(۱) دوش پرسیدم ز شب چیست آیت تقدیر ما؟

گفت رو خود را مبند در حلقهٔ زنجیر ما


گفتمش تاچند پوشی جامهٔ تاریک و تار

گفت نور حق منم، ای غافل از تنویر ما:


(۲) این همه رنگ سیاهئ عدم از ذات اوست

زائیش هستی از آن شد سِر این تسحیرما


گاه خفته در سکوت و گاه مست اندر غریو

بشکند هر قالبی این قدرت تسخیر ما 


 (۳) عقل گردید مدعی کای خلقت اول منم

جز و کل آمیخته درهر سنجش و تدبیر ما


من سرآغاز زمانم چون مراست در سر مکان

زان سر آید هر مقام از منطق و تقریر ما


عاقلان درقید هر چون و چرا زان مانده اند

تا علل یابند ز فیض  سایهٔ تآ ثیر ما

عشق گفت انگیزهٔ خلقت منم، (۴) راز دل ام

از ازل با حُب سرشتند عقد گره گیر ما


آدم از عشق آمد اما عقل از باغش براند

آن مپندار راه و رسم و حیله و تزویر ما

عالم بیچون من اندر خرام آزاد و مست   

دال استدلال نَبوَد دام و دامنگیر ما


خرد ار اندرکمین باصد گمان درصید دوست

همت عشق میکشد آخر کمان تیر ما

کیمیائ  محبت مس را زر ناب میکند

عشق را آب حیات است قطرهٔ اکسیر ما


عقل میگردد پئ علم و هنر دور جهان

(۵) عشق گشت در گوشهٔ دل محرم بی پیرما

خانهٔ دل  مسکن بنیاد هستی شد از آن

تا شود آئینهٔ  پندار هر تعبیر ما


سرخوشی درکعبهٔ دل خود نشان بندگیست

زاهدان عاجز ز ذکر و نعرهٔ تکبیر ما

سر تسلیم تعقل در گریبان چون خمید

شرَح لی صَدری(۶)وارد آمد رمز این تفسیرما: 


ذرهٔ از ریگ عشق افزونتر از سنگلاخ عقل

کوه به رقص آرد نمائ دیدن تصویر ما

نور و نار عشق سوزد پود و تار تن، ولی

تو مدان این بیخودی از غفلت و تقصیرما


میپرستم می چو ازعقل سوی مهرم (۷) آورد

زان جنون جلوه اش شد علت تکفیر ما

تا سحر نازد «زمان» بر مستئ عشاق چون

گشته بلبل همنوا با نالهٔ شبگیر ما

۱

وجهه الهام این شعر سرودهٔ حافظ

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما

چیست یاران طریقت بعد ازین تدبیر ما

۲

اسطوره ها و داستانهای خلقت منجمله طریقت تصوف کبراوییه رنگ سیاه را رنگ عدم و ازل و رنگ آفریدگار هستی میدانند

۳

 اولین خلقت از وحدت به کثرت پیدایش عقل کل است که از آن در خلقت متواتر عقل جز برای درک عالم حسی در انسان خلق شده است

۴

 اشاره است به حدیث قدسئ که بیانگر انگیزهٔ اصلئ خلقت است: کُنتُ کَنزاً مخفیأ... فاَحبَبت لِکَی اُعرَفَ  «گنج پنهانی بودم دوست داشتم شناخته شوم، پس آفریدم انسان را

۵

 آفرینش عقل برای درک عالم حسی است و در آفاق سفر میکند ولی قلب انسان جای شناخت خداوند است: محرم بی پیر که پیر ندارد

۶

 اشاره است به مکالمهٔ بین خداوند و حضرت موسی در آیت ۲۵ سورهٔ طه (۲۰). پس از آنکه موسی قانع میشود که راه دل برتر است بر راه عقل و طلب مغفرت میکند: رب اشرح لی صدری و یسرلی امری «خداوندا دلم را فراخ گردان و مشکلم را آسان».  مطلب مشابه در بیت بعدی همچنان اشاره است به آیت دگر از قران که در آن موسی دیدار خدواند را آرزو میکند و خداوند میگوید که اگر کوه را توان دیدار من باشد، تو هم مرا دیده خواهی توانست. و آنگاه کوه را آتش میگیرد و به اصطلاح  حضرت مولانا به رقص میاید

۷

 مهر هم به معنئ خداوند است و هم به معنئ عشق

۱۰۰۸۲۸ - ۱۰۰۹۲۴ 

 

Aql u Ishq.mp3