افغانستان؛ فدرالیزم یا کانفدرالیزم؟

۱۱

دکتور زمان ستانیزی

استاد علوم سیاسئ پوهنتون دولتئ کلیفورنیا


نظام تشکیلات سیاسئ مناسب برای افغانستان

از فدرالیزم تا کانفدرالیزم


فدرالیزم

جوامع بشری باید در گسترهٔ تاریخ از تجارب سیاسئ همدیگر بیاموزد، در غیر آن تکرار تجارب ناگوار و تلخ سیر حرکتش را به نابودی سوق میدهد. مبرهن است که در بسیاری موارد مسأیل افغانستان در سایهٔ شعارهای سیاسی مطرح می شود،  تا در روشنئ نظریات علوم سیاسئ استوار بر اصول علمی و  تجارب عینئ جهان معاصر.

نظریات و تئوریهای علوم سیاسی بر اساس فرضیه های واقعیت بینانه، تجارب قابل تطبیق و تکرار، استنتاج تحقیقی، و استنباط منطقی استوار  است و هدف از آنها تأئید نظریات علمئ متداول، تنویر افکار سیاستمداران، روشنگری مسیر ملت به سوی صلاح و فلاح و در نهایت بهبود جامعه است. 

در سال های اخیر مسئله  تغییر نظام تشکیلات سیاسی در افغانستان به حیث  راه حلی برای برطرف کردن مشکلات کشور پیشنهاد شده  است. زمانی که از تغییر نظام تشکیلاتی در افغانستان صحبت به میان می آید معمولا از  نظام فدرالئ ایالات متحدهٔ امریکا به طور نمونه و سرمشق نام می برند. بدون آنکه به تفاوت های نوعئ نظامهای فدرالی، شرایط اولیهٔ تطبیق، و تاریخچهٔ تحول و تکامل آن که بیانگر راز موفقیت آن است از دیدگاه علمی توجه شود. این نوشته کوششی است در تلافی این نقیصه..

نظام برحال افغانستان مثل اکثریت قاطع نظامهای معاصر دنیا یک تشکیل متمرکز است. مؤثریت نظام متمرکز برای استقرار سیاسی، پیشرفت متوازن اقتصادی، و رشد و تکامل اجتماعی خصوصاً در کشورهای با ساختار اجتماعی سنتی ضروری پنداشته شده. برای  تغییر نظام تشکیلاتی در أفغانستان دو بدیل موجود است.

۱- نظام فدرالی یا تقسیم قدرت اداری در داخل کشور 

۲- نظام کانفدرالی یعنی تشریک قدرت با کشورهای همجوار 

نویسنده این مقاله هر دو نوع این نظام ها را به طور اجمالی شناسایی میکند، و معیارهای را برای امکانات ایجاد احتمالی آنها مشخص می سازد تا دیده شود که کدام تجربهٔ سیاسئ جهان معاصر در افغانستان قابلیت تطبیق دارد و کدام آن عواقب وخیم بار می آورد.

 

نظام فدرالی

اصطلاح فدرالی به حکومت های اطلاق می شود که در آن مسؤلیت اجرای بیشتر امور داخلی به تشکیلات ایالتی یا ولایتی منتقل میگردد و حکومت مرکزی عمدتاً انسجام و مسؤلیت سیاست خارجی و امور دفاعی را به دوش می گیرد. نظامهای فدرالی دارای قوانین اساسئ واحد و اداره های مرکزئ مقتدر می باشند. و نظر به ساختار اجتماعی هویتهای اولیه (نژاد، زبان، مذهب)، سطح رشد شعور سیاسی و تاریخچهٔ تکامل تشکیلاتئ آن به دو بخش تقسیم می شوند:

الف - فدرالیزم اداری 

ب - فدرالیزم هویت محوری

 

الف - فدرالیزم اداری 

نظامهای فدرالئ اداری نسبتاً موفق در جوامع نوبنیاد مستعمرات اروپایی به وجود آمده اند، جاییکه شهرنشینان اروپایی به طور منفردانه در مستعمرات قاره های اشغال شده اقامت و سکونت اختیار کرده اند، نه به شکل مهاجرتهائ اقلیمی و دسته جمعئ قبایل و اقوام نژادی که گروهی مهاجرت میکنند و گروهی اختیار مسکن میکنند. 

مستعمره و استعمار از ریشه اعمار یا تعمیر گرفته شده که  مفهوم مثبتی را افاده میکرد و به مناطقی رویهمرفته بی جمیعت یا کم نفوس اطلاق می شد که از راه مسکن گزینئ مناطق نوبنیاد را مستعمر و آباد می کردند. معنئ کلمهٔ مستعمره بعدها، در دورهٔ استعمار سیاسی و اقتصادی و اشغال سرزمینهای پر جمیعت در آسیا و افریقا، و قاره های کم جمیعت در امریکا و آسترالیا از طرف اروپایان صبغه و رنگ منفی گرفت. خاصتاً اینکه در نتیجه اشغال و استعمار اروپایان در سرزمینهای کم نفوس قاره های امریکا و آسترالیا مردم بومی آن جوامع از قدرت، زندگی یا از هردو محروم شده اند، و سرزمینهای آنها از طرف دولتهای اروپایی اشغال و از طرف شهرنشینان شهرهای مزدحم اروپایی به شکل مختلط و آمیخته با هم متوطن گردیدند. بنابراین هویتهای اولیه به تدریج اهمیت خود را از دست دادند و مردم ناگزیر به هویت های کشوری و مملکتی گرایش پیدا کردند. به همین سبب نظامهای فدرالئ ادارئ در این کشورها از موفقترین نظامهای فدرالی اند مثلاً در ایالات متحدهٔ امریکا، مکسیکو، کانادا، وینزویلا، برازیل، آرژانتین، و آسترالیا.


ب- فدرالیزم هویت محوری 

در فدرالیزم هویت محوری تعریف و شناخت دقیق اصطلاح «هویت» از دیدگاه جامعه شناسئ سیاسی مهم است.  جامعه شناسان هویتها را به نام هویتهای اولیه و هویتهای اکتسابی تقسیم بندی می کنند. در جوامع اسلامی هویتهای اولیه را هویت خون و خاک می نامند که انسانها یا ذاتاً (در خون) یا در زادگاه (در خاک) آنها را به ارث می برند، مثلاً نژاد، زبان، و مذهب. اما هویتهای اکتسابی چون هویت ملی یا مملکتی مربوط به شرایط زمان و تصادف مکان بوده و تا حدی به انتخاب شخص مربوط می شود.

در نظام فدرالئ هویت محوری سیاست کشور بیشتر بر محور هویتهای اولیهٔ نژاد، زبان، یا مذهب می چرخد تا بر محور هویت ملی. کوشش ها برای تشکیل نظام فدرالی در جوامع استعمارنشده حتی با سطح تکامل سیاسئ پیشرفته و توانمندی اقتصاد بلند چندان موفق نبوده اند زیرا در آنها رقابتهای هویتی پابرجا مانده و گرایش مردم به هویت های اولیه بیشتر است تا به هویت ملی/ مملکتی/ کشوری. این روند و روش، همکاری مثبت بین اعضای فدرالی را کم می کند و باعث رخنه در تشکیلات دولت می شود، تمامیت ارضی، هویت ملی، و استقرار سیاسی را به مخاطره می اندازد و احتمال تجزیه را با لا می برد. مانند هویت سکاتلندی در انگلستان، کتلون و بسک در اسپانیا، فلاندر در بلژیک، پروتستانت و کاتولیک در آیرلند شمالی، هویت فرانسوی زبانان کوبیک در کانادا، چیچنیا در روسیه، آسام در هند، روسی در استونیا، موویستها در نیپال، کرواتی در بوسنیا هرزگوینا، کردها در عراق.... تنها چهار کشور در دنیا یعنی سویس، اطریش، آلمان، و لزوماً تا اکنون امارات متحده عرب از این امر مستثنی مانده اند. 

در جوامعی که هویت ملی هویتهای اولیه را کاملاً زیر سایه خود قرارداده نتواند ایجاد نظام فدرالئ هویت محوری همواره ناکام گردیده اکثریت قاطع این کشورها دیر یا زود از هم پاشیده اند. مانند کشورهای یوگوسلاویا، چکوسلواکیا، پاکستان-بنگله دیش، مالیزیا-سنگاپور، سودان، روندا،... ناکامئ نظامهائ فدرالئ هویت محوری در کشورهای عقب مانده وقایع دردناک، خونریزیهای شرمناک، خشونت و نفرت قومستیزی... را در قبال داشته اند. 

بر أساس تجارب سیاسی و شناخت ساختار جامعه افغانستان تشکیل نظام فدرالی برای افغانستان بنا بر دلایل ذیل تجویز نمی شود: 


اول - شرایط نامساعد برای ایجاد فدرالیزم اداری: ایجاد فدرالیزم اداری مثل ایالات متحدهٔ امریکا در افغانستان ممکن نیست زیرا جامعه امریکا بر هویت های محلی استوار نیست بلکه هویت ملی و مملکتی بر همه احوال مردم مسلط است. یک امریکایئ کلیفورنیا و نیویارک یا فلوریدا از هم متفاوت شناخته نمیشوند، یعنی یک امریکایی در هر ایالت امریکایی است، چون کلیفورنیای بودن و فلوریدایی بودن به سکونت شخص اشاره می کند نه به هویت او. 

در حالیکه هویت های اولیهٔ قومی، نژادی، و زبانئ جامعهٔ افغانستان علایم ممیزه آنهاست. یک افغان میتواند همزمان افغان و اوزبیک، یا افغان و هزاره، یا افغان و پشتون باشد چون کتلهٔ های بزرگ مردم با هویتهای اولیهٔ در مناطق خاص کشور متمرکز شده اند. از طرف دیگر حملات پیوسته و پیهم بر پیکر هویت ملی از طرف مدعیان تصاحب فرهنگ هویت ملی را تحت شعاع هویتهای اولیهٔ نژادی، زبانی، مذهبی، محلی، و منطقوی قرار داده که بر وخامت بیشتراوضاع افزوده.


دوم - فقدان تجارب سیاسئ لازم: جامعهٔ امریکا تجربیات سرد و گرم روزگار سیاسی پیرامون نظام تشکیلاتی را پشت سر گذاشته تا توانسته نظام فدرالئ ادارئ پایدار کنونی را ایجاد کند. ایالات متحدهٔ امریکا بین سالهای ۱۷۷۶- ۱۷۸۱ یک اتحادیهٔ دفاعی علیه برتانیا بود، بین سالهای ۱۷۸۱- ۱۷۸۹ یک کانفدراسیون بود، در سال ۱۸۶۱ بخش جنوبی آن به اثر تفوقگرایئ نژادی و مداخلهٔ خارجی از راه تجزیه دوبارهٔ به شکل یک کانفدراسیون عرض اندام کرد که منجر به جنگ داخلی شد. از سال ۱۸۶۵ به اینطرف یک نظام فدرالی اداری شده است. همین تاریخ دراز تجربیات سیاسئ امریکا نشاندهندهٔ تکامل تدریجئ ذهنیت امریکایی و نظام سیاسئ این کشور است که خود بیانگر راز موفقیت آن است. 

ولی کشور افغانستان از تأسیس تا امروز یک نظام متمرکز بوده و جز این هیچ نوع تجربه با نظام تشکیلاتی دیگر را ندارد. آزمودن چنین تجربه در جامعهٔ جنگزده و بدون استقرار افغانستان قماری است که مردم افغانستان ناملایمتهای آنرا تحمل کرده نمی توانند.


سوم - ناتوانی درمقابل تهدیدات خارجی: سطح آگاهئ اجتماعی و شعور سیاسئ مردم افغانستان آنقدر بالا نیست که از تجزیه و متلاشی شدن کشور در یک نظام فدرالی جلوگیری کند، و نه کشور از نگاه اقتصادی، سیاسی و نظامی آن قدر توانمند است که جلو مداخلات صریح یا پوشیده کشورهای مداخله گر را گرفته بتوانند.  رخنه کردن میان تفاوتهای مردم افغانستان برای بیگانگان در نظام فدرالی آسانتر می شود، نه دشوارتر. 


چهارم - عدم رشد شعور سیاسی: تشکیل نظام فدرالئ اداری مستلزم سطح تحول اجتماعی و سیاسئ بالاتر از آن است که افغانستان امروزی دارد. سطح رشد شعور سیاسی در افغانستان یا خیلی پائین است و یا مثل روندا و سودان بر محورهای حساسیت های ضدیت و تنفر اقشار متفاوت کشور میچرخد. اگر با چنین ذهنیتهای نظام فدرالی در افغانستان تشکیل میشود، بیشتر اسباب پراگندگی است تا دلیل انسجام.

ولی اگر سیاسیون افغانستان به ایجاد نظام فدرالئ هویت محوری مبادرت بورزند، که به گمان اغلب قدم اول برای تجزیهٔ کشورخواهد بود، وقوع اثرات ناگوار آن به دین شرح پیشبینی شده میتواند:


اول - آسیب به استقرار سیاسی - ساختار سیاسئ افغانستان بیشتر به روندا، سودان، سومال، نایجیریا، کانگو، ایریتریا، اوزبکستان و پاکستان... می ماند تا به امریکا و المان. روندای که توتسیها بیش از هفتصد هزار هوتی را قتل عام کردند و سودانی که مسیحیون در جنوب منطقهٔ خود را از مسلمانان شمال جدا کردند و اکنون به قتل و قتال همدیگر پرداخته اند، یا صدها هزار هندو و مسلمان که در تجزیهٔ هند و پاکستان کشته شدند، ده ها هزار بنگالی که در تجزیهٔ پاکستان غربی و بنگله دیش قتل شدند، صدها هزار مسلمان بوسنیا، ده ها هزار کاتولیکهای کرواتی، و اورتودکسهای سربیایی… که همه قربانئ چنین بازیهای سیاسی شدند. 

وضع سیاسئ افغانستان به مراتب وخیمتر از این کشورها است و در هر سرحدش کشور مداخله گری در کمین نشسته تا آتش نفاق را شعله ورتر سازد، خشونت تجزیهٔ احتمالئ آن به مراتب شدیدتر، مرگبارتر، و خونبارتر خواهد بود.


دوم - خسارات جبران ناپذیر اقتصادیز: از نگاه اقتصادی همچنان فدرالیزم هویت محوری باعث ایجاد دیوارهای میشود که توامیت و انسجام امور و تشریک منابع طبعی میان اعضای فدرالیزم راضعیف می سازد - هم از نگاه تقاضا وعرضه و هم از نگاه بازاریابی. به طور مثال در یک افغانستان فدرالی ممکن ننگرهار و کندهار و بلخ حاضر باشند برای بازاریابئ محصولات عمدهٔ شان چون نارنج و انار و خربوزه دست باز داشته باشند، ولی ممکن لوگر و شبرغان و هلمند بیشتر علاقمند باشند تا مس، گازطبعی، و یورانیم مناطق خود را در بازارهای بین المللی درمقابل اسعار خارجی تبادله کنند. وضع مناطقی که منابع طبعی محدود یا اقلیم خشک دارند بیشتر در رکود اقتصادی می مانند. پس هیچ ثمرهٔ رفای مردمی از نظام فدرالئ هویت محوری متصور نیست. و اگر کار به تجزیهٔ کشور برسد اوضاع از هین هم وخیمتر میشود. زیرا هم در رقابت سیاسئ منطقه و جهان، کشورهای کوچکتر بعد از تجزیه برازندگی خود را از دست میدهند، و هم از نگاه اقتصادی عقبتر می مانند زیرا منابع طبعئ قلمرو کوچکتر شان تکافوی احتیاجات شان رانمی کند. 

از اینجاست که در جهان سوم فدرالیزم هویت محوری نتایج مثمر و مفید به جا نگذاشته. در چنین شرایط بر انگیختن احساسات مردم از روی شعارهای سیاسی و تبعیض امیز، هم جرم سیاسی است و هم جرم اخلاقی. عملی کردن پیشنهاد برای تغییر نظام یک کشور در بهترین شرایط صلح امر نهایت دشوار است، چه رسد به حالت بحرانی و جنگزدهٔ افغانستان که در آن استقرار صلح ممکن به نظر نمی رسد.


نظام کانفدرالی

کانفدرالیزم یا نظام کانفدراسیون آن است که چند کشور مستقل برای منافع مشترک همدیگر باهم داخل یک پیمان شوند و با هویت مملکتی، حاکمیت سیاسی، و قانون سیاسئ مستقل  روشهای سیاسی و اقتصادی خود را هم جهت سازند.

کانفدراسیونها به سبب نداشتن ادارهٔ مقتدر مرکزی و ضعف انسجام امور  دوام و پایدارئ زیاد ندارند، مگر آنکه از سطح کانفدراسیون به تدریج و محتاطانه به سوی نظام فدرالی قدم بگذارند. این روش و روند مستلزم استقامت و پایداری مداوم است تا از تجربیات پروسهٔ همآهنگ سازی و همجهت سازی بیاموزند و ناسازگاریها را از میان بردارند. کانفدراسیونهای ایالات متحده امریکا در سال ۱۷۸۹، سویس در سال ۱۸۴۸، و المان در سال ۱۸۶۶ به نظامهای فدرالی تبدیل شدند و از نگاه تشکیلات دولتی از موفقترین نظامهای دنیا به شمار می روند. اتحادیهٔ اروپا همین نمونهٔ اتحاد تدریجی را روی دست گرفته که بعد از معاهدهٔ روم در سال ۱۹۵۸ بازار مشترک اروپا را تشکیل دادند و در سال ۱۹۹۳ به کانفدراسیون اتحادیهٔ اروپا ارتقا کرد.

کشورهای استعمارگرغرب  به سبب تعصبات سنتی و هم به خاطر منافع استثماری خود به هیچ صورت حاضر نیستند کشورهای جهان سوم علی الخصوص کشورهای اسلامی دارندهٔ کانفدراسیونها قوی و مؤثر اقتصادی باشند. اروپاییها از عدم رشد شعور سیاسئ جوامع اسلامی استفاده کرده، آنها را ضعیف و متلاشی نگه میدارند تا از منابع طبعئ شان بهرهٔ بیشتر ببرند. به همین سبب همهٔ کوششها در این راه به ناکامی انجامیده:

از پان اسلامیزم سید جمال الدین افغانی تا اخوانیزم معاصر، از پان تورانیزم دورهٔ انحطاط ترکیهٔ عثمانی تا فدراسیون جمهوریتهای متحدهٔ عرب جمال ناصر با عضویت مصر، سوریه، عراق و یمن، تا تجدد سوسیالیزم عرب  قذافی و تشکیل فدراسیون مصر و سودان و لیبیا و کوشش بعدی آن برای اتحاد لیبیا، تونس، و الجزایر، وکوششهای ملک فیروزخان نون صدر اعظم پاکستان در ۱۹۵۸ برای تشکیل فدراسیون بین افغانستان، پاکستان و ایران...همه از بین رفتند.

کانفدراسیون افغانستان، پاکستان و ایران به سبب تاریخ و فرهنگ مشترک و مجاورت جغرافیایی، و منابع طبعی و ثروتهای بشری فراوان امکان موفقیت بیشتر داشت که به نفع هر سه کشور بود. احتمالاً هم به همین سبب ابرقدرتهای متخاصم این کوشش را در نطفه از میان بردند.

متأسفانه تحلیلگران وقایع تاریخی در این سه کشور تحولات اوضاع سیاسئ سالهای بعد از جنگ اروپایئ دوم را از دیدگاه جهانبینئ گسترده بررسی نمی کنند. مثلاً سقوط حکومت محمد مصدق در ایران در ۱۹۵۳ یک امر مستثنی پنداشته می شود، حالانکه با تغییر حکومت شاه محمود خان در افغانستان در ۱۹۵۳ و از میان بردن حکومت ملک فیروزخان نون در پاکستان در ۱۹۵۸ که هر کدام اینها به نحوی کودتاهای از بیرون رهبری شده بودند همبستگی کامل داشت. در هر سه کشور حکومت های آزادیخواه و مردمی از بین برده شد، در هرسه کشور نظامیان یا روی صحنه یا عقب پرده زمام امور را در دست گرفتند، در هرسه کشور انگیزه تشکیل کانفدراسیون در نطفه سقط شد، و در عوض هر سه کشور در پیمانهای نظامی سیاسی مرتبط به واشنگتن و مسکو وادار به عضویت شدند که در نتیجه ایران و پاکستان شامل پیمان سنتو شدند و افغانستان در دام و دامن مسکو افتاد و به این صورت محوریت منطقوی این کشورها از بین رفت و این کشورها اقمار دیگران گردیدند.  

تشکیل یک پیمان اقتصادی بین افغانستان، پاکستان، ایران و احتمالاً تاجیکستان در قدم اول، ارتقا به کانفدراسیون منطقوئ در قدم دوم، و هم فدراسیون قدرتمندتر در مرحلهٔ نهایی بهترین راه نجات از بحرانهای سیاسی و اقتصادئ این کشورها است. ولی ایجاد یک کانفدراسیون موفق مستلزم رشد روحیهٔ مثبت، شعور سیاسئ بلند، و آگاهی و جهانبینئ گسترده در سطح مردمی است تا این راه با تعقل و سنجش پیموده شود. 

تشکیل کانفدراسیون منطقوی برای کشورهای عضو هم چالشها را ایجاد میکند و هم امکانات فواید زیادی را وعده میدهد. چالشهای عمده همانا مداخلات غرض آلود بیگانگان و دسایس استخبارات استثمارگر استعمارغرب خواهد بود که اذهان مردم این کشورها را در مقابل یکدیگر زهراگین نگه می دارند.  مسائل اقتصادی از قبیل عدم توازن در ثروتهای طبیعی و بشری و تشریک آن در حیطهٔ قراردادهای داخل کانفدراسیون که مستوجب تصمیم گیریهای اصولی و اساسی اند چالش دوم خواهد بود. مشکل سوم عیارساختن روحیهٔ مثبت برای همگون ساختن یا اقلاً هم جهت ساختن ذهنیتهای مردم یکدیگر خواهد بود خصوصاً اینکه هر تفاوت را اختلاف نپندارند و در رفع و دفع مشکلات تصامیم وقایوی هوشمندانه اتخاذ کنند. مشکلاتی که میتوانند از آغازدامنگیر ایجاد کانفدراسیون شود مهار کردن ذهنیتهای فرار از مرکز است که میتوانند چنین پیمان را قبل از تشکیل آن از هم متلاشی سازد:  مثلاً ذهنیت نژادپرستی، تفوقگرایی، و خود مرکزپنداری در ایران، ذهنیت اسارت در منجلاب هویت هندی در پاکستان، توانمندی برای رهایی از ذهنیت سایهٔ استعمار فرهنگی روسی در تاجیکستان، و ذهنیت حساسیتهای تار و تفرقه نژادی، زبانی، قبیلوی، و منطقوی در افغانستان.

ایجاد چنین کانفدراسیون ایران را از انزوای شیعه - سنی و از تجرد تعذیرات غرب نجات میدهد، تشویش نابرابرئ پاکستان در مقابل هند و رقابت فرهنگی با هند رفع میشود، و تاجیکستان از تجرد فرهنگی میان کشورهای عمدتاً ترکستانی آزاد می شود. بدیهی است که بیشترین منفعت تشکیل چنین کانفدراسیون نصیب افغانستان خواهد شد زیرا در قدم اول مداخلات همسایگان در قرینهٔ جنگهای نیابتی خاتمه میی یابد و مردم به دور هویت ملی خود گرد می آیند. قدرت و توانمندی بیشتر حکومت و مردم خاصتاً نسل جوان کشور عوض کشت و خون در جبهات جنگ عطف برنامه های اقتصادی برای بهبود کشور می گردد که ملت ستم دیده و جنگزده افغانستان بیشتر از چهل سال آرزوی آنرا به دل می پروراند.

هیچ مشکل افغانستان بدون پایان دادن به حالت بحرانی جنگ حل نمی شود. جنگهای افغانستان هم صبغهٔ ابرقدرتی دارد، همه رنگ نیابتی دارند، و هم ریشه های نفاق داخلی. پیشنهاد ایجاد نظامی فدرالی به همهٔ این مشکلات می افزاید و هیچ مشکل افغانستان را حل نمی کند، مقابلتاً ایجا نظام کانفدرالی انگیزه های دامن زدن جنگهای نیابتی را از میان می برد، و با معافیت تعذیرات اقتصادی چون تعرفه های گمرکی افغانستان را شامل بازار مشترک تجارت آزاد و گسترده می سازد که رفا و امنیت مردم را تضمین میکند.

پس اگر راه حل مشکلات برای افغانستان و منطقه پیشنهاد می شود، مؤثرترین راه تشکیل کانفدراسیون منطقوی است. ولی چون این کوشش را شصت سال قبل ناکام ساخته اند، در کوشش دوبارهٔ  برای ایجاد چنین اتحادیهٔ کانفدرالی بین افغانستان، پاکستان، ایران و احتمالاً تاجیکستان باید با سنجش و تدبیر بهتر، و با از خودگذری و جهانبینئ گسترده تر به امید فرداهای صلح در منطقه و در افغانستان متحد  قدم گذاشت.

این مضمون به تاریخ ۲ جولای ۲۰۱۸ در روزنامه راه مدنیت در کابل به طور خاص چاپ شد که شکل پی دی اف آن در پائین همین صحفه اقتباس شده