال از کلمات رژ لب، چرخ بال، فرودگاه، واژه، ویژه،گفتمان، مجری و امثال آن یاد آوری کرد. نقش این رسانه ها در تروج فرهنگ ایرانی، فرهنگ افغانی را متضرر ساخته سردرگمی زبانی را ایجاد کرد.
درگیری هویت زبانی و هویت سیاسی در افغانستان
در فضای متشنج سیاسی افغانستان شناخت و تعریف هویت زبانی دگر از هویت سیاسی متجزا نیست. طوریکه دیده میشود مبارزات سیاسی، تشکیل احزاب سیاسی، صرفنظر از تمایالات ایدیولوژیکی، حتی مقاومتها در برابر متهاجمین بیگانه بر محور زبان میچرخند. به این سبب همدیگرپذیری که یک ضرورت مبرم است، با کشمکشهای جدی و مشکلات روبرو است. مداخلات کشورهای همسایه و جانبداری آنها در این موارد مشکل افغانستانِ فاقد استقرار سیاسی را چند برابر ساخته است.
در افغانستان همدیگرپذیری در سطح ملی به اساس هویت جغرافیایی تعین نمیشود، بلکه به اساس هویت زبانی تعریف میشود، آنهم زبان اکثریت نسبی پشتو نه، بلکه به اساس زبان دری/فارسی بازار(lingua franca) پذیرفته میشود. اینکه اگر کسی به زبان دری/«فارسی» صحبت کند، از هرکشور و هر قارهٔ دنیا که باشد، پذیرفته میشود، ولی کسانی که به این فشار اجتماعی/سیاسی حاضر به تسلیم نیستند، حتی در کشور خود بیگانه پنداشته میشوند. در مقایسه، در کشور همسایه ایران امروزی اگر یک افغان یا تاجیکستانی به زبان دری/تاجیکی/فارسی بهتر از یک تبعهٔ ایرانی تسلط داشته باشد و از نژاد اریایی هم باشد به هیچ صورت برایش تابعیت/”شهروندی» آن کشور داده نمیشود
در روشنی این تحلیل از وقایع تاریخ معاصر منطقه به معضلهٔ هویت زبانی/قومی در تشنج سیاسی امروزی کشور برمیگردیم.
جامعهٔ مختلط افغانی که از مردم اریایی شرقی که بومیان نسبی این جغرافیه پنداشته میشوند، مردمانی که در نتیجهٔ مهاجرتهای اقلیمی، لشکرکشیهای گوناگون و مهاجرت های ناشی از آن رویهمرفته از شمال به جنوب آمده اند و ناقلینی که قسماً برای اثبات ادعای مالکیت قلمرو جغرافیایی افغانستان عمدتاً از جنوب در شمال کشور متوطن شده اند، تشکیل شده است.
هویتسازی سیاسی که معمولاً به اثر فشار اجتماعی تحمیل میشود، از قرنها بدینسو درین منطقه مرسوم بوده است. ملیت گرایی زبانی معاصر، عمدتاً با هویت زبان ”فارسی» طوری آمیخته که مهاجرین آسیایی میانه (عمدتاً سمرقند، بخارا، خجند و کولاب) با آنکه از خارج افغانستان آمده اند، ولی به سبب همگونسازی لهجه در کمتر از یک نسل بیگانه گی مهاجرتی خود را از دست داده در شمال و جنوب افغانستان هموطن پنداشته میشوند. در مقایسه ناقلین هموطنی که از جنوب به شمال نقل مکان کرده اند، همدیگرپذیری را به همگونسازی ترجیح داده و زبان و فرهنگ خود را حفظ میکنند، ولی به جرم اینکه به توقعات همگونسازی ”فارسی زبانان» محیط سر تسلیم فرود نمییاورند، در کشور خود بیگانه شمرده میشوند.
این ناقلین ، در صفحات شمال در معرض انواع تعصبات قومی زبانی قرار میگیرند، قربانی تصفیه های قومی میشوند و با آنکه ارزشها، مشخصات و تفاوتهای هویتی خود را در سازش با گروه مسلط در منطقه عیار میسازند، باز هم از تعصبات طرف مقابل معافیت نمییابند، زیرا فاشیستهای زبانی، شمال افغانستان را ملکیت تاجیک و اوزبیک پنداشته، پشتو زبانان را بیگانه میدانند و آنها را در بیشتر مواقع مجبور به اخراج از منطقه میسازند.
برعکس مهاجرین داخلی و خارجی دری زبان که در جنوب مسکن گزین میشوند، بیگانه گی شان به سبب تکلم به زبان دری نادیده گرفته میشود و از تعصبات زبانی معافیت حاصل میکنند. اگر این تفاوت را در یک مثال کوتاه خلاصه کنیم، این خواهد بود، که مهاجرین سمرقندی و بخارایی در هر قسمت از افغانستان از آنجمله گردیز، لشکر گاه و کندهار از خود، ولی ناقلین کندهاری و هلمندی در صفحات شمال افغانستان از آنجمله مزار، شبرغان و میمنه بیگانه پنداشته میشوند.
خلاصهٔ کلام
مسئله همدیگرپذیری با حساسیت ها و تعصبات گوناگون مواجه است، که نباید آنرا درمعرض بهره برداریهای سیاسیون قرار داد. همدیگرپذیری را باید از نگاه و دیدگاه علمی مطالعه کرده، آنرا در فضای همرنگی و همگرایی بررسی کرد. مهمتر اینکه در فرهنگ با مردمان، زبانها و مذاهب مختلط، تفاوت را باید وسیلهٔ درک و قدردانی زیباییهای رنگین کمان در جامعه دانست، نه بهانهٔ برای اقناع غریزهٔ خود محوری، انشعاب و انستقطاب جامعه و وسیلهٔ توجیهات برتری و تفوقگرایی.
هرجامعه با مشخصات فرهنگ آن تعریف میشود، پس هیچ جامعهٔ «بی فرهنگ» یعنی بدون فرهنگ وجود ندارد. هرجامعه حق دارد ارزشهای خود را خود تعین کند نه به فرمایش و سفارش دگران.
تعمیم وگسترش بعضی زبانها را که باعث از بین رفتن زبانهای دگر میشود، نباید Linguistic Darwinism قلمداد کرد یعنی تکامل زیست که بقای آن در تخریب و زوال زبانهای دگر باشد. محدودیتهای سیاسی و اجتماعی که فرصت رشد را برای همه زبانها به طور مساوی مهیا نساخته، نه فضیلت است که بر آن ببالند، نه جرم که به سبب آن محکوم به زوال پنداشته شوند.
همزبانی کلمهٔ زیبا است، ولی زمانی در قرینهٔ ارایه میشود که منظور پنهان یا عیان از آن در کنایه یا لفافهٔ استعاره ها فضل فروشی ملی گرایانه و خود برترپنداری باشد، در واقع عصبیت است که به همرنگی تظاهر میکند.
به همین ترتیب اگر موضوع «حوزهٔ تمدنی» در فضای احترام متقابل طرح شود، قابل فهم است و در خور ستایش و تقدیر، ولی اگر منظور از آن صدور تعصبات و ستیزه های زبانی، مذهبی یا نژادی به کشورهای همسایه و منطقه باشد، بیشتر به استعمار فرهنگی سیاسی محور می ماند. بدیهی است که از آن بوی تفوقگرایی استشمام میشود، و مؤثر نه، بلکه مضر هم بوده میتواند.
به امید آنکه دولتمندان منطقه دیدهٔ درایت و عاقبت اندیشی کافی داشته باشند که دردهای همدگر را التیام کنند و در احترام به تفاوتها و ارزشهای همدیگر پذیری در سطح منطقه بکوشند تا خواهری و برادری شان در برابری یکدیگر شکل بگیرد.
